X
تبلیغات
رایتل

داستان صیاد و روباه و سگ

جمعه 26 دی 1393
صید گری بود عجب تیز بین
بادیه پیمای و مراحل گزین
شیر سگی داشت که چون پو گرفت
سایه خورشید بر آهو گرفت

سهم زده کرگدن از گردنش
گور ز دندان گوزن افکنش
در سفرش مونس و یار آمده
چند شبانروز به کار آمده

بود دل مهر فروزش بدو
پاس شب و روزی روزش بدو
گشت گم آن شیر سگ از شیر مرد
مرد بر آندل که جگر گربه خورد

گفت در اینره که میانجی قضاست
پای سگی را سر شیری بهاست
گرچه در آن غم دلش از جان گرفت
هم جگر خویش به دندان گرفت

صابریی کان نه به او بود کرد
هر جو صبرش درمی سود کرد
طنزکنان روبهی آمد ز دور
گفت صبوری مکن ای ناصبور

میشنوم کان به هنر تک نماند
باد بقای تو گر آن سگ نماند
دی که ز پیش تو به نخجیر شد
تیز تکی کرد و عدم گیر شد

اینکه سگ امروز شکار تو کرد
تا دو مهت بس بود ای شیر مرد
خیز و کبابی به دل خوش ده
مغز تو خور پوست به درویش ده

چرب خورش بود ترا پیش ازین
روبه فربه نخوری بیش ازین
ایمنی از روغن اعضای ما
رست مزاج تو ز صفرای ما

دروی ازو این چه وفاداریست
غم نخوری این چه جگر خواریست
صید گرش گفت شب آبستنست
این غم یکروزه برای منست

شاد بر آنم که درین دیر تنگ
شادی و غم هردو ندارد درنگ
اینهمه میری و همه بندگی
هست درین قالب گردندگی

انجم و افلاک به گشتن درند
راحت و محنت به گذشتن درند
شاد دلم زانکه دل من غمیست
کامدن غم سبب خرمیست

گرگ مرا حالت یوسف رسید
گرگ نیم جامه نخواهم درید
گر ستدندش ز من ای حیله‌ساز
با چو تو صیدی به من آرند باز

او به سخن در که برآمد غبار
گشت سگ از پرده گرد آشکار
آمد و گردش دو سه جولان گرفت
نیفه روباه به دندان گرفت

گفت بدین خرده که دیر آمدم
روبه داند که چو شیر آمدم
طوق من آویزش دین تو شد
کنده روباه یقین تو شد

هرکه یقینش به ارادت کشد
خاتم کارش به سعادت کشد
راه یقین جوی ز هر حاصلی
نیست مبارکتر ازین منزلی

پای به رفتار یقین سر شود
سنگ بپندار یقین زر شود
گر قدمت شد به یقین استوار
گرد ز دریا نم از آتش برار

هر که یقین را به توکل سرشت
بر کرم الزوق علی‌الله نوشت
پشه خوان و مگس کس نشد
هر چه به پیش آمدش از پس نشد

روزی تو باز نگردد ز در
کار خدا کن غم روزی مخور
بر در او رو که از اینان به اوست
روزی ازو خواه که روزی ده اوست

از من و تو هرکه بدان درگذشت
هیچکسی بیغرضی وا نگشت
اهل یقین طایفه دیگرند
ما همه پائیم گر ایشان سرند

چون سر سجاده بر آب افکنند
رنگ عسل بر می‌ناب افکنند
عمر چو یکروزه قرارت نداد
روزی صد ساله چه باید نهاد

صورت ما را که عمل ساختند
قسمت روزی به ازل ساختند
روزی از آنجاست فرستاده‌اند
آن خوری اینجا که ترا داده‌اند

گرچه در این راه بسی جهد کرد
بیشتر از روزی خود کس نخورد
جهد بدین کن که بر اینست عهد
روزی و دولت نفزاید به جهد

تا شوی از جمله عالم عزیز
جهد تو میباید و توفیق نیز
جهد نظامی نفسی بود سرد

گرمی توفیق به چیزیش کرد

  

بادیه = بیابان


طنز = شوخی


جگرخواری = غمخواری


نیفه = پوستین


ناب = خالص



برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (15)
همیشه از فاصله ها گله مندیم
شاید یادمان رفته که در مشق های کودکیمان
گاه برای فهمدین کلمات فاصله هم لازم بود.
پاسخ:
زندگی زیباست، تماشاییست!چرا زیبا نمی بینیم؟

چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم؟

چرا با هم نمی خندیم؟

مگر دنیا چه کم دارد؟

ببین این آسمان آبی ست

ببین دنیای ما آکنده از پاکی ست

و خوبی تا ابد پاینده می ماند...

