X
تبلیغات
رایتل

مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت

جمعه 11 اردیبهشت 1394

ای شده خشنود به یکبارگی
چون خر و گاوی به علف‌خوارگی
فارغ ازین مرکز خورشید گرد
غافل از این دایره لاجورد

از پی صاحب خبرانست کار
بی‌خبرانرا چه غم از روزگار
بر سر کار آی چرا خفته‌ای
کار چنان کن که پذیرفته‌ای

مست چه خسبی که کمین کرده‌اند
کارشناسان نه چنین کرده‌اند
برنگر این پشته غم پیش بین
درنگر و عاجزی خویش بین

عقل تو پیریست فراموش کار
تا ز تو یاد آرد یادش بیار
گر شرف عقل نبودی ترا
نام که بردی که ستودی ترا

عقل مسیحاست ازو سر مکش
گرنه خری خر به وحل درمکش
یا بره عقل برو نور گیر
یا ز درش دامن خود دور گیر

مست مکن عقل ادب ساز را
طعمه گنجشک مکن باز را
می که حلال آمده در هر مقام
دشمنی عقل تو کردش حرام

می که بود کاب تو در جام اوست
عقل شد آن چشمه که جان نام اوست
گرچه می اندوه جهان را برد
آن مخور ای خواجه که آنرا برد

می نمکی دان جگر آمیخته
بر جگر بی نمکان ریخته
گر خبرت باید چیزی مخور
کز همه چیزیت کند بی‌خبر

بی‌خبر آن مرد که چیزی چشید
کش قلم بی‌خری درکشید
میل کش چشم خیالات شو
کند نه پای خرابات شو

ای چو الف عاشق بالای خویش
الف تو با وحشت سودای خویش
گر الفی مرغ پر افکنده باش
ورنه چو بی حرف سرافکنده باش

چوف الف آراسته مجلسی
هیچ نداری چو الف مفلسی
خار نه‌ای کاوج گرائی کنی
به که چو گل بی سر و پائی کنی

طفل نه‌ای پای به بازی مکش
عمر نه‌ای سر به درازی مکش
روز به آخر شد و خورشید دور
سایه شود بیش چو کم گشت نور

روز شنیدم چو به پایان شود
سایه هر چیز دو چندان شود
سایه پرستی چه کنی همچو باغ
سایه شکن باش چو نور چراغ

گر تو ز خود سایه توانی پرید
عیب تو چون سایه شود ناپدید
سایه نشینی نه فن هر کسست
سایه نشین چشمه حیوان بسست

ای زبر و زیر سر و پای تو
زیر و زبرتر ز فلک رای تو
صبح بدان میدهدت طشت زر
تا تو ز خود دست بشوئی مگر

چونکه درین طشت شوی جامی شوی
آب ز سرچشمه خورشید جوی
قرصه خورشید که صابون تست
شوخگن از جامه پر خون تست

از بس آتش که طبیعت فشاند
در جگر عمر تو آبی نماند
گر تنت از چرک غرض پاک نیست
زرنه همه سرخ بود باک نیست

گر سخن از پاکی عنصر شود
معده دوزخ ز کجا پر شود
گرچه ترازو شده‌ای راست کار
راستی دل به ترازو گمار

هر جو و هر حبه که بازوی تو
کم کند از کیل و ترازوی تو
هست یکایک همه بر جای خویش
روز پسین جمله بیارند پیش

با تو نمایند نهانیت را
کم دهی و بیش ستانیت را
خود مکن این تیغ ترازو روان
گرنه فزون میده و کم میستان

گل ز کژی خار در آغوش یافت
نیشکر از راستی آن نوش تافت
راستی آنجا که علم برزند
یاری حق دست به هم بر زند

از کجی افتی به کم و کاستی
از همه غم رستی اگر راستی
زاتش تنها نه که از گرم و سرد
راستی مرد بود درع مرد

 

 وحل = گل و لای


چشمه حیوان = آب زندگانی


شوخگن = چرکین


درع = زره


برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (17)
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
ز دیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم؟
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
پاسخ:
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید

اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید

تا داغ ما کویر دلان تازه تر شود
چون ابری از سراب ببارید و بگذرید

پنهان در آستین شما برق خنجر است
دستی از آستین به درآریدو بگذرید
پاسخ:
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها
پاسخ:
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستاره باران! باران!

ای کاش تمام حرفها شعر تو بود
باران! باران! بهار! باران! باران!
پاسخ:
درود بر خواهر زاده ما فریناز خانم
خواجه عبدالله انصاری فرمود:
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است...
پاسخ:
درود
درود فریناز بانوی بزرگوار

یه پیشنهاد برای همگی دوستان دارم که از این طریق به شما هم اطلاع میدم که
به دلیل مشغله های فراوان و کمبود وقت تصمیم گرفتم یه گروه در برنامه telegram بسازم که از این طریق اعضا به روز شدنشون رو اطلاع بدن که این کار خیلی وقت گیر هست .
اگر شما تمایل دارید که به این گروه بپیوندید خوشحال میشم خبرم کنید

در رابطه با شماره تماستون هم خیالتون راحت که تو این برنامه فقط سازنده گروه شماره رو داره و برای بقیه شماره نامشخص هست.

