X
تبلیغات
رایتل

در وصف رسول خدا

جمعه 13 تیر 1393

تخته اول که الف نقش بست
بر در محجوبه احمد نشست

حلقه حی را کالف اقلیم داد
طوق ز دال و کمر از میم داد

لاجرم او یافت از آن میم و دال
دایره دولت و خط کمال

بود درین گنبد فیروزه خشت
تازه ترنجی زسرای بهشت

رسم ترنجست که در روزگار
پیش دهد میوه پس آرد بهار

کنت نبیا چو علم پیش برد
ختم نبوت به محمد سپرد

مه که نگین دان زبرجد شدست
خاتم او مهر محمد شدست

گوش جهان حلقه کش میم اوست
خود دو جهان حلقه تسلیم اوست

خواجه مساح و مسیحش غلام
آنت بشیر اینت مبشر به نام

امی گویا به زبان فصیح
از الف آدم و میم مسیح

همچو الف راست به عهد و وفا
اول و آخر شده بر انبیا

نقطه روشن‌تر پرگار کن
نکته پرگارترین سخن

از سخن او ادب آوازه‌ای
وز کمر او فلک اندازه‌ای

کبر جهان گرچه بسر بر نکرد
سر به جهان هم به جهان در نکرد

عصمتیان در حرمش پردگی
عصمت از او یافته پروردگی

تربتش از دیده جنایت ستان
غربتش از مکه جبایت ستان

خامشی او سخن دلفروز
دوستی او هنر عیب سوز

فتنه فرو کشتن ازو دلپذیر
فتنه شدن نیز برو ناگزیر

بر همه سر خیل و سر خیر بود
قطب گرانسنگ سبک سیر بود

شمع الهی ز دل افروخته
درس ازل تا ابد آموخته

چشمه خورشید که محتاج اوست
نیم هلال از شب معراج اوست

تخت نشین شب معراج بود
تخت نشان کمر و تاج بود

داده فراخی نفس تنگ را
نعل زده خنگ شب آهنگ را

از پی باز آمدنش پای بست
موکبیان سخن ابلق بدست

چون تک ابلق بتمامی رسید
غاشیه داری به نظامی رسید

  




محجوبه = دماغه در


مساح = مساحت کننده . معراج


امی = درس نخوانده


جنایت ستان = گناه بخش


جبایت ستان = خراج


خنگ = اسب


غاشیه = زین پوش




برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (21)
من زاری سه تاری را شنیدم
از دورهای دور
در های و هوی باد
من زاری سه تاری را در باد
از کوچه های دور شنیدم که می گریست
سروی میان باغ
کنار جوی
در های و هوی سبز گیاهان پیشخوان ها
از ریشه ها جدا
من زاری سه تاری را از کوه
و های های مردی را از دشت
می شنیدم که می خواندند
مرد و سه تار مرد
گاهی خدا خدایی
از همدلی جدایی را می گرییدند
دیدم که پارسایی بر بام های سرد سحر ناله کرد و خواند
با
زاری سهتار
در های و هوی باران دیدم که آب ها از چشمه ها تراویدند
و گیاهان دشت ها روییدند
با شور سه تار
گلهای سپید در سایه ی بید
رقصیدند
آنگاه خموش دیدم
در آفتاب نگاه
سروی مستی ست
بیدی سازی
و آن مست سیاه
تشنه ی
نوریست
و آن ساز خموش
چشمه ی آوازی
پاسخ:
به سر انگشت تو می اندیشم ، وقتی

باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خوانَد

و سرانگشت تو

ابهام اشارت را

می شکوفاند

آن دم که ، به سنگ

حشمت خواندن و گفتن می آموزد.

چشم من می شنود

غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خوانَد

می توانی تو و من می دانم

با سرانگشت ظریف

آنچه در من جاری است :

- خون آهنگین را -

بنوازی با عشق .

می توانی تو و من می دانم

می توانی که به من دوستی دستت را هدیه کنی.

با تقدیم احترام
پاسخ:
درود بر شما. به تازگی نظریه ای جدید و جنجالی در باب "منشا نژاد سفید" مطرح شده که بر خلاف نظریات قبل بسیار به واقعیت نزدیکتر است، بسیاری از نژادپرستان سفیدپوست دوست ندارند که مردم جهان از این نظریه مطلع شوند. چکیده ای از این نظریه را در قالب فایلی پی دی اف منتشر کرده ام، حجم این فایل 2.5 مگ بوده و چهل صفحه است. با خواندن این کتاب علم و دانش شما در چند زمینه ی مختلف مسلما بیشتر و بیشتر خواهد شد. توجه داشته باشید که این کتاب به صورت رایگان در اختیار شما گذاشته شده است، پس چنانچه مطالب آن شما را تحت تاثیر قرار داد و یا از خواندن آن سودی بردید؛ آن را نشر دهید... برای دانلود این کتاب به لینک زیر بروید:
http://s5.picofile.com/file/8128271226/Albinism.pdf.html
پاسخ:
ممنون . چشم.
پرواز با تو باید
گر پر شکسته در باد
آغاز هر کجا شد
پایان هر کجا باد
گر تابش از تو باشد
خورشید بی فروغ ست
از چشم من چنین ست
گر پوچ ، یا دروغ ست
پاسخ:
سلام فریناز جانم

طاعات وعبادات قبول درگاه حق

گلم سرم شلوغه وماه رمضان هم با عث شده کمتر به دوستانم سر بزنم
ولی بیادتان هستم
التماس دعا
پاسخ:
ممنون از اینکه به یادم هستی.
ابوسعید ابوالخیر
ابوسعید ابوالخیر » رباعیات


ای شیر سرافراز زبردست خدا

ای تیر شهاب ثاقب شست خدا

آزادم کن ز دست این بی‌دستان

دست من و دامن تو ای دست خدا
پاسخ:
ذهنِ ما باغچه است

گل در آن باید کاشت...

