X
تبلیغات
رایتل

در توصیف شب و شناختن دل فرماید

جمعه 4 مهر 1393

چون سپر انداختن آفتاب
گشت زمین را سپر افکن بر آب

گشت جهان از نفسش تنگ‌تر
وز سپر او سپرک رنگ‌تر

با سپر افکندن او لشگرش
تیغ کشیدند به قصد سرش

گاو که خرمهره بدو در کشند
چونکه بیفتد همه خنجر کشند

طفل شب آهیخت چو در دایه دست
زنگله روز فراپاش بست

از پی سودای شب اندیشه ناک
ساخته معجون مفرح ز خاک

خاک شده باد مسیحای او
آب زده آتش سودای او

شربت و رنجور به هم ساخته
خانه سودا شده پرداخته

ریخته رنجور یکی طاس خون
گشته ز سر تا قدم انقاس گون

رنگ درونی شده بیرون نشین
گفته قضا کان من الکافرین

هر نفسی از سر طنازیئی
بازی شب ساخته شب بازیئی

گه قصب ماه گل آمیز کرد
گاه دف زهره درم ریر کرد

من به چنین شب که چراغی نداشت
بلبل آن روضه که باغی نداشت

خون جگر با سخن آمیختم
آتش از آب جگر انگیختم

با سخنم چون سخنی چند رفت
بی کسم اندیشه درین پند رفت

هاتف خلوت به من آواز داد
وام چنان کن که توان باز داد

آب درین آتش پاکت چراست
باد جنیبت کش خاکت چراست

خاک تب آرنده به تابوت بخش
آتش تابنده به یاقوت بخش

تیر میفکن که هدف رای تست
مقرعه کم زن که فرس پای تست

غافل از این بیش نشاید نشست
بر در دل ریزگر آبیت هست

در خم این خم که کبودی خوشست
قصه دل گو که سرودی خوشست

دور شو از راهزنان حواس
راه تو دل داند دل را شناس

عرش روانی که ز تن رسته‌اند
شهپر جبریل به دل بسته‌اند

وانکه عنان از دو جهان تافتست
قوت ز دیواره دل یافتست

دل اگر این مهره آب و گلست
خر هم از اقبال تو صاحبدلست

زنده به جان خود همه حیوان بود
زنده به دل باش که عمر آن بود

دیده و گوش از غرض افزونیند
کارگر پرده بیرونیند

پنبه درآکنده چو گل گوش تو
نرگس چشم آبله هوش تو

نرگس و گل را چه پرستی به باغ
ای ز تو هم نرگس و هم گل به داغ

دیده که آیینه هر ناکسست
آتش او آب جوانی بسست

طبع که باعقل بدلالگیست
منتظر نقد چهل سالگیست

تا به چهل سال که بالغ شود
خرج سفرهاش مبالغ شود

یار کنون بایدت افسون مخوان
درس چهل سالگی اکنون مخوان

دست برآور ز میان چاره جوی
این غم دل را دل غمخواره جوی

غم مخور البته که غمخوار هست
گردن غم بشکن اگر یار هست

بی نفسی را که زبون غمست
یاری یاران مددی محکمست

چون نفسی گرم شود با دو کس
نیست شود صد غم از آن یک نفس

صبح نخستین چو نفس برزند
صبح دوم بانگ بر اختر زند

پیشترین صبح به خواری رسد
گرنه پسین صبح بیاری رسد

از تو نیاید بتوی هیچکار
یار طلب کن که برآید ز یار

گرچه همه مملکتی خوار نیست
یار طلب کن که به از یار نیست

هست ز یاری همه را ناگزیر
خاصه ز یاری که بود دستگیر

این دو سه یاری که تو داری ترند
خشک‌تر از حلقه در بر درند

دست درآویز به فتراک دل
آب تو باشد که شوی خاک دل

چون ملک‌العرش جهان آفرید
مملکت صورت و جان آفرید

داد به ترتیب ادب ریزشی
صورت و جان را به هم آمیزشی

زین دو هم آگوش دل آمد پدید
آن خلفی کو به خلافت رسید

دل که بر او خطبه سلطانیست
