X
تبلیغات
رایتل

مقالت اول در آفرینش آدم بر او سلام

جمعه 9 آبان 1393
اول کاین عشق پرستی نبود
در عدم آوازه هستی نبود
مقبلی از کتم عدم ساز کرد
سوی وجود آمد و در باز کرد

بازپسین طفل پری زادگان
پیشترین بشری زادگان
آن به خلافت علم آراسته
چون علم افتاده و برخاسته

علم آدم صفت پاک او
خمر طینه شرف خاک او
آن به گهر هم کدر و هم صفی
هم محک و هم زر و هم صیرفی

شاهد نو فتنه افلاکیان
نو خط فرد آینه خاکیان
یاره او ساعد جان را نگار
ساعدش از هفت فلک یاره‌دار

آن ز دو گهواره برانگیخته
مغز دو گوهر بهم آمیخته
پیشکش خلعت زندانیان
محتسب و ساقی روحانیان

سر حد خلقت شده بازار او
بکری قدرت شده در کار او
طفل چهل روزه کژ مژ زبان
پیر چهل ساله بر او درس خوان

خوب خطی عشق نبشت آمده
گلبنی از باغ بهشت آمده
نوری ازان دیده که بیناترست
مرغی ازان شاخ که بالاترست

زو شده مرغان فلک دانه چین
زان همه را آمده سر بر زمین
و او بیکی دانه ز راه کرم
حله در انداخته و حلیه هم

آمده در دام چنین دانه‌ای
کمتر از آوازه شکرانه‌ای
زان به دعاها بوجود آمده
جمله عالم به سجود آمده

بر در آن قبله هر دیده‌ای
سهو شده سجده شوریده‌ای
گشته گل افشان وی از هشت باغ
بر همه گلبرگ و بر ابلیس داغ

بی تو نشاطیش در اندام نی
در ارمش یکنفس آرام نی
طاقت آن کار کیائی نداشت
کز غم کار تو رهائی نداشت

گرمی گندم جگرش تافته
چون دل گندم بدو بشکافته
ز آرزوی ما که شده نو بر او
گندم خوردن به یکی جو بر او

او که چو گندم سر و پائی نداشت
بی زمی و سنگ نوائی نداشت
تا نفکندند نرست آن امید
تا نشکستند نشد رو سپید

گندم‌گون گشته ادیمش چو کاه
یافته جودانه چو کیمخت ماه
چون جو و گندم شده خاک آزمای
در غم تو ای جو گندم نمای

خوردن آن گندم نامردمش
کرده برهنه چو دل گندمش
آنهمه خواری که ز بدخواه برد
یکدلی گندمش از راه برد

گندم سخت از جگر افسردگیست
خردی او مایه بی‌خردگیست
مردم چون خوردن او ساز کرد
از سر تا پای دهن باز کرد

ای بتو سر رشته جان گم شده
دام تو آن دانه گندم شده
قرص جوین میشکن و میشکیب
تا نخوری گندم آدم فریب

پیک دلی پیرو شیطان مباش
شیر امیری سگ دربان مباش
چرک نشاید ز ادیم تو شست
تا نکنی توبه آدم نخست

عذر به آنرا که خطائی رسید
کادم از آن عذر به جائی رسید
چون ز پی دانه هوسناک شد
مقطع این مزرعه خاک شد

دید که در دانه طمع خام کرد
خویشتن افکنده این دام کرد
آب رساند این گل پژمرده را
زد بسر اندیب سراپرده را

روسیه از این گنه آنجا گریخت
بر سر آن خاک سیاهی بریخت
مدتی از نیل خم آسمان
نیلگری کرد به هندوستان

چون کفش از نیل فلک شسته شد
نیل گیا در قدمش رسته شد
ترک ختائی شده یعنی چو ماه
زلف خطا بر زده زیر کلام

چون دلش از توبه لطافت گرفت
ملک زمین را به خلافت گرفت
تخم وفا در زمی عدل گشت
وقفی آن مزرعه بر ما نوشت

