X
تبلیغات
رایتل

خلوت اول در پرورش دل

جمعه 11 مهر 1393
رایض من چون ادب آغاز کرد
از گره نه فلکم باز کرد
گرچه گره در گرهش بود جای
برنگرفت از سر این رشته پای

تا سر این رشته به جائی رسید
کان گره از رشته بخواهد برید
خواجه مع‌القصه که در بند ماست
گرچه خدا نیست خداوند ماست

شحنه راه دو جهان منست
گرنه چرا در غم جان منست
گرچه بسی ساز ندارد ز من
شفقت خود باز ندارد ز من

گشت چو من بی ادبی را غلام
آن ادب‌آموز مرا کرد رام
از چو منی سر به هزیمت نبرد
صحبت خاکی به غنیمت شمرد

روزی از این مصر زلیخا پناه
یوسفیی کرد و برون شد ز چاه
چشم شب از خواب چو بردوختند
چشم چراغ سحر افروختند

صبح چراغی سحر افروز شد
کحلی شب قرمزی روز شد
خواجه گریبان چراغی گرفت
دست من و دامن باغی گرفت

دامنم از خار غم آسوده کرد
تا به گریبان به گل آموده کرد
من چو لب لاله شده خنده ناک
جامه به صد جای چو گل کرده چاک

لاله دل خویش به جانم سپرد
گل کمر خود به میانم سپرد
گه چو می آلوده به خون آمدم
گه چو گل از پرده برون آمدم

گل به گل و شاخ به شاخ از شتاب
میشدم ایدون که شود نشو آب
تا علم عشق به جائی رسید
کز طرفی بوی وفائی رسید

نکته بادی بزبان فصیح
زنده دلم کرد چو باد مسیح
زیر زمین ریخت عماریم را
تک به صبا داد سواریم را

گفت فرود آی و ز خود دم مزن
ورنه فرود آرمت از خویشتن
منکه بر آن آب چو کشتی شدم
ساکن از آن باد بهشتی شدم

آب روان بود فرود آمدم
تشنه زبان بر لب رود آمدم
چشمه افروخته‌تر ز آفتاب
خضر به خضراش ندیده به خواب

خوابگهی بود سمنزار او
خواب کنان نرگس بیدار او
دایره خط سپهرش مقام
غالیه بوی بهشتش غلام

گل ز گریبان سمن کرده جای
خارکشان دامن گل زیر پای
آهو و روباه در آن مرغزار
نافه به گل داده و نیفه به خار

طوطی از آن گل که شکر خنده بود
بر سر سبزیش پر افکنده بود
تازه گیا طوطی شکر بدست
آهوکان از شکرش شیر مست

جلوه‌گر از حجله گلها شمال
گل شکر از شاخ گیاها غزال
خیری منشور مرکب شده
مروحه عنبر اشهب شده

سرمه بیننده چو نرگس نماش
سوسن افعی چو زمرد گیاش
قافله زن یاسمن و گل بهم
قافیه گو قمری و بلبل بهم

سوسن یکروزه عیسی زبان
داده به صبح از کف موسی نشان
فاخته فریادکنان صبحگاه
فاخته‌گون کرده فلک را به آه

باد نویسنده به دست امید
قصه گل بر ورق مشک بید
گه بسلام چمن آمد بهار
گه بسپاس آمد گل پیش خار

ترک سمن خیمه به صحرا زده
ماهچه خیمه به ثریا زده
لاله به آتشگه راز آمده
چون مغ هندو به نماز آمده

هندوک لاله و ترک سمن
سهل عرب بود و سهیل یمن
زورق باغ از علم سرخ و زرد
پنجره‌ها ساخته از لاجورد

آب ز نرمی شده قاقم نمای
طرفه بود قاقم سنجاب سای
شاخ ز نور فلک انگیخته
در قدم سایه درم ریخته

سایه سخن گو بلب آفتاب
زنده شده ریگ ز تسبیح آب
نسترن از بوسه سنبل به زخم
از مژه غنچه لب گل به زخم

