X
تبلیغات
رایتل

مقالت ششم در اعتبار موجودات

جمعه 19 دی 1393

لعبت بازی پس این پرده هست
گرنه بر او این همه لعبت که بست
دیده دل محرم این پرده ساز
تا چه برون آید از این پرده راز

در پس این پرده زنگار گون
عاریتانند ز غایت برون
گوهر چشم از ادب افروخته
بر کمر خدمت دل دوخته

هیچ در این نقطه پرگار نیست
کز خط این دایره بر کار نیست
این دو سه مرکب که به زین کرده‌اند
از پی ما دست گزین کرده‌اند

پیشتر از جنبش این تازگان
نوسفران و کهن آوازگان
پایگه عشق نه ما کرده‌ایم؟
دستکش عشق نه ما خورده‌ایم؟

در دو جهان عیب و هنر بسته‌اند
هر دو به فتراک تو بربسته‌اند
نیست جهانرا چو تو همخانه‌ای
مرغ زمین را ز تو به دانه‌ای

بگذر از این مرغ طبیعت خراش
بر سر اینمرغ چو سیمرغ باش
مرغ قفس پر که مسیحای تست
زیر تو پر دارد و بالای تست

یا ز قفس چنگل او کن جدا
یا قفس خویش بدو کن رها
تا بنه چون سوی ولایت برد
در پر خویشت بحمایت برد

چون گذری زین دو سه دهلیز خاک
لوح‌تر از تو بشویند پاک
ختم سپیدی و سیاهی شوی
محرم اسرار الهی شوی

سهل شوی بر قدم انبیا
اهل شوی در حرم کبریا
راه دو عالم که دو منزل شدست
نیم ره یکنفس دل شدست

آنکه اساس تو بر این گل نهاد
کعبه جان در حرم دل نهاد
نقش قبول از دل روشن پذیر
گرد گلیم سیه تن مگیر

سرمه کش دیده نرگس صباست
رنگرز جامه مس کیمیاست
تن چه بود ریزش مشتی گلست
هم دل و هم دل که سخن با دلست

بنده دل باش که سلطان شوی
خواجه عقل و ملک جان شوی
نرمی دل میطلبی نیفه‌وار
نافه صفت تن بدرشتی سپار

ایکه ترابه ز خشن جامه نیست
حکم بر ابریشم بادامه نیست
خوبی آهو ز خشن پوستیست
رقش از آن نامزد دوستیست

مشک بود در خشن آرام گیر
گردد پر کنده چو پو شد حریر
گر شکری با نفس تنگ ساز
ور گهری با صدف سنگ ساز

گاه چو شب نعل سحرگاه باش
گه چو سحر زخمه گه آه باش
بار عنا کش به شب قیرگون
هر چه عنا بیش عنایت فزون

ز اهل وفا هرکه بجائی رسید
بیشتر از راه عنائی رسید
نزل بلا عافیت انبیاست
وانچه ترا عافیت آید بلاست

زخم بلا مرهم خودبینیست
تلخی می مایه شیرینست
حارسی اژدرها گنج راست
خازنی راحتها رنج راست

سرو شو از بند خود آزاد باش
شمع شو از خوردن خود شاد باش
رنج ز فریاد بری ساحتست
در عقب رنج رسی راحتست

چرخ نبندد گرهی بر سرت
تا نگشاید گرهی دیگرت
در سفری کان ره آزادیست
شحنه غم پیش رو شادیست

  