هرچه بدو خازن فردوس داد
جمله در این حجره ششدر نهاد
برخور ازین مایه که سودش تراست
کشتنش او را و درودش تراست

ناله عود از نفس مجمرست
رنج خر از راحت پالانگرست
کار ترا بیتو چو پرداختند
نامزد لطف ترا ساختند

کشتی گل باش به موج بهار
تا نشوی لنگر بستان چو خار
راه به دل شو چو بدیدی خزان
کاب به دل میشود آتش به جان

صورت شیری دل شیریت نیست
گرچه دلت هست دلیریت نیست
شیر توان بست ز نقش سرای
لیک به صد چوب نجنبد ز جای

خلعت افلاک نمی‌زیبدت
خاکی و جز خاک نمی‌زیبدت
طالع کارت به زبونی درست
دل به کمی غم به فزونی درست

ورنه چرا کرد سپهر بلند
شهر گشائی چو ترا شهربند
دایره کردار میان بسته باش
در فلکی با فلک آهسته باش

تیز تکی پیشه آتش بود
باز نمانی ز تک آن خوش بود
آب صفت باش و سبکتر بران
کاب سبک هست به قیمت گران

گوهر تن در تنکی یافتند
قیمت جان در سبکی یافتند
باد سبک روح بود در طواف
خود تو گرانجانتری از کوه قاف

گرنه فریبنده رنگی چو خار
رخ چو بنفشه بسوی خود مدار
خانه مصقل همه جا روی تست
از پی آن دیده تو سوی تست

گرچه پذیرنده هر حد شدی
از همه چون هیچ مجرد شدی
عاشق خویشی تو و صورت پرست
زان چو سپهر آینه‌داری به دست

گر جو سنگی نمک خود چشی
دامن از این بی‌نمکی درکشی
ظلم رها کن به وفا درگریز
خلق چه باشد به خدا درگریز

نیکی او بین و بران کار کن
بر بدی خویشتن اقرار کن
چون تو خجل‌وار براری نفس

فضل کند رحمت فریادرس

  


یاره = دستبند


حله = جامه ابریشمی


ارم = بهشت


کار کیانی = بارنامه افتخار


ادیم = سفره چرمی


کیمخت = پوست چرم


زمی = زمین


حجره شش در = کنایه از دنیا


مجمر = آتشدان


مصقل = پاک شده . روشن



برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (15)
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست



آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست



در من طلوع آبی آن چشم روشن



یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست



گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت



آنک چراغانی که در چشم تو برپاست



بیهوده می کوشی که راز عاشقی را



از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست



ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما



چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست
پاسخ:
........... قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــطاری
سوی خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا میــــــرفت..
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوار
شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدند..
به بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهشت
که رسیدن همه پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاده
شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدند..
و..فراموش کردن که مقصــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتــــدا
بود نه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهشت
پاسخ:
به نام آن که جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن
ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
توانایی که در یک طرفةالعین
ز کاف و نون پدید آورد کونین
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زد
از آن دم گشت پیدا هر دو عالم
وز آن دم شد هویدا جان آدم
در آدم شد پدید این عقل و تمییز
که تا دانست از آن اصل همه چیز
چو خود را دید یک شخص معین
تفکر کرد تا خود چیستم من
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد
وز آنجا باز بر عالم گذر کرد
جهان را دید امر اعتباری
چو واحد گشته در اعداد ساری
جهان خلق و امر از یک نفس شد
که هم آن دم که آمد باز پس شد
ولی آن جایگه آمد شدن نیست
شدن چون بنگری جز آمدن نیست
به اصل خویش راجع گشت اشیا
همه یک چیز شد پنهان و پیدا
تعالی الله قدیمی کو به یک دم
کند آغاز و انجام دو عالم
جهان خلق و امر اینجا یکی شد
یکی بسیار و بسیار اندکی شد
همه از وهم توست این صورت غیر
که نقطه دایره است از سرعت سیر
یکی خط است از اول تا به آخر
بر او خلق جهان گشته مسافر
در این ره انبیا چون ساربانند
دلیل و رهنمای کاروانند
وز ایشان سید ما گشته سالار
هم او اول هم او آخر در این کار
احد در میم احمد گشت ظاهر
در این دور اول آمد عین آخر
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر آن یک میم غرق است
بر او ختم آمده پایان این راه
در او منزل شده «ادعوا الی الله»
مقام دلگشایش جمع جمع است
جمال جانفزایش شمع جمع است
شده او پیش و دلها جمله از پی
گرفته دست دلها دامن وی
در این ره اولیا باز از پس و پیش
نشانی داده‌اند از منزل خویش
به حد خویش چون گشتند واقف
سخن گفتند در معروف و عارف
یکی از بحر وحدت گفت انا الحق
یکی از قرب و بعد و سیر زورق
یکی را علم ظاهر بود حاصل
نشانی داد از خشکی ساحل
یکی گوهر برآورد و هدف شد
یکی بگذاشت آن نزد صدف شد
یکی در جزو و کل گفت این سخن باز
یکی کرد از قدیم و محدث آغاز
یکی از زلف و خال و خط بیان کرد
شراب و شمع و شاهد را عیان کرد
یکی از هستی خود گفت و پندار
یکی مستغرق بت گشت و زنار
سخنها چون به وفق منزل افتاد
در افهام خلایق مشکل افتاد
کسی را کاندر این معنی است حیران
ضرورت می‌شود دانستن آن
پاسخ:
خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است
هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه ی نی
که اینسان شد پریشان بیشه ی نی؟

سری سرمست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه ی او
غم غربت، غم دیرینه ی او

غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است
به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!
عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند
چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!
به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست
تمام فتنه ها زیر سر اوست

قیصر امین پور
پاسخ:
شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد
بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد

اذنی گرفته است دوباره برای شعر
خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد

اول نوشت "مادرم اما..." و بعد از آن
از روضه های سخت مدینه عبور کرد:

"قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود..."
قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد

"او می دوید و..." روضه ی مقتل که می نوشت
"او می کشید و..." یاد نگاه صبور کرد

خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و
سر را به روی نیزه... نگاهی به نور کرد

باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست
باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد

"چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود..."
مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد
پاسخ:
عاقبت دست رسای تو جدا خواهد شد
عاقبت ماه جمال تو دو تا خواهد شد

تیر ها زائر چشمان سیاهت گردند
چشمت آیینه تمثال خدا خواهد شد

بعد تو یک حرم و لشکری از نامردان
غیرت الله چه گویم؟ که چه ها خواهد شد

نفس سوخته مشک پر آبت گوید
العطش زمزمه اهل سما خواهد شد

جسم پر خون در علقمه و بین حرم
هیبت روضة العباس به پا خواهد شد

بی عمو خیمه و بی آب شود مشک عمو
شادی خیمه مبدل به عزا خواهد شد

لشگری هلهله فتح به پا خواهد کرد
دختری بین حرم نوحه سرا خواهد شد

بی علمدار علم دست یتیمان افتد
گیسوی سوخته در باد رها خواهد شد

علقمه قبله حاجات خلائق گردد
نام تو آیه ایثار و وفا خواهد شد
پاسخ:
تو پهن کنی و جمع کند روزگار
دست درازی و دست کشد روزگار

نگر چه کرد در غیر تو
طمع مکن در غیر تو
جمع شود به رنج تو
بهر چه بود جمع تو؟
گر کند رو به تو
کرم نما به غیر تو
جمع کنی برای خود
ماند برای غیر تو
کم نکند کرم ز تو
نگه ندارد دست تو

دوستان ناز کنند و دارم یاری
که بی بهانه کند مهربانی

نفس باشد پر خطر
باش محکم در سفر
پاسخ:
ممنون
بر قرار باشی خانم ادب دوست و زحمت کش.
پاسخ:
ممنون نگین جان
خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