ترکش خیری تهی از تیر خار
گاه سپر خواسته گه زینهار
سحر زده بید، به لرزه تنش
مجمر لاله شده دود افکنش

خواست پریدن چمن از چابکی
خواست چکیدن سمن از نارکی
نی به شکر خنده برون آمده
زرده گل نعل به خون آمده

آنگل خودرای که خودروی بود
از نفس باد سخن گوی بود
سبزتر از برگ ترنج آسمان
آمده نارنج به دست آن زمان

چون فلک آنجا علم آراسته
سبزه بکشتیش بدر خواسته
هر گره از رشته آن سبز خوان
جان زمین بود و دل آسمان

اختر سرسبز مگر بامداد
گفت زمین را که سرت سبز باد
یا فلک آنجا گذر آورده‌بود
سبزه به بیجاده گرو کرده‌بود

چشمه درفشنده‌تر از چشم حور
تا برد از چشمه خورشید نور
سبزه بر آن چشمه وضو ساخته
شکر وضو کرده و پرداخته

مرغ ز گل بوی سلیمان شنید
ناله داودی از آن برکشید
چنگل دراج به خون تذرو
سلسله آویخته در پای سرو

محضر منشور نویسان باغ
فتوی بلبل شده بر خون زاغ
بوم کز آن بوم شده پیکرش
سر دلش گشته قضای سرش

باد یمانی به سهیل نسیم
ساخته کیمخت زمین را ادیم
لاله ز تعجیل که بشتافته
از تپش دل خفقان یافته

سایه شمشاد شمایل پرست
سوی دل لاله فرو برده دست
ناخن سیمین سمن صبح فام
برده ز شب ناخنه شب تمام

صبح که شد یوسف زرین رسن
چاه‌کنان در زنخ یاسمن
زرد قصب خاک برسم جهود
کاب چو موسی ید بیضا نمود

خاک به آن آب دوا ساخته
هر چه فرو برده برانداخته
نور سحر یافته میدان فراخ
سایه روی را به صبا داده شاخ

سایه گزیده لب خورشید را
شانه زده باد سر بید را
سایه و نور از علم شاخسار
رقص‌کنان بر طرف جویبار

عود شد آن خار که مقصود بود
آتش گل مجمر آن عود بود
گردن گل منبر بلبل شده
زلف بنفشه کمر گل شده

مرغ ز داود خوش آوازتر

گل ز نظامی شکر اندازتر

  


رایض = رام کننده اسب

 

شحنه = داروغه . پاسبان

 

هزیمت = شکست. فرار و گریز

 

کحل = سرمه

 

تک = تاخت و تاز


خضرا = سبزه


غالیه = مشک و عنبر


نیفه = پوستین


مروحه = بادبزن


اشهب = اسب سپید


ماهچه = هلال مانندی است از زر و غیره که بر سر علم یا خیمه نصب کنند.


کیمخت = پوست و ادیم


ناخنه = مرض چشم . منظور ستارگان


قصب = لباس و جامه کتان



برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (26)
من ایرانم من ایرانم شوری در سر دارم
چون رعد ورگبارم همچون رعد و رگبارم
من ایرانم من ایرانم تا روز ازادی
در رزم و پیکارم من در رزم و پیکارم
فریاد تو فریاد من فریاده ایران است
فریاد شیران است این فریاد شیران است
بر دزخیمان بر کوب کینت اغاز پیایان است اغاز پاین است
من ایرانم من ایرانم شوری در سر دارم
چون رعد ورگبارم همچون رعد و رگبارم
پاسخ:
گاهی تاوان شیر بودن حبس کردن خود در قفس

است .. اما کفتاران در شهر آزاد می گردند و ادعای

گرگی میکنند! ,,,,,,
پاسخ:
به سر انگشت تو می اندیشم ، وقتی

باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خوانَد

و سرانگشت تو

ابهام اشارت را

می شکوفاند

آن دم که ، به سنگ

حشمت خواندن و گفتن می آموزد.



چشم من می شنود

غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خوانَد

می توانی تو و من می دانم

با سرانگشت ظریف

آنچه در من جاری است :

- خون آهنگین را -

بنوازی با عشق .



