X
تبلیغات
زولا

خلوت دوم در عشرت شبانه

جمعه 25 مهر 1393
خواجه یکی شب به تمنای جنس
زد دو سه دم با دو سه ابنای جنس
یافت شبی چون سحر آراسته
خواستهای به دعا خواسته

مجلسی افروخته چون نوبهار
عشرتی آسوده‌تر از روزگار
آه بخور از نفس روزنش
شرح ده یوسف و پیراهنش

شحنه شب خون عسس ریخته
بر شکرش پر مگس ریخته
پرده شناسان به نوا در شگرف
پرده نشینان به وفا در شگرف

پای سهیل از سر نطع ادیم
لعل فشان بر سر در یتیم
شمع جگر چون جگر شمع سوخت
آتش دل چون دل آتش فروخت

در طبق مجمر مجلس فروز
عود شکرساز و شکر عود سوز
شیشه ز گلاب شکر میفشاند
شمع به دستارچه زر میفشاند

از پی نقلان می‌بوسه خیز
چشم و دهان شکر و بادام ریز
شکر و بادام بهم نکته ساز
زهره و مریخ بهم عشق باز

وعده به دروازه گوش آمده
خنده به دریوزه نوش آمده
نیفه روبه چو پلنگی به زیر
نافه آهو شده زنجیر شیر

ناز گریبان کش و دامن کشان
آستی از رقص جواهر فشان
شمع چو ساقی قدح می به دست
طشت می آلوده و پروانه مست

خواب چو پروانه پرانداخته
شمع به شکرانه سرانداخته
پردگی زهره در آن پرده چست
زخمه شکسته به ادای درست

خواب رباینده دماغ از دماغ
نور ستاننده چراغ از چراغ
آنچه همه عمر کسی یافته
همنفسی در نفسی یافته

نزل فرستنده زمان تا زمان
دل به دل و تن به تن و جان به جان
گفتی ازان حجره که پرداختند
رخت عدم در عدم انداختند

مرغ طرب نامه به پر باز بست
هفت پر مرغ ثریا شکست
آتش مرغ سحر از بابزن
بر جگر خوش نمکان آب زن

مرغ گران خواب‌تر از صبحگاه
پای فلک بسته‌تر از دست ماه
حلقه در پرده بیگانگان
زلف پری حلقه دیوانگان

در خم آن حلقه دل مشتری
تنگ‌تر از حلقه انگشتری
تاختن آورده پریزادگان
همچو پری بر دل آزادگان

بر ره دل شاخ سمن کاشته
خار بنوک مژه برداشته
میوه دل نیشکر خدشان
گلبن جان نارون قدشان

فندقه شکر و بادام تنگ
سبز خط از پسته عناب رنگ
در شب خط ساخته سحر حلال
بابلی غمزه و هندوی خال

هر نفس از غمزه و خالی چنان
گشته جهان بابل و هندوستان
چون نظری چند پسندیده رفت
دل به زیارتگری دیده رفت

غمزه زبان تیزتر از خارها
جهد گرهگیرتر از کارها
شست کرشمه چو کماندار شد
تیر نینداخته بر کار شد

باد مسیح از نفس دل رمید
آب حیات از دهن گل چکید
گل چو سمن غالیه در گوش داشت
مه چو فلک غاشیه بر دوش داشت

چون رخ و لب شکر و بادام ریخت
گل به حمایت به شکر در گریخت
هر نظری جان جهانی شده
هر مژه بتخانه جانی شده

زلف سیه بر سر سیم سپید
مشک فشان بر ورق مشک بید
غبغب سیمین که کمر بست از آب
قوس قزح شد ز تف آفتاب

زلف براهیم و رخ آتشگرش
چشم سماعیل و مژه خنجرش
آتش از این دسته ریحان شده
خنجر آز آن نرگس فتان شده

بوسه چو می‌مایه افکندگی
لب چو مسیحا نفس زندگی
خوی به رخ چون گل و نسرین شده
خرمن مه خوشه پروین شده

باز شده کوی گریبان حور
خط سحر یافته صغرای نور
همت خاصان و دل عامیان
شیفته زان نور چو سرسامیان

غمزه منادی که دهان خسته بود
چشم سخن گو که زبان بسته بود
می چو گل آرایش اقلیم شد
جام چو نرگس زر در سیم شد

عقل در آن دایره سرمست ماند
عاقبت از صبر تهیدست ماند
در دهن از خنده که راهی نبود
طاقت را طاقت آهی نبود

صبر دران پرده نواتنگ داشت
فتنه سر زیر در آهنگ داشت
یافته در نغمه داود ساز
قصه محمود و حدیث ایاز