تو باور کن

همین کافیست...!
پاسخ:
باز هم درود بر شما
راستش من به مدت یه ماه به خاطر امتحانات پایان ترم نتونستم به شما و دوستان دیگه سر بزنم اما امروز امتحاناتم تموم شد و ازین به بعد بیشتر مزاحم شما خواهم شد[گل][گل]
پاسخ:
درود بر شما.
خوشحالم که هستین
نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش ، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می بخشم به همسرم .
شب ها ی دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریائی
به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده اند .
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب ، پیراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید ، ششدانگ
به دانه های شن ، زیر آفتاب .
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به " نی " بدهید .
و می بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشی ها ، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من

بیژن نجدی
پاسخ:
تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست

نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست!



فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم

که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست



همان بس است که با سجده دانه برچیند

کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست!



به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد

خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!



که گفته است که من شمع محفل غزلم؟!

به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست
پاسخ:
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست
پاسخ:
درود بر شما دوست گرامی

باعث افتخاره
پاسخ:
سپاس
امید بسان قلابیست

که همه جیز را بسوی ما می کشاند
پاسخ:
سلام
قصه امروز
یه حس غریبه
دعوتید
پاسخ:
چشم.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

پاسخ:
روی میزی از چوب گیلاس

شکوفه‌ها بر باد رفتند



برگ‌ها را باد آورده‌است

روی میزی از چوب گیلاس



میان برگ‌ها

قافیه‌های سرخ را می‌چینم

تا تو آویزه‌ی گوش کنی



گوش کن

باد قافیه‌ها را در هم ریخته‌است

روی میزی از چوب گیلاس
پاسخ:
سلام بر فریناز عزیزم
باز سروده دیگر از نظامی را خوندم و لذت بردم
پایدار باشی و همچنان پرتوان
پاسخ:
سپاس از لطفت
شمع و پروانه منم
مست میخانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم......
یار پیمانه منم
از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم......
چون باد صبا دربدرم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم
دیوانه منم......
تو ای خدای من
شنو نوای من
زمین و آسمان تو میلرزد بزیر پای من
مه و ستاره های تو میسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم
دیوانه منم......
وای از این شیدا دل من
مست و بی پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من......
===
این آهنگ زنده یاد الهه عزیز من!و ستار که الان دارم گوش میدم منو یاد جشن تولد یکی از بستگان همسن من تو سال 54میندازه تو امیرآباد شمالی که ستار با زنده یاد مهستی اونشب اینو اجرا کردن.
برا منه خردسال اونزمون خیلی جالب بود و همون زمون هم منو مجذوب خودش کرده بود.
الان بیاد اونزمون و...
یادش بخیر...
چه سرنوشتی داشتیم و چه سرنوشتی داریم الان...!

پاسخ:
بله افسوس. . .
ای کاش با تو می موندم
ای کاش از تو می خوندم
ای کاش...لحظه هام بوی ترو داشت ای کاش،ای کاش...
عشقت عشق دنیا نیس
عشقت شوق فردا نیس
عشقت...ای کاش...هم توی قلبم نمیزاشت
ای کاش،ای کاش...
ای وای قلبم بی تابه
ای وای چشمام بی خوابه
کاش با من بودی هر شب
هر جا هر جا مهتابه....
ای کاش،ای کاش......
چشمهات چشمه ی نورند
چشمهات مست و مغرورند
قلبت...ای کاش
شور و حال قلبمو داشت
ای کاش...ای کاش...
برگرد بی تو گریونم
برگرد با تو می مونم
برگرد ای کاش...اون نگات تنهام نمیزاشت
ای کاش،ای کاش...
ای وای قلبم.....

پاسخ:
به به!
آوای دلنشین همیشه استاد آواز کلاسیک ایرانزمین،شجریان عزیز
مخمل آوای ایران پس از بنان.
مغسی از اینکه منو بیاد این آواز انداختی تا دوباره تو این ساعاتی که بیرون از...هستم اونو گوش بدم.
سپاس فریناز گرامی...53

پاسخ:
خواهش می کنم.
ممنون از شما که هستین.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.