X
تبلیغات
رایتل

آغاز سخن

شنبه 24 خرداد 1393


بسم‌الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

فاتحه فکرت و ختم سخن
نام خدایست بر او ختم کن

پیش وجود همه آیندگان
بیش بقای همه پایندگان

سابقه سالار جهان قدم
مرسله پیوند گلوی قلم

پرده گشای فلک پرده‌دار
پردگی پرده شناسان کار

مبدع هر چشمه که جودیش هست
مخترع هر چه وجودیش هست

لعل طراز کمر آفتاب
حله گر خاک و حلی بند آب

پرورش‌آموز درون پروران
روز برآرنده روزی خوران

مهره کش رشته باریک عقل
روشنی دیده تاریک عقل

داغ نه ناصیه داران پاک
تاج ده تخت نشینان خاک

خام کن پخته تدبیرها
عذر پذیرنده تقصیرها

شحنه غوغای هراسندگان
چشمه تدبیر شناسندگان

اول و آخر بوجود و صفات
هست کن و نیست کن کاینات

با جبروتش که دو عالم کمست
اول ما آخر ما یکدمست

کیست درین دیر گه دیر پای
کو لمن الملک زند جز خدای

بود و نبود آنچه بلندست و پست
باشد و این نیز نباشد که هست

پرورش آموختگان ازل
مشکل این کار نکردند حل

کز ازلش علم چه دریاست این
تا ابدش ملک چه صحراست این

اول او اول بی ابتداست
آخر او آخر بی‌انتهاست

روضه ترکیب ترا حور ازوست
نرگس بینای ترا نور ازوست

کشمکش هر چه در و زندگیست
پیش خداوندی او بندگیست

هر چه جز او هست بقائیش نیست
اوست مقدس که فنائیش نیست

منت او راست هزار آستین
بر کمر کوه و کلاه زمین

تا کرمش در تتق نور بود
خار زگل نی زشکر دور بود

چون که به جودش کرم آباد شد
بند وجود از عدم آزاد شد

در هوس این دو سه ویرانه ده
کار فلک بود گره در گره

تا نگشاد این گره وهم سوز
زلف شب ایمن نشد از دست روز

چون گهر عقد فلک دانه کرد
جعد شب از گرد عدم شانه کرد

زین دو سه چنبر که بر افلاک زد
هفت گره بر کمر خاک زد

کرد قبا جبه خورشید و ماه
زین دو کله‌وار سپید و سیاه

زهره میغ از دل دریا گشاد
چشمه خضر از لب خضرا گشاد

جام سحر در گل شبرنگ ریخت
جرعه آن در دهن سنگ ریخت

زاتش و آبی که بهم در شکست
پیه در و گرده یاقوت بست

خون دل خاک زبحران باد
در جگر لعل جگرگون نهاد

باغ سخا را چو فلک تازه کرد
مرغ سخن را فلک آوازه کرد

نخل زبانرا رطب نوش داد
در سخن را صدف گوش داد

پرده‌نشین کرد سر خواب را
کسوت جان داد تن آب را

زلف زمین در بر عالم فکند
خال (عصی) بر رخ آدم فکند

روی زر از صورت خواری بشست
حیض گل از ابر بهاری بشست

زنگ هوا را به کواکب سترد
جان صبا را به ریاحین سپرد

خون جهان در جگر گل گرفت
نبض خرد در مجس دل گرفت

خنده به غمخوارگی لب کشاند
زهره به خنیاگری شب نشاند

ناف شب از مشک فروشان اوست
ماه نو از حلقه به گوشان اوست

پای سخنرا که درازست دست
سنگ سراپرده او سر شکست

وهم تهی پای بسی ره نبشت
هم زدرش دست تهی بازگشت

راه بسی رفت و ضمیرش نیافت
دیده بسی جست و نظیرش نیافت

عقل درآمد که طلب کردمش
ترک ادب بود ادب کردمش

هر که فتاد از سر پرگار او
جمله چو ما هست طلبگار او

سدره نشینان سوی او پر زدند
عرش روان نیز همین در زدند

گر سر چرخست پر از طوق اوست
ور دل خاکست پر از شوق اوست

زندهٔ نام جبروتش احد
پایه تخت ملکوتش ابد

خاص نوالش نفس خستگان
پیک روانش قدم بستگان

دل که زجان نسبت پاکی کند
بر در او دعوی خاکی کند

رسته خاک در او دانه‌ایست
کز گل باغش ارم افسانه‌ایست

خاک نظامی که بتایید اوست

مزرعه دانه توحید اوست

 