به تاریکی شبها بخشید و به انگشت

نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

میروی تا ته آن کوچه

که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بر می دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟

پاسخ:
سلام فریناز مهربونم
"این نوشته را در جایی دیدم قشنگ بود گفتم برای همه بگذارم"

آفاق همسر نظامی

دربارة آفاق شواهد تاریخی می‌گویند: حاکم دربند (به ظنّ قوی فخرالدین بهرام شاه پادشاه ارزفجان) کنیزی برای او (نظامی) فرستاد. این کنیز جوان که از طایفة قبچاق بود، آفاق نام داشت. نظامی او را به همسری برگزید و او را دوست داشت ولی نتوانست مدت زیادی با او زندگی کند . مرگ همسر محبوب او سبب شکست و دل رنجوری‌اش شد و از آنجا که «آفاق به کلبة فقیرانة نظامی سعادتی راستین آورد، مهر و عشق نظامی به آفاق چنان شکوهمند و پرمعنا بود و زندگی مشترکشان چنان سعادت‌بار بود که شاعر پس از مرگ آفاق، مدت زمان درازی در حسرت خوشبختی از دست رفتة خود می‌سوخت . با توجه به سال مرگ آفاق و مدت نوشتن خسرو و شیرین بی‌تردید از دست دادن آفاق در این مدت، ذهن و اندیشة نظامی را به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد و مناسب‌ترین جای عقده‌گشایی در اندوه تنهایی این سوز و حسرت درونی، منظومة خسرو و شیرین است؛ تا آنجا که نظامی در پایان منظومه و در حالی که می‌خواهد از داستان نتیجه‌گیری کند، به طور صریح شیرین را نه مثل آفاق بلکه خود آفاق می‌داند.

تو کز عبرت بدین افسانه مانی

چه پنداری مگر افسانه خوانی


درین افسانه شرط است اشک راندن

گلابی تلخ بر شیرین فشاندن


به حکم آنکه آن کم زندگانی

چو گل بر باد شد روز جوانی


سبک‌رو چون بت قبچاق من بود

گمان افتاد و خود کافاق من بود


همایون پیکری نغز و هنرمند

فرستاده به من دارای در بند


پرندش درع و از درع آهنین تر

قباش از پیرهن تنگ آستین تر
پاسخ:
ممنون عزیزم .
خیلی جالب و زیبا بود .
نقاش نیستم...
بارها و بارها گفته بودم
که من نقاش نیستم
و نقاشی بلد نیستم...
اما
می بینی که
تمام لحظه های بی تو بودن را
رنج میکشم...

پاسخ:
وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک
وطن یعنی پدر مادر نیاکان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت اصل ریشه
سر آغاز و سرانجام و همیشه
ستیغ و صخره و دریا و هامون
ارس،زاینده رود،اروند و کارون
وطن یعنی سرای آذر و پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد پارس
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرمی در گرمابه فین
وطن یعنی ندای عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق شستن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
همان خون سیاوش بود گواهت
وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی رهایی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث جان زال و بال سیمرغ
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همینجا یعنی ایران...

پاسخ:
درود فریناز گرامی
دوست خوب من
سپاس از پیام زیباتان.
من هم با درنگی چند روزه سالروز جهانی بزرگداشت این مرد استوره ای رو به شما و همه ی هم همینان و میهن پرستان و آزادیخواهان شاد باش و خجسته باد می گم.
امیدوارم بتوانیم ارزش این راد مرد بزرگ آریایی و پدر ایرانزمین هماره پاس بداریم...53





پاسخ:
سپاس
درود بر فرینار ادب دوست
بسیار زیبا بود
آرزو میکنم همیشه سربلند باشی
پاسخ:
سپاس نیره جون.
الهی ... نه من آنم که از فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم، چو گدا بر سر راهی

کسی به غیر تو نخواهم، چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی...[گل]
kermanshahan20.blogfa.com
kermanshah29.blogfa.com
پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.