اکدش جسمانی و روحانیست

نور ادیمت ز سهیل دلست
صورت و جان هر دو طفیل دلست

چون سخن دل به دماغم رسید
روغن مغزم به چراغم رسید

گوش در این حلقه زبان ساختم
جان هدف هاتف جان ساختم

چرب زبان گشتم از آن فربهی
طبع ز شادی پر و از غم تهی

ریختم از چشمه چشم آب سرد
کاتش دل آب مرا گرم کرد

دست برآوردم از آن دست بند
راه زنان عاجز و من زورمند

در تک آنراه دو منزل شدم
تا به یکی تک به در دل شدم

من سوی دل رفته و جان سوی لب
نیمه عمرم شده تا نیمشب

بر در مقصوره روحانیم
گوی شده قامت چوگانیم

گوی به دست آمده چوگان من
دامن من گشته گریبان من

پای ز سر ساخته و سر ز پای
گوی صفت گشته و چوگان نمای

کار من از دست و من از خود شده
صد ز یکی دیده یکی صد شده

همسفران جاهل و من نو سفر
غربتم از بیکسیم تلخ‌تر

ره نه کز آن در بتوانم گذشت
پای درون نی و سر باز گشت

چونکه در آن نقب زبانم گرفت
عشق نقیبانه عنانم گرفت

حلقه زدم گفت بدینوقت کیست
گفتم اگر بار دهی آدمیست

پیشروان پرده برانداختند
پرده ترکیب در انداختند

لاجرم از خاص‌ترین سرای
بانگ در آمد که نظامی درآی

خاص‌ترین محرم آن در شدم
گفت درون آی درون‌تر شدم

بارگهی یافتم افروخته
چشم بد از دیدن او دوخته

هفت خلیفه به یکی خانه در
هفت حکایت به یک افسانه در

ملک ازان بیش که افلاک راست
دولتیا خاک که آن خاک راست

در نفس آباد دم نیم سوز
صدرنشین گشته شه نیمروز

سرخ سواری به ادب پیش او
لعل قبائی ظفر اندیش او

تلخ جوانی یزکی در شکار
زیرتر از وی سیهی دردخوار

قصد کمین کرده کمند افکنی
سیم زره ساخته روئین تنی

این همه پروانه و دل شمع بود
جمله پراکنده و دل جمع بود

من به قناعت شده مهمان دل
جان به نوا داده به سلطان دل

چون علم لشگر دل یافتم
روی خود از عالمیان تافتم

دل به زبان گفت که ای بی زبان
مرغ طلب بگذر از این آشیان

آتش من محرم این دود نیست
کان نمک این پاره نمک سود نیست

سایم از این سرو تواناترست
پایم از این پایه به بالا ترست

گنجم و در کیسه قارون نیم
با تو نیم وز تو به بیرون نیم

مرغ لبم با نفس گرم او
پر زبان ریخته از شرم او

ساختم از شرم سرافکندگی
گوش ادب حلقه کش بندگی

خواجه دل عهد مرا تازه کرد
نام نظامی فلک آوازه کرد

چونکه ندیدم ز ریاضت گزیر
گشتم از آن خواجه ریاضت پذیر


 

 

سپرک = گیاهیست


آهیخت = کشید


آگنده = پرشده


زبون = خوار و ذلیل


فتراک = ترک بند


اکدش = یعنی پدر و مادر از دو جنس باشند مانند : اسب و قاطر


ادیم = سفره چرمی


صدرنشین = بالای مجلس


درد خوار = ناصاف . کنایه از می


برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (30)
وانکه عنان از دو جهان تافتست
قوت ز دیواره دل یافتست
....دنیا بگذاشتن زهد نفس است و آخرت بگذاشتن زهد دل است و ترک خود گفتن زهد جان است....حسین منصور حلاج
پاسخ:
آیینه چون شکست ...
قابی سیاه و خالی ...
از او به جای ماند ...
با یاد دل که آینه ای بود ...
در خود گریستم ...
بی آینه چگونه درین قاب زیستم ...