شعر نظامی شکر افشان شده

ورد غزالان غزلخوان شده

  عسس = داروغه و پاسبان


نطع = سفره


جلاب = شربت قند


دریوزه = گدایی


نیفه = پوستین


زخمه = مضراب


غالیه = مشک و عنبر


غاشیه = زین پوش


خوی = عرق


طغرا = نوعی خط که فرامین را با آن می نوشتند

برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (19)
رگ پرنده ها را
در کوچه ها گریستن
از کوچه ها گریختن
زیستن
در کوچه باغ ها
شب ها
با چراغ ها شکفتن
خفتن با لاله های لال
نام ترا شنیدن از رود
خاموش و بی خیال
از رودها گذشتن
در چشمه های باران
یاد سبز آب ها را
شنیدن
رفتن
رفتن
دیدن
اشراق آفتاب تماشا را
بیگانه بودن
بودن
در خوابهای سنگین
رنیگن
رنگین کمانی بودن
آرام
بیدار
بیدار بودن
بودن
بازیچه ی خیال شدن
به سرابی سیراب شدن
افسانه یی گفتن
در خواب شدن
در پشت پیشخوان دکان ها
آواز خواندن
مستانه خواندن
ناساز خواندن
در پشت پیشخوان دکان ها
در خواب رفتن
در خواب دیدن
گلدوزی
ستاره ها را
بر دریا
و سوزن سپیده ی شبنم ها را بر انگشت
بوی خون گل ها را
ترسیدن
بیدار شدن
با دست های خونین آواز خواندن
ترا نامیدن
ترا ندیدن
گرییدن
مهربان بودن
گریان بودن
خواندن
خواندن
پاسخ:
درود به همه ی دوستان عزیز شوربختانه تارنگار قبلی من فیلتر شد لطفا آدرس جدید را جایگزین آدرس قبلی کنید و خبرم کنید تا شما را لینک کنم

شاد زین مهر افزون پاینده ایران

http://iran2573.mihanblog.com الف ی ر ا ن
پاسخ:
چشم.
سلام عزیزم
اگه دیر سر میزنم از کم کاریم نیست بلکه از پرکاریه
خب سرم به کار مدرسه خیلی گرمه
ولی تو هرگز فراموش نمیشی
پاسخ:
میدونم سرت شلوغه .
مهم نیست هر موقع وقت کردی سر بزن.
من و صبح بهار، می دانیم
روی دامان هر گلی در باغ
تا چه اندازه، پاک، شبنم هست.

پاک باشیم
ما مگر کمتریم از شبنم.
پاسخ:
ای قدسی جانانم ، ای هم دل و هم جانم

از عطرحضورتو ، سرمستم و حیرانم

عاقل ز تو دیوانه ، منزل ز تو ویرانه

ای شمع فروزانه ، پروانه سوزانم

پاسخ:
مانند دو خورشید که بالای زمین است
چشم تو سفر کردنم از شک به یقین است

روشن شده شب های پریشانی شعرم
اینها همه از دولتی این دو نگین است

ای معنی هر واژه ی مبهم !، چه نیازی
با تو به لغتنامه ، به فرهنگ معین است

گهگاه اگر اخم تو چون تلخی زیتون
شیرینی لبخند تو شیرینی تین است

دیوانگی ام گل بکند رفتم از اینجا
با این دل بی حوصله که خانه نشین است

آتش بزن ای عشق ! همه زندگی ام را
آوارگی و در به دری بهتر از این است

من عکس تو را باز در آغوش گرفتم
چون برکه که با خاطره ی ماه عجین است

آری ، نرسیدیم به هم ، حیف... ولی نه
«تا بوده همین بوده و تا هست همین است!»
پاسخ:
خوابیده ای آرام مثل بچه قوها
بیدارم اما با تمام آرزوها

بیدارم و حال مرا باید ببخشی
که دست بردم بی اجازه لای موها

من انجماد سال ها تنهایی ام ... آه
آتش بریز ، آتش برایم در سبوها

با دست خالی آن قدَر پای تو ماندم
که قطره قطره جمع شد این آبروها

یک چشمه از کلّ هنرهای تو کافی ست
تا آب رفته باز برگردد به جوها

وقتی تو باشی هیچ معنایی ندارد
لبخند دخترخاله ها ، دخترعموها!