لعبت = بازیچه


فتراک = آنچه پشت زین بندند، ترک بند


دهلیز = دالان


نیفه = پوستین


بادامه = کرم ابریشم


رقش = پوست آهو


زخمه = مضراب


عنا = رنج و مشقت


حارسی = حافظ، پاسبان


برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (15)
پشت پنجره اولین برف زمستانی را نگاه میکنم
خانه گرم گرم است اما بدنم از سرما میلرزد
نمیدانم از برف است یا از تنهایی
برای خود چای میریزم پتو را بدورم میپیچم شاید کمی گرم شوم
بی فایده است دستانم پاهایم چون تکه ای از یخ سرد سردند
به تو فکر میکنم آه میکشم بخود میگویم
یکی باید باشد
یکی که دستانش
آغوشش
نگاهش
احساسش
گرما بخش زندگیت باشد
یکی مثل تو
تویی که ندارمت
پاسخ:
سلام وبت خیلی خوبه
من ازش لذت بردم بیا به وب منم سر بزن
پاسخ:
ممنون .
اما متاسفانه نتونستم وارد وبتون بشم.
رفاقت رو از دست فروش بازار نخریدم
بلکه تو کوچه های خاکی محلمون یاد گرفتم
پس خوب می دونم برای کدوم رفیق زمین بخورم که از زمین خوردنم شاد نشه
بلکه دست خاکیم رو بگیره و منو از زمین بلند کنه . . .
به سلامتیه رفیقای با عشق و با مرام و معرفت مثل شما[گل]

kermanshahan20.blogfa.com

kermanshah29.blogfa.com

kermanshah39.blogfa.com
پاسخ:
سپاس دوست گرامی.
خدمت میرسم.
با درود بر شما همراه دیرین.از اینکه به من سر می زنید و نظر میدید نمی دونید چقدر خوشحالم و بیشتر از آن ممنون و سپاسگذار.در پناه خدا پاینده باشید.
پاسخ:
خواهش می کنم.
من هم از همراهیتون متشکرم
سلام
دعوتید
به ملاقات با
ساکن همین حوالی 2
پاسخ:
چشم.
شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب

من بودم و جویبار و بیداری آب

وین جمله مرا به خامشی می گفتند

کاین لحظه ی ناب زندگی را دریاب
پاسخ:
هیـــــچوقت کســی رو پــس نــزن کــه ,
دوستــ♥ ــت داره … مراقــــــبته …
و نگرانــــــــــــت میشــه …!
چـــون یــک روز بیــدار میشـــی و میبینــی …
مـــــــــاه رو از دســــت دادی …
وقتــی که داشــتی ســـــــتاره ها رو میشـــمردی ….…!
پاسخ:
به سوی هم گام بر می داریم

به یک زبان سخن می گوییم

اما

به وسعت رویاهامان

تنها می مانیم


غلامعلی کریمی
پاسخ:
سلام
دعوتید به خوانش
داستانک
پاسخ:
چشم.
درود بر بانو فریناز گرامی.
امیدوارم تندرست باشید.
باز هم زیبا و دلنشین. هر بار که شعر پهای نظامی رو تو وبلاگ شما میخونم، دلم میگه برم کتابش رو بخونم. ولی گرفتاری نمیذاره! البته کتاب های دیگه هم هست که در زمینه شعر نیستن. اونا که تموم بشن، میرم سر وقت نظامی و دیگر شاعرها و کتاباشون.
این بیت هم خیلی به دلم نشست:
بنده دل باش که سلطان شوی
خواجه عقل و ملک جان شوی

باز هم سپاس از شما و پوزش که خیلی وقته سر نزدم. گرفتاری زیاده شده و نمیتونم مانند گذشته بیام پای نت.
پاینده باشید.
پاسخ:
خواهش می کنم .
ممنون که همراهی می کنی.
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهاری دیگر

آه ، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من ، گویی ،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم ، با بوسهٔ تو
روی لبهایم ، می پندارم
می سپارد جان ، عطری گذران

آن چنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون تو را می نگرم
مثل این است که از پنجره ای
تک درختم را ، سرشار از برگ ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل این است که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم

شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار
که فراموش کنم .
تو چه هستی ، جز یک لحظه ، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟

بگذار
که فراموش کنم
پاسخ:
چرخ نبندد گرهی بر سرت
تا نگشاید گرهی دیگرت...
پاسخ:
از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم



پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشین او خوشتر



پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بستر عشق او سحر کردم

شبهای دگر که رفته عمرم

در دامن دیگران به سر کردم



دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را



آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی داد

هرجا که نشست بی تامل گفت:

(او یک زن ساده لوح عادی بود)



می سوزم از این دوروئی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه می خواهم
پاسخ:
سلام بر فریناز گرامی ام
خسته نباشی با این شعر زیبایت که گذاشتی
ازت ممنون و سپاسگزاریم
پایدار باشی
پاسخ:
سپاس نیره جان
سلام
چشم به راهم
یه وقت خدای نکرده فکر نکنید نمی خونم
می خونمتون
پاسخ:
ممنون.
خدمت میرسم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.