گل بکاریم بیا

تا مجالِ علفِ هرز فراهم نشود

بی گل آراییِ ذهن

نازنین

هرگز آدم، آدم نشود...
پاسخ:
کردیم هر حیله که عقل آن دانست
تا بو که توان راه به جانان دانست
ره می نبریم و هم طمع می نبریم
نتوان دانست بو که نتوان دانست!
پاسخ:
عاقبت همه‌ی ما زیر این خاک آرام خواهیم گرفت
ما که روی آن دمی به همدیگر مجال آرامش ندادیم !
پاسخ:
شب خوش بانو:میگم نظامی بزرگ به شدت درمیان تاجیکها و افغانها بسیار طرفدار داره...بد نیست با چند وبلاگ از این سرزمینهای ایرانی تبار متصل بشین....پیروز باشید
پاسخ:
نظر خوبیه . اگر وبلاگی رو پیدا کردی من را هم خبر کن.
ممنون .
با من از روایت گریه‌ها
سخن مگوی.
صبح‌های مرمرین در پی است،
سواران ستاره‌پوش در پی است.
گُل‌گُل شبنم و
لغزش لاله
در نسیمه‌های نور.
دیگر
نه نامی از دریا،
نه نقشی
که در چشم آدمی.
من راز‌جویِ آن روایتم
که هنوزش کسی
بازنسروده است.
با من از روایت رازها
سخن بگوی!
پاسخ:
نفرین برهر آنچه که روح آدمی را
با جذبه و جادو به سوی خویش می کشد
و او را در این ماتم کده
با نیروهای اغوا و فریب در بند می کشد.
فراتر از همه نفرین بر اندیشه های والا
که جان خویشتن را با آن ها اسیر می سازد
نفرین بر فریبندگی خیالات
که باری اند بر دوش خرد!



پاسخ:
به زندگی دست می کشم

به دکمه ها، به لباس ها

و تو را در تاریکی جستجو می کنم

یکی یکی رویاهایم را به خاطر می آورم

احساس می کنم با زندگی کنار آمده ام

به خاطر تو می خواهم در سرمای زیادی بایستم

سرم را از هر کجای مرگ که باشد

بیرون می آورم

و به تو خیره می شوم

"زنده یاد غلامرضا بروسان"
پاسخ:
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
آخ ...!کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام...
پاسخ:
به تو گفتم سفر میروم نپرسیدی کجا میروی
نگفتی خسته ی راهی نگفتی که چرا میروی
به تو گفتم فقط میرم نفهمیدی که دلگیرم
ندانستی و من رفتم،نگفتی بی وفا!میروی

صدایت کردم و گفتم که من قصد سفر دارم
چرا که خوب میدانم، تو باشی بیصدا میروی
به امید صدای تو قدم آهسته میکردم
که شاید باز از م پرسی ، نرو! بی من کجا میروی
تنم درگیر رفتن بود ومن در گیر کار دل
که دل پرسید دیوانه! بدون من کجا میروی...



پاسخ:
حکایت عجیبیست
رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند.
مردم نمی بینند و فریاد می زنند..!
پاسخ:
ما ...
در هیأت پروانه ی هستی ...
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد ...
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست ...
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم ...
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
« حسین پناهی »
پاسخ:
با درود و سپاس بابت با وفایی شما دوست گرامی و نظرات گرانبهایتان.سالها پیش که حتی یادم نیست در کجا این شعرها را خوانده بودم و حالا دوباره...
سر زدن به وبلاگ شما دلپذیر است و گذر زمان حس نمی شود..
پایدار و پاینده باشید.
پاسخ:
ممنون از لطفتون.
ﻣﻐــــــــﺮﻭﺭ ﻧﯿﺴﺘـــــﻢ ...

ﻓﻘﻂ ﺩﻧﯿــــــﺎ ﺑﻬﻢ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ

ﺗـــــــﻮﺟﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﯽﺗﻮﺟــــــــﻬﯽ ﻣﯿــــــﺎﺭﻩ ...
پاسخ:
تو خنده کنان رسیدی از راه سفر
آسمان هم شادمان کرد به روی تو نظر

همچو مهتاب خدا به زلف شب تابیدی
از تولدت تو بود درخت عشق داد ثمر

خشک شد چشمک آن ستاره از دیدن تو
خورشید هم ناله کنان رفت از آسمان به در

تو با بهار آمدی و فروردین پرشور شد
به زمین و آسمان داد بهاری را خبر

آسمان شب با بودن تو حس عجیبی دارد
کاش یلدا بزند دیر برسد وقت سحر
پاسخ:
درود بر فریناز گرامی ام

تخت نشین شب معراج بود
تخت نشان کمر و تاج بود
داده فراخی نفس تنگ را
نعل زده خنگ شب آهنگ را

ممنون از این همه تلاشت
معنی خنگ به معنی اسب را نمی دانستم

سپاس عزیزم
پاسخ:
ممنون از لطفت.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.