X
تبلیغات
رایتل

داستان پادشاه نومید و آمرزش یافتن او

جمعه 16 آبان 1393
دادگری دید برای صواب
صورت بیدادگری را به خواب
گفت خدا با تو ظالم چه کرد
در شبت از روز مظالم چه کرد

گفت چو بر من به سر آمد حیات
در نگریدم به همه کاینات
تا به من امید هدایت کراست
یا به خدا چشم عنایت کراست

در دل کس شفقتی از من نبود
هیچکسی را به کرم ظن نبود
لرزه درافتاد به من بر چو بید
روی خجل گشته و دل ناامید

طرح به غرقاب درانداختم
تکیه به آمرزش حق ساختم
کی من مسکین به تو در شرمسار
از خجلان درگذر و درگذار

گرچه ز فرمان تو بگذشته‌ام
رد مکنم کز همه رد گشته‌ام
یا ادب من به شراری بکن
یا به خلاف همه کاری بکن

چون خجلم دید ز یاری رسان
یاری من کرد کس بیکسان
فیض کرم را سخنم درگرفت
یار من افکند و مرا برگرفت

هر نفسی کان به ندامت بود
شحنه غوغای قیامت بود
جمله نفسهای تو ای باد سنج
کیل زیانست و ترازوی رنج

کیل زیان سال و مهت بوده گیر
این مه و این سال بپیموده گیر
مانده ترازوی تو بی سنگ و در
کیل تهی گشته و پیمانه پر

سنگ زمی سنگ ترازو مکن
مهره گل مهره بازو مکن
یکدرمست آنچه بدو بنده‌ای
یک نفست آنچه بدو زنده‌ای

هر چه در این پرده ستانی بده
خود مستان تا بتوانی بده
تا بود آنروز که باشد بهی
گردنت آزاد و دهانت تهی

وام یتیمان نبود دامنت
بارکش پیره‌زنان گردنت
باز هل این فرش کهن پوده را
طرح کن این دامن آلوده را

یا چو غریبان پی ره توشه گیر

یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر

 

 


طرح = نقش


ندامت = پشیمانی


شحنه = داروغه


زمی = زمین


وام = قرض

برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (16)
غم نان ومشکلات بیهوده نبود ...ادم عمرش رو میگذاشت تو این کتابها غور میزد....شاد باشی....
پاسخ:
سپاس
درود بر شما
امروز دو بار اومدم تا این شعرو بخونم خیلی خوشم اومد مخصوصا ازین تکیش
گر ملکی خانه شاهی طلب
ور گهری تاج الهی طلب
پاسخ:
سپاس از توجهت.
"ردیف ردیف غزل گیسوانت..."
مهمانید به سروده ای با بوی آبان...53
پاسخ:
خدمت میرسم.
"امیــــــــــــد" یعنی اینکه بدونی برای انجام کارهای بزرگ

همیشه نمیشه یک گام بزرگ برداشت

گاهی وقت ها هم باید یه عالمه گام کوچیک برداریم
پاسخ:
درود.
خوب نبود! عالی بود. عالی. محشر.
با این دو بیت خیلی حال کردم و خوشم اومد:

یکدرمست آنچه بدو بنده‌ای
یک نفست آنچه بدو زنده‌ای
هر چه در این پرده ستانی بده
خود مستان تا بتوانی بده

گاهی به خودم میگم چرا من که این همه به شعر علاقه دارم و کتاب های شاعران بزرگ کشورمون رو خریدم، ولی باز هم نمیرم آنچنان که باید، کتاب هاشون رو بخونم و لذت ببرم. میخونم، ولی نه زیاد. شاید یک دلیلش این باشه که کتاب های دیگری هم دارم که از دید من باید نخست اونا رو خوند و به پایان رسوند و سپس برم سراغ شعرخوانی! نظر شما چیه بانو فریناز؟
پاسخ:
موافقم. چون خودمم به این درد دچارم.
باید که عشق ورزید، باید ک مهربان بود *** زیرا که زنده ماندن، هر لحظه احتمالیست
پاسخ:
باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است . . .

بروزم
پاسخ:
سلام

زیبا بود مرسی

بروزم
پاسخ:
ممنون.
خدمت میرسم.
اگر نمیتوانی شاه راه باشی، کوره راه باش،



اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش،



با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند



هر آنچه که هستی، بهترینش باش...
پاسخ:
سلام

قشنگ بود



http://sourenajon.blogfa.com/
پاسخ:
ممنون
"عمر"

دیروز، امروز، فردا
عمر
حکایت همین سه روز است
دیروز
آمد و رفت
فردا
همواره مجهول است
با این حساب
عمر
فقط یک روز است
و آن هم
همین امروز است
پاسخ:
دلم می خواست

وقتی می آمدی خواب باشی

بعد من در چشمهایت نگاه می کردم و خودم را می دیدم

می خواستم وقتی بیایی

هوا خوب باشد

شب اگر بود ماه داشته باشد

و روز اگر بود ، روزیش هم ، همراه خودش بود

و آفتابش ناز تابیده بود

وقتی می آمدی دلم می خواست

بهار شده باشد

یا پاییز یا زمستان یا ...

هر چی !

وقتی می آمدی

دلم میخواست

بیایی .
پاسخ:
هروقت تو شبیه باد می شوی
می وزی در شهر
در کوچه و خیابانهای دلم...
بله درست خواندی!
درست در دلم
چیزی تکان میخورد
آرامشی شاید
دلهره‌ای و یا خیالی
دلم به وزیدن گاه به گاهت عادت دارد
من به زندگی کردن
رضایت دارم
به خاطر تماشای
لحظه‌های دیدار تو...

پاسخ:
سلام ای غـــــروب غریبـــــــــانه دل


سلام ای طـلــــــــوع سحرگاه رفتن


سلام ای غـــــم لحظه های جدایی


خداحافظ ای شعرشب های روشن


خداحافظ ای شعرشب های روشن


خداحافظ ای غــــصه عاشـــــــــقانه


خداحافظ ای آبـــــی روشــن عشق


خداحافظ ای عــــطر شــــعرشــبانه


خداحافظ ای هم نشـــین همــیشه


خداحافط ای داغ بـــردل نشـــــسته


تو تنـها نمی مانی ای مانده بی من


تو را می سـپارم به دل های خسته


به شـــب می سپارم تو را تا نسوزد


به دل می ســپارم تو را تا نمــــــیرد


اگر چــشــمه واژه ازغــــم نخـشکد


اگر روزگار ایــــن صــــدا را نگــــــیرد


خداحافــظ ای بــــــرگ وباردل مـــن


خداحافــظ ای سـایه سـار همیشه


اگرسـبز رفتـــــی ، اگر زرد ماندم


خداحافــظ ای نـــو بــهار همــــیشه
پاسخ:
سلاااااااام
عالی بود فریناز جون

یا چو غریبان پی ره توشه گیر
یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر
پاسخ:
امروز
بادها
آن‌قدر سبک می وزند
که پرِ کاهی از تنهایی من
روی لب‌هایشان نیست
تنها چند پرنده‌ی خاموش
از من تا تو
پر می‌کشند
هفت بار
راستی...!
روی شانه‌ات
آرامشی است که...

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.