X
تبلیغات
رایتل

داستان پیر زن با سلطان سنجر

جمعه 28 آذر 1393
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام
وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنه مست آمده در کوی من
زد لگدی چند فرا روی من
بیگنه از خانه برویم کشید
موی کشان بر سر کویم کشید

در ستم آباد زبانم نهاد
مهر ستم بر در خانم نهاد
گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت
بر سر کوی تو فلانرا که کشت

خانه من جست که خونی کجاست
ای شه ازین بیش زبونی کجاست
شحنه بود مست که آن خون کند
عربده با پیرزنی چون کند

رطل زنان دخل ولایت برند
پیره‌زنان را به جنایت برند
آنکه درین ظلم نظر داشتست
ستر من و عدل تو برداشتست

کوفته شد سینه مجروح من
هیچ نماند از من و از روح من
گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روز شمار این شمار

داوری و داد نمی‌بینمت
وز ستم آزاد نمی‌بینمت
از ملکان قوت و یاری رسد
از تو به ما بین که چه خواری رسد

مال یتیمان ستدن ساز نیست
بگذر ازین غارت ابخاز نیست
بر پله پیره‌زنان ره مزن
شرم بدار از پله پیره‌زن

بنده‌ای و دعوی شاهی کنی
شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی
شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت برعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند
دوستیش در دل و در جان نهند
عالم را زیر و زبر کرده‌ای
تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای

دولت ترکان که بلندی گرفت
مملکت از داد پسندی گرفت
چونکه تو بیدادگری پروری
ترک نه‌ای هندوی غارتگری

مسکن شهری ز تو ویرانه شد
خرمن دهقان ز تو بیدانه شد
زامدن مرگ شماری بکن
میرسدت دست حصاری بکن

عدل تو قندیل شب افروز تست
مونس فردای تو امروز تست
پیرزنانرا بسخن شاد دار
و این سخن از پیرزنی یاد دار

دست بدار از سر بیچارگان
تا نخوری پاسخ غمخوارگان
چند زنی تیر بهر گوشه‌ای
غافلی از توشه بی توشه‌ای

فتح جهان را تو کلید آمدی
نز پی بیداد پدید آمدی
شاه بدانی که جفا کم کنی
گرد گران ریش تو مرهم کنی

رسم ضعیفان به تو نازش بود
رسم تو باید که نوازش بود
گوش به دریوزه انفاس دار
گوشه نشینی دو سه را پاس دار

سنجر کاقلیم خراسان گرفت
کرد زیان کاین سخن آسان گرفت
داد در این دور برانداختست
در پر سیمرغ وطن ساختست

شرم درین طارم ازرق نماند
آب درین خاک معلق نماند
خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری

  

آزرم=شرم و حیا


گوژپشت=خمیده و منحنی


زبونی=خواری


ابخاز=نام شهریست


پله=مال و ثروت


دریوزه=گدایی





برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (13)
سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

مشکل خویش برِ پیرِ مُغان بردم دوش
کو به تاییدِ نظر حلّ معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دست
و‌اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم: «این جام جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟»
گفت: «آن روز که این گنبد مینا می‌کرد»

بی‌دلی، در همه احوال، خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور "خدایا" می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد اینجا
سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت: «آن یار، کز او گشت سر دار بلند،
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد»

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش «سلسله‌ی زلف بتان از پی چیست؟»
گفت: «حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد!»
پاسخ:
همه ی ما مسافریم..
پاسخ:
پیری برای جمعی سخن میراند،لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضارخندیدند....او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.او لبخندی زد و گفت:وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید
پاسخ:
خسرو شکیبایی چه زیبا گفت :تا زنده ای برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی مسئولی...مسئولی در برابر اشکهایش، در برابر غمهایش، در برابر تنهاییش...اگر روزی فراموشش کردی دنیا به یادت خواهد آورد.
پاسخ:
قوی ترین آدمها همیشه کسانی نیستند که پیروز می شوند؛

بلکه آنهایی هستند که وقتی می بازند تسلیم نمیشوند.

پس هیچگاه تسلیم نشو
پاسخ:
باور به نور و روشنایی است ،
که شام تیره ،از دل شب یلدا
جشن مهر و روشنایی به ما هدیه میدهد
یلدایتان خجسته
پاسخ:
سپاس
گذشت پاییز ، آمد فصل سرما
سرآغازش شب زیبای یلدا
چه شبهای درازی دارد این فصل
یقین زلف سیاه گسیوی یلدا
در این فصل زمستان یکدلی به
محبت ، دوستی ، سیمای یلدا
شب یلدا عجب نیکو فتاده
به ماه دی که آید بوی یلدا
در ایام گذشته کرسی عشق
بپا بود از شب والای یلدا
به روی کرسی و سینی فراوان
عیان بود از صفا صد خوی یلدا
لحاف و منقل و آتش به خانه
نشسته دور هم ، همسوی یلدا
ز برف و داستان راه مانده
سخنها رفته از سرمای یلدا
ز سنجد ، آش کشک و قصه گفتن
بسی دریای قصه پای یلدا
ز نو رسمی بپا از بهر فردا
صفا و خرمی فردای یلدا
مبارک باد فصل برف و باران
به یمن نعمت دیمای یلدا
مقدم شکر ایزد کن به عالم
ز حاصل پر ثمر دارای یلدا
پاسخ:
یلدای چشم های تو برفی ترین شب است
یلدای چشم های تو طوفان می آورد
امشب تمام وسوسه ها در نگاه توست
ابلیس هم به دین تو ایمان می آورد!

پاسخ:
آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو
فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم
بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را
عشقی نمانده تا به تو لیلایی‌اش کنم (فاطمه شمس)

پاسخ:
با همه سرخ و بنفش و زرد
سرو یلدا را بیآذینید
چون درفش کاویان
اختری خورشید وش را
به یاد کیش مهر
بر فراز سرو بنشانید
گرد هم آیید
همچنان شهنامه خوانان
دست افشان
پای کوبان
نقلی از شهنامه بر خوانید
بهر هر یلدایی شب زنده دار امشب
فالی از حافظ بگیرید
پاس دارید
جشن فرهنگ هزاران ساله را
جشن یلدا را

پاسخ:
یلدا شب قدر شاهنامه ست
یلدا شب حافظ و تفال
بر خوان انار و هندوانه ست
ای سرو بلند شام یلدا
در محفل پیرهای برنا
خورشید کی از تو تابد آیا؟

پاسخ:
همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ ...


پیشاپیش یلدات مبارک...
پاسخ:
ممنون از لطفتون.
بسیار زیبا و درخور نوجه
این سلطان سنجر نسبت به دیگر سلاطین سلجوقی از اراده مملکت داری کمتری برخوردار بود و با مرگ او این سلسله هم از بین رفت
نمی دانم چرا سلسه های ایرانی در ابتدا با قدرت آغاز می شوند ولی همه آنها سرنوشت یکسانی پیدا می کنند !
به هر حال تاریخ درسهای زیادی به ما می دهد
ممنون و سپاس
پاسخ:
ممنون از همراهیت نیره جون
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.