می توانی تو و من می دانم

می توانی که به من دوستی دستت را هدیه کنی.
پاسخ:
درود :میگم اینکه 2رنگ می نویسید بسیار خوبه ولی به نظرو یکی از رنگها خیلی کم رنگه(فسفری یا صورتی)شاید ترکیب مشکی قرمز یا خلاصه پر رنگ تر بهتر باشه سپاس بانوی موسیقی و گل
پاسخ:
ممنون از توجهت.
عشق موهبتی است

که میان تلنگر یک نگاه نطفه می بندد

و زندگی

جوشش نهریست که از روشنای چشمة عشق

تا همیشه جاریست.

نیلوفرهای حاشیة رود

خوابهای معصومانة ستاره گانند

که با بلوغ خورشید به تاراج می روند،

و شبنم

اشک حزن آلود پایان همآغوشی

ماهتاب و آیینه است،

پاییز

زیباترین مصرع شعر طبیعت،

و سرو

غرور کوچک کوه را به سخره می گیرد.

آرزو

عاشقانه ترین تعبیر

هجرت فصول دلتنگی هاست

در واحة شادی،

و بر بستر ابر

دختر باران در تب رسیدن

به یاسِ باغچه

خواب های آشفته می بیند.
پاسخ:
یک دنیا زندگی در چشمانت جان می دهد
و روح مرا با خود میکشاند
تا عمق سیاهی
آنجا که با یک تلنگر
با عطر نفس هایت
فانوس به دست به دنیای واقعی تبعید می شوم
پاسخ:
درود بر شما

بروزم
پاسخ:
چشم.
خصوصی:
درودی دوباره عزیز
خواستم بگم بخشید که بین کامنت دیشب و امشبم دوری افتاده.البته به شوند این بود که دیشب و تو اون زمون شارژ گوشیم ته کشیده بود!
چون کامنتهای شما،واپسین کامنتهای دییشبم بود برا پاسخ،برا همین تو سند دومین کامنت برا شما موندم توش!!!
بهرروی،پوزش منو بپذیر دوست مهربان.
شبت زیبا.




پاسخ:
خواهش می کنم .
هرچه از دوست رسد نیکوست.
درود فریناز گرامی
دوست بسیار خوب من
سپاس از تفالی که برام زدی و منتی که بر من گذاشتی.
امیدوارم که با نیایش دوستان پاک و نیک اندیشی چون شما و دورن مایه ی این غزل دلنشین از حافظ شیرین سخن از این گرفتاری ناخواسته رهایی پیدا کنم.
بازم سپاسی نیک از شما و نیز آروزی سلامتی و شادکامی و بهروزی برای شما را دارم عزیز.
امیدوارم خوابهای خوبی ببینید بویژه اونهاییکه دوستشون دارید.
روز پاییزیی زیبایی رو آغاز کنی و بهترینها پیش روی شما عزیز...53

پاسخ:
سپاس دوست گرامی من.
ارزوی لهترینها را برایتان دارم.
در این شبانه ی ممتد که صبح ناپیداست
دلم چو لاله ی در خون نشسته ای تنهاست

به پای معبد شب ریختند خون سحر
کجاست مرزسپیده، در این شبانه کجاست؟

در آسمان نگاهم که از پرنده تهی است
تو مانده ای و غروبی که رنگ خاطره هاست

به گریه های من ای شب، بخند و باز بخند
ولی شکوه رهایی، همیشه در فرداست

بیا و با من از آن خاطرات سرخ بگو
تو، ای که رنگ لبانت شرابگون گیراست

بگیر دست مرا، زین میانه ام بردار
که با تو بودن و مردن برای من رؤیاست
پاسخ:
تو را در یک بهار سبز دیدم
به، دو، بیتی، دو چشمت را خریدم

به پایت ریختم شعر دلم را
و از باغ نگاهت عشق چیدم
پاسخ:
سلام دوستان با طولانی ترین آبشار ایران در کرمانشـاه(آبشارپیران)بروزم خوشحال میشم بهم سر بزنید[گل][گل][گل]...
kermanshah29.blogfa.com
kermanshahan20.blogfa.com
پاسخ:
چشم.
سلام صبح به خیر بانوی فرهیخته
فریناز عزیزم
پاسخ:
سپاس.
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