«فریدون مشیری»
پاسخ:
بر بلندای کدام واژه

بایستم

بانو!

تا کوتاه ترین قصیده ی نگاهت را

بی هیچ تکلّفی بسرایم

و اعجاز نامت را،

با ایجازی شاعرانه؟

آه!

چقدر حقیرند انبوه این واژه ها

وقتی در مقابل

نام تو می ایستند!

و،

شگفتا! که دنیا

مقهور نام تو نشد

وقتی،

سپیده با مطلع چشمان تو

آغاز شد...!
پاسخ:
وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد....حضرت حافظ

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟ .........چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت .........وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار ........طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر ........وه که با خرمن مجنون دل‌افگار چه کرد
ساقیا! جام مِی‌ام ده؛ که نگارنده غیب .......نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد این دایره مینایی ........کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت ........یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
پاسخ:
سلامی دوباره
با افتخار و کسب اجاز از محضرتون آدرس وب تون لینک شد.
پاسخ:
من هم با افتخار لینکتون کردم.
سلام و خسته نباشید محضر پر طبع شما
اشعار زیبایی را در وب قرار داده اید. از خوندن اشعار انتخابی تون، لذت فراوان بردم. دست مریزاد.
از اینکه اشعار شاعر بزرگ، همچو نظامی گنجوی را مورد عنایت و لطف قرار داده اید، بسیار خرسندم و سبک بال. چرا که نظامی گنجوی یکی از شاعرانی است که خود و اشعار نغز او همیشه در ذوق دلم شیرین و بسی گوارا بوده است. ساغ اوولون.
پاسخ:
سپاس.
خواهم که تو را چو می به ساغر بکشم،

بردارم و لاجرعه تو را سر بکشم:

تو جانِ منی، برون نمان از تنِ من،

بگذار تو را دوباره در بر بکشم
پاسخ:
سلام . خسته نباشی گلم
پاسخ:
ممنون عزیزم.
سلام وبلاگتون زیباست

لطفا از وبلاگ منم بازدید کنید
درباره گردشگری و معرفی مناطق مختلف ایرانه
پاسخ:
ممنون.
خدمت میرسم.
عبور می کند
از دل های سیمانی،
رنگین کمان نگاهت،
تا،
عاشق کند،
انبوه مجنون های
بی لیلی را
وقتی،
بهار،
تو باشی،
حتّی گلِ سنگ
شقایقی خواهد شد،
عاشق
با دلی
تنگ...!
پاسخ:
سلام دوست عزیزم ممنون از حضور گرمتون در وبم.شما با افتخار در هردو وبلاگم لینک شدید...
پاسخ:
سپاس
سلام دوست عزیزم ممنون از حضور گرمتون در وبم.شما با افتخار لینک شدید...
اینم آدرس وبلاگ دیگمه خوشحال میشم بهم سر بزنید:
kermanshahan20.blogfa.com
پاسخ:
چشم .
بزرگترین یلنامه سرای دیار آریاییها،خداوندگار سخن پارسی انوشه اروان فردوسی بزرگ :
به روز خجسته بر مهر ماه
بسر بر نهاد آن کیانی کلاه
بفرمود تا آتش آفروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسایی و خوردن آیین اوست
کنون یادگار است از او ماه و مهر
بکوش و به رنچ ایچ منهای چهر...
جشن بزرگ مهرگان،جشن زیبایی دیرین و کهن و بهاری از رنگهای پاییزی را پیشاپیش به شما دوست گرامی من خجسته باد می گویم.