ای آسمان!چشم از زمین بردار دیگر
خواب است امشب ماه زیر این پتوها
پاسخ:
با فریناز عزیز به امید خدا همه متون رو دوره خواهیم کرد. ممنون
پاسخ:
ممنون نگین جان.
مرغ محبتم من ، کی آب و دانه خواهم
با من یگانگی کن ، یار یگانه خواهم


شمعی فسرده هستم ، بی عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهی سوز شبانه خواهم


افسانه محبت ، هر چند کس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زین فسانه خواهم


بام و دری نبینم ، تا از قفس گریزم
بال و پری ندارم ، تا آشیانه خواهم


تا هر زمان به شکلی ، رنگی بخود نگیرم
جان و تنی رها از ، قید زمانه خواهم


می آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بینم
مستی بهانه سازم ، گم کرده خانه خواهم
پاسخ:
سلام فریناز



میشه داستانهای نظامی روبصورت نثربذاری?
پاسخ:
همین قصد را دارم . به خسرو و شیرین برسیم .
آرزوهــــــــــــآیــــــ م هــــــوآیی میــــــشوند . . . !
بر بــــــآد میــــــــــــروند . . . !
دود میشــــــــــــنود . . . !

حــــــس میــــــکنم معتــــــآد حســــــرت هآیــــــم شــــــده ام . . . !
چـــــــــرآ بودنـــــــت رآســـت و ریســـت نمی شــــود؟!. . .
من که تمـــــآم پـــآزل هـــــــای تنهـــآیـــــی امرآ درســــت چیـــــــده
پاسخ:
تنها برخی از آدمها


باران را احساس می کنند …


بقیه فقط خیس می شوند


شاد شاد شاد باشی
پاسخ:
وقتی که تو نیستی

دنیا چیزی کم دارد مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک واژه ، یک ماه!

من فکر می کنم در غیاب ِ تو ...

همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست!

همه ی ِ پنجره ها بسته است !

وقتی که تو نیستی

من هم تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !

واقعا ...

وقتی که تو نیستی

من نمی دانم برای گم و گور شدن به کدام جانب ِ جهان بگریزم
پاسخ:
خـــوابهـایـم گاهــ ـ ــ ـــــی ...

زیباتر از زندگـــی ام مـی شـونــد ...

کـاش گـ ــ ــاهــی ...

بـــــرای همیشه خـــواب مــی مــانــدم ......!
پاسخ:
با تو دل من پر از کبوتر شده است

حال من و شعرهام بهتر شده است

حالا تو منی و من تو هستم با تو

تنهایی من چند برابر شده است
پاسخ:
من در نفس تو رمزها یافته ام

من با نفس تو زندگی ساخته ام

من در نفس تو یافتم مکیده ای

با خون ترانه ی تو در رگ هایم

درخشک ترین کویر بی باران

من در نفس تو خرم آبادم

وقتی دو کبوتر حرم را دیدم

در قرمزی نوک هاشان می شکفند

پنهان کردم در نفس تو گنج هایم را

در ژرف ترین خواب تو اسرارم را

پنهان ز تو ، آهسته امانت دادم

من در نفس تو رود را پوییدم

بازیچه ی موج

از راه تنفس دهان با تو

از غرق شدن به زندگی برگشت

هر بازدم تو روح رؤیای من است

محرابه ی آتشکده در بوسه ی تو

من آتش را به بوسه برگرداندم

خاکستر بوسه را به آهی کوتاه

تا با نفس تو مشتبه گردد

در راسته ی عطر فروشان ، امشب

در بین هزار شیشه ی مشک و گلاب

می پرسم

دستمال عطر آگینی از نفس او چند ؟
پاسخ:
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد

من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟

می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد
پاسخ:
مرا به جرم هزاران گناه می بردند

شبی که روح توبر دوش ماه می بردند

دوباره آمده بودند تا کرانه درد

دلم به جای خودم اشتباه می بردند

ترا بخاطر یک آسمان پراز لبخند

مرا برای قصاص نگاه می بردند

تمام دفتر اشعار من سند می شد

به انضمام دلی غرق آه می بردند

چقدر قاضی پرونده بدقلق می شد

که آبروی تودر دادگاه می بردند

همیشه رسم بر این بوده یک نفر محکوم

به پای چوبه ی داری سیاه می بردند

اگر که چشم تو حکمش دوباره اعدام است

مرا به پای خودم دلبخواه می بردند
پاسخ:
سلام بر فریناز ادب دوست

باد مسیح از نفس دل رمید
آب حیات از دهن گل چکید

بسیار عالی آفرین

تا سخنست از سخن آوازه باد
نام نظامی به سخن تازه باد

ممنون
پاسخ:
ممنون نیره همیشه همراه.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.