 حکیم = دانا


فاتحه = آغاز و اول هر چیز


پیش وجود = سابق در وجود


مبدع = آفریننده


خام کن = باطل کننده


جبروت کبریا


مرسله = گردن بند


طراز = نقش و نگار


حله = آرایش


ناصیه = پیشانی


شحنه = پاسبانان


روضه =  باغ


عقد = گردن بند


تتق = پرده


جعد = گیسو


میغ = ابر


خضرا = سبزه


کسوت = لباس


عصی = گناه


مجس = جایگاه


خنیاگری = سرودخوانی


سدره = نام درختی است.


ارم = بهشت





برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (11)
سپااااااااااااااس بانو .با این سروده های زیبا و دل انگیز بزرگان روحی تازه جانمان را بخشیدی...
پایدار باشی دخت پاک نهاد ایران پاک
پاسخ:
ممنون از توجهتون.
کاش در مورد عقاید، افکار و اندیشه های ایشون هم مطلب برامون قرار بدید تا با شخصیت ایشون بیشتر آشنا بشیم.
پاسخ:
چشم. مخزن الاسرار را تمام کنیم در این مورد هم می نویسم.
rahmati ba time peykan gharardad baste ..
پاسخ:
با درود
با افتخار لینک شدید دوست گرامی .
پاینده باشی.
پاسخ:
سپاس
درود بر شما.
خوشحال شدم که یه پست گذاشتین.
برای آغاز هم چه چیزی بهتر و زیباتر از نام خدا که همه شاعرانمون اینو از یاد نبردن.
پاسخ:
ممنون از همراهی شما.
روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
پاسخ:
خاهش فقط یادم نی کی اومدم
پاسخ:
به وبلاگ داستانهای شاهنامه اومده بودین.
http://ferdosi-toosi.blogsky.com/
سلام فریناز خانوم
شما اومدید
خیلی خوشحال شدم
لینک تون کردم
پاسخ:
ممنون عزیزم.
بسیار جالب بود هم شعر و هم اینکه معنی کلمات دشوار را قرار داده اید...
بسیار سپاسگزار هستم...
دوست داشتید به وبلاگ من سر بزنید...
ای خوشا بر من که من ایرانیم فارغ از هر جنگ و هر ویرانیم

جنگ من جنگ خرد باشد عزیز من حیا دارم ز هر شمشیر تیز

رسم من رسم وفاداری بود کیش آزادی جهانداری بود

من ز زرتشت و خدایی بوده ام بُد ز کورش شاه ایدون دوده ام

من ز افریدون و از جم مانده ام نغمه های شادی و غم خوانده ام

من همانم که در این مهد فرین دارم از یار و عزیزان بهترین

مردمانی از دیار مهر و نور از دیار شادی و عشق و سرور

هم سخن نیکو و هم کردار نیک از اشا گویند و از پندار نیک

من نه حیوانم نه کافر یا خشوک نه به دنبال حرامی گوشت خوک

بر مسلمان و مسیحی و یهود آنکه نامش بُد ز ایران صد درود

من به این امید و عشقم زنده ام در تکاپوی وطن جان داده ام
التماس د عا...:
پاسخ:
ممنون . خدمت میرسم.
شما که اهل تلاش هستین پس استثتا داریم گلم
پاسخ:
لطف دارین.
درود بانوی موسیقی وگل حالت چطوره خوبی ...باکمال میل مرا پیوند کنید خوب فکری کردید که با بزرگ دیگری کار را پی گرفتید....پیروز باشید
پاسخ:
سپاس
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.