پاسخ:
ممنون.
من هم برای شما آرزوی روزهای خوب و زیبا توام با شادی و موفقیت را دارم.
درود

اپم با موضوع:

غدیر خم (شهادت بانو فاطمه (س) )

خوشحال میشم بیایی و نظرت رو بگی

یا علی
پاسخ:
چشم.
سلام و درودبه شما
شعرزیبایی ازعطارانتخاب کرده بودید فقط اگه ممکنه بارنگ سبز و فونت کمی ضخیم تربنویسید تا واضح تر و شفاف ترباشد ... سپاس بابت زحماتی که درراه تعالی ادبیات پارسی می کشید
پاسخ:
ممنون.
شعر از نظامی است
چشم
سلام فریناز
خوبی?چ خبرا?ازمهرچیزی ننوشتی?
پاسخ:
ممنون. خدمت میرسم.
هوای سرد پاییز است و من
از پنجره
در کوچه ی دلواپسی
اشک بر....
غبار پشت پای خاطرات تلخ تو
بیهوده می ریزم.....
نسیم صبح هم چون تو
به رسم بی وفایی
خاک غفلت را
به درگاه دو چشم خیس من
شاباش می ریزد.....
تمام خاطراتم در غبار رد پایت
زود می سوزد
تمام بوسه هایت را
تگرگ اشک می شوید...
درخت نارون
نامردیت را
با به رقص آوردن برگهای زردش
در عزایم
پاس می دارد...
چه نامردی...
چقدر سرما....
من از سرما
من از سردی فصل بی کسی
خود را ...
در آغوش محبت می کشم شاید
بفهمم طعم خودخواهی چه شیرین است....!
پاسخ:
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
____$$_______$$____$$$
____$________$$$____$$
____ _________$$$____$
_____________$$$
_____________$$$
____________ $$$
____________$$$
___________$$$
_________$$$$$
________$$$$$
حدیث قدسی=>عقبه بن عامر رضی الله عنه می گوید:از پیامبر ص شنیدم که می فرمود(پروردگارت خوشحال می شود (از کار)چوپانی که در قله ی کوه برای ادای اذان می گوید و نماز می خواند خداوند متعال(خطاب به فرشتگان) می فرماید به این بنده ام بنگرید(و ببینید که چگونه) اذان می گوید و نماز می خواند او از من می ترسد پس به پاس این بندگی او را بخشیدم و وارد بهشت کردم.
پاسخ:
─────────▄▀▄▀▄▀▄▀▄───────────▄▀▄▀▄▀▄▀▄
───────▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄───────▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄
─────▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄───▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄
────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
──────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
──────────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────────────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
──────────────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────────────────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
──────────────────▀▄▀▄▀▄▀▄▀▄▀
────────────────────▀▄▀▄▀▄▀
──────────────────────▀▄▀
دیرینه سالهاست که در دیدگاه من -

شبهای ماهتاب چو دریاست آسمان

وین تک ستاره های درخشان بیشمار -

سیمین حبابهاست که بر سطح آبهاست

***********************
پاسخ:
روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر
ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
پاسخ:
باده ناخورده مست آمده‌ایم

عاشق و می پرست آمده‌ایم

ساقیا خیز و جام در ده زود

که نه بهر نشست آمده‌ایم

خیز تا از خودی برون آییم

که به خود پای بست آمده‌ایم

چون شکستی نبود جانان را

ما ز بهر شکست آمده‌ایم

در جهانی که مست هشیار است

هوشیاران مست آمده‌ایم

ناقصان بلی خویشتنیم

کاملان الست آمده‌ایم

هستی و نیستی ما بنماند

ما مگر نیست هست آمده‌ایم

ما چنین خوار نیستیم الحق

که به عمری به دست آمده‌ایم

همچو عطار در محیط وجود

به عنایت به شست آمده‌ایم
پاسخ:
ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته‌ایم