پاسخ:
هر لحظه به صد بهانه ات می خوانم
با نغمه ی عاشقانه ات می جویم

ای گم شده در پیرهن گل چو نسیم
پیوسته و جاودانه ات می خوانم
پاسخ:
از زمزمه ی عشق تو لبریز شدم
اشکی شدم از چشم تو سر ریز شدم

تو خنده ی یک بهار موعود شدی
من گریه ی بی امان پاییز شدم
پاسخ:
عاقلی را پرسیدند کدامین خصلت از خدای خود را دوست داری؟
گفت:
همین بس که میدانم، او میتواند
مچم را بگیرد
ولی دستم را میگیرد...ً
پاسخ:
عیدت مبارک فریناز
پاسخ:
ممنون
ای پاک ترین سپیده آغازم باش
وی سرخ ترین ترانه آوازم باش

ای دست تو مشعل هدایت ای خوب
تا آبی عشق بال پروازم باش
پاسخ:
سلام دوست نازنینم ممنون از زحماتت عزیزم.
عیدت مبارک باشه

اپم
پاسخ:
سپاس.
خدمت میرسم.
بندگی کن تا که سلطانت کنند …
تن رها کن تا همه جانت کنند

خوی حیوانی سزاوار تو نیست …
ترک این خو کن که انسانت کنند

چون نداری درد، درمان هم مخواه …
درد پیدا کن که درمانت کنند

بنده ی شیطانی و داری امید …
که ستایش همچو یزدانت کنند؟!

سوی حق نارفته چون داری طمع؟ …
همسر موسی بن عمرانت کنن

شکر و تسلیم سلیمانیت کو؟ …
ای که می خواهی سلیمانت کنند

از چَهِ شهوت، قدم بیرون گذار …
تا عزیز مصر و کنعانت کنند

بگذر از فرزند و مال و جان خویش …
تا خلیل الله دورانت کنند

سر بنه در کف برو در کوی دوست …
تا چو اسماعیل قربانت کنند

در ضلالت مانده ای چون سامری …
آرزو داری که لقمانت کنند

چشم لاهوتی اگر داری بیا …
تا به بزم قرب مهمانت کنند

چون علی در عالم مردانگی …
فرد شو تا شاه مردانت کنند

همچو سلمان در مسلمانی بکوش …
ای مسلمان تا که سلمانت کنند

تا توانی در گلستان جهان …
خار شو تا گل به دامانت کنند

همچو خاک افتادگی کن پیش از آن …
که به زیر خاک پنهانت کنند

خوانده ای گر تو یحب الصابرین …
صبر کن تا از محبانت کنند

با یتیمان مهربانی پیشه کن …
تا پس از تو با یتیمانت کنند

همچو ذاکر ذکر حق کن روز و شب …
تا مگر از اهل ایمانت کنند

عید قربان بر شما مبارک
پاسخ:
درود

آپم با موضوع:

غدیر خم(پایان تلخ)

خوشحال میشم بیایی و نظرت رو بگی

یا علی
پاسخ:
میام.
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد...
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

« فریدون مشیری»

پاسخ:
بسیار زیبا بود و باز هم با آهنگی خاص
علاقه ما رو به شاعری بیشتر کردی
درود بر فریناز پرتلاش
پاسخ:
ممنون عزیزم.
روز خوش خوشم اومد که اولین نظر مال منه سپاس
پاسخ:
بگذر ز نقش و صورت جانش خوش است جانش....حضرت مولانا

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش ............مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو ........آن کس که مست گردد خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسان .........من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشاه ......برجه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید .................جان بر سرش فشانم پر زر کنم دهانش
آن روی گلستانش وان بلبل بیانش ...............وان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش
این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست .......بگذر ز نقش و صورت جانش خوش است جانش
دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد................پس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانشتقدیم به بانوی گل وموسیقی
پاسخ:
سپاس
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.