[گل].


راستی در رابطه با داستان های شاهنامه
وبلاگی در این خصوص ندارید ؟
رابطه من با فیس بوک زیاد خوب نیست
پاسخ:
آدرس وبلاگ من
http://ferdosi-toosi.blogsky.com

خوشحال میشم .
زندگی انقدر ابدی نیست



که بتوان



مهربان بودن



را به فرداگذاشت.....
پاسخ:
روز مرد رو به مرد راستینی که مقام زیبای مردانگی رو درک کرده تبریک می گم
روزپدر مبارک
پاسخ:
روزپدر مبارک
درود بر فریناز گرامی
باز هم شعر زیبای دیگر
دستت طلا
پاسخ:
مرسی عزیزم
باید امشب بروم ..
با نگاهی نگران..
با دلی پر تشویش..
با صدایی غمناک..
باید امشب بروم..
بروم تا مهتاب را از دل شب بکنم
بروم تا که نگینش بکنم
بر سر و گیسوی پریشان طفلی بزنم
می روم تا که بیابم چشمه را
از میان اینهمه وهم و سراب
میروم تا که تهی را پر کنم
نقش زیبا از جامی با شراب
می روم تا که صاحب خانه ای
ره دهد این عاشق دیوانه را
می روم تا محو گردانم ز خود
جای این تن زخم های کهنه را
می روم امشب...
به سوی سرنوشتی بی هوس
می روم زینجـــا تا جایی که باشد یک نفس

پاسخ:
زندگی ...
به من نشان داده است که
افسانه ها...
اگر چه حقیقی نیستند
اما جاودانه می مانند
ولی حقایق روزمره زندگی من اگر چه حقیقی هستند
جاودانه نمی مانند!
و فراموشی حقیقت
حرف تازه ای نیست...
به همین خاطر است که گاهی کودکانه به افسانه ها دل می بندم
به آرزوهایم بال و پری می دهم تا در آسمان رویاها
پرواز کنند...
شاید جاودانه شوند
اگر چه حقیقتی در کار نباشد
شاید افسانه ها تجلی بغض فرو خورده ی آرزوهای برآورده نشدنی انسانیت باشد.
افسانه ای که سینه به سینه نقل شده و به ما رسیده جاودانه خواهد ماند
چون قطره ای از دریای روح هر انسانی که آن را نقل کرده در آن دمیده شده...
"صهبانا"

پاسخ:
من نگاه تو را شعر می کنم و تو
شعر مرا نگاه می کنی
بازی عجیبی ست
شعر نگاه تو
روی قافیه های دلم می نشیند
و زبانم
این دیوانگی را می سراید
تو را به این نگاه عاشقانه قسم
به این تپش پر اضطراب که بر جانم می کوبد
به این امید که در قلبم جوانه می زند
تو را به تمامی عشق قسم
شعر چشمانت را از من مگیر
من با نگاه تو شاعر شدم

پاسخ:
خسته ام ازاین کویراین کویرکور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر
آسـمان بی هدف بادهای بی طـرف
ابرهای سربه راه بیدهای سربه زیر
ای نظاره ی شگـفت ای نگاه ناگـهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثـل لحظـه های وحـی اجتـناب ناپذیر
ای مسـافر غریـب در دیـار خویشتـن
با تو آشـنا شـدم با تو در همـین مسیـر
از کویر سوت وکورتا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی درآن طرف پشت میله هارها
این منم دراین طرف پشت میله ها اسیر
دست خسـته ی مرا مـثل کودکی بگیـر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر
قیصر امین پور

پاسخ:
یکــــــی دیوانه ای آتــــش برافروخــــت
در آن هنــگامه جان خویش را ســـوخت
همــــه خاکســــترش را بــــاد می برد
وجــــودش را جــــهان از یــــاد می برد
تو همچون آتشی ای عشـ-ـق جانسوز
من آن دیــــوانه مـــــرد آتــــش افــــروز
مــــن آن دیــــوانه ی آتــــش پرســــتم
در این آتش خوشــــم تا زنده هسـتم
بــــزن آتــــش به عــــود استــــخوانــم
کــــه بوی عشــــق برخیــــزد ز جـــانم
خوشــم با ایـــن چنیـــن دیوانه گی ها
که مــی خنـــدم به آن فــــرزانه گی ها
بــــه غــــیر از مــــردن از یـــــــاد رفــــتن
غبــــاری گشتــــن و بــــــر بــــاد رفــــتن
در ایــــن عالــــم سر انجــــامی نــــدارم
چــــه فرجــــامی که فرجــــامی نداریـــم
بیــــــا آتـــش بـــزن خاکســــــترم کــــــن
مِسم در بوتـــه ی هســـتی زرم کـــن
فریدون مشیری

پاسخ:
از حقایــق ذهــن ما پوشیــــده اســت
کم کســی بطن جهان را دیــده اســـت