با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفته‌ایم

یاد زلفت کرده‌ایم و نام زلفت برده‌ایم

هم پریشان گشته‌ایم و هم پریشان گفته‌ایم

تا تو جان از بس لطیفی در نیابد کس تو را

ما تو را از استعارت در سخن جان گفته‌ایم

همچو من در عشقت ای جان ترک جان‌ها گفته‌اند

تا به جانبازان عالم وصف جانان گفته‌ایم

درد عشقت را چو درمانی نمی‌دیدیم ما

درد را تسکین دل را عین درمان گفته‌ایم

وصل و هجران با تو و از تو خیال عشق توست

قرب و بعد خویشتن را وصل و هجران گفته‌ایم

چون سر و سامان حجاب راهت آمد در رهت

از سر سر رفته‌ایم و ترک سامان گفته‌ایم

با خیالت چون یکی محرم نمی‌دیدیم ما

داستان عشق خود را تا به پایان گفته‌ایم

خویشتن را در میان قبض و بسط و صحو سکر

گه گدا را خوانده‌ایم و گاه سلطان گفته‌ایم

مرد وصلت نیست کس بشنو درین معنی که ما

بس دلیل آورده‌ایم و چند برهان گفته‌ایم

گرچه عطاریم ما کاسرار راه عشق تو

گاه پیدا کرده‌ایم و گاه پنهان گفته‌ایم
پاسخ:
درود:واقعا نظامی برای من ناشناخته مانده .....بسیار عالی خدا قوت
پاسخ:
سپاس
سلام دوست عزیزم ممنون از حضور گرمتون در وبم به آدرس(kermanshah29.blogfa.com).اگه با بتاد لینک موافق هستید خبرم کنید تا لینکتون کنم[گل][گل][گل]
kermanshahan20.blogfa.com
kermanshah29.blogfa.com
پاسخ:
با افتخار لینک شدین .
باز هم اول مهر آمده بود

و معلم آرام

اسم ها را می خواند.

اصغر پورحسین!

پاسخ آمد: حاضر.

قاسم هاشمیان!

پاسخ آمد: حاضر.

اکبر لیلا زاد...

پاسخش را کسی از جمع نداد.

بار دیگر هم خواند:

اکبر لیلازاد!

پاسخش را کسی از جمع نداد

همه ساکت بودیم

جای او اینجا بود

اینک اما، تنها

یک سبد لاله ی سرخ

در کنار ما بود

لحظه ای بود، معلم سبد گل را دید

شانه هایش لرزید

همه ساکت بودیم

ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم

گل فریاد شکفت!

همه پاسخ دادیم:

حاضر، ما همه اکبر لیلا زادیم

قیصر امین پور
پاسخ:
درود

آپم با موضوع

غدیر خم (دوگانگی در عمل)

خوشحال میشم تشریف بیاری و نظرت رو بگی

یا علی[گل]
پاسخ:
اومدم.
ای کاش از آسمان خدا می بارید
وز سقف سیاه شب، دعا می بارید
ای کاش خدا به جای باران، هر شب
لبخند تو را، اشک مرا می بارید
پاسخ:
دلم برای روزهای خوب کودکی تنگه
اون روزایی که دست تو دست مادرم به مدرسه میرفتم اون روزای خوب چقدر زود گذشت
دلم برای بو کشیدن کتاب های نو که اولین روز مدرسه به ما میدادن تنگ شده کتابهایی که هرسال یک گل جدید به تعداد گل های روی جلد اضافه میشد
اون روزهای خوب چقدر زود گذشت
پاسخ:
درود بر فریناز گرامی
بسیار زیبا بود با توضیحات کامل
پایدار باشی عزیزم
پاسخ:
ممنون از لطفت
♡گوش کن...
صدای نفس های پاییز رامیشنوی؟؟؟
واین زیباترین فصل خدا میاید...
غم واندوه هایت رابه برگ های درختان آویزان کن...
چندروز دیگر میریزند.....♡
kermanshahan20.blogfa.com
kermanshah29.blogfa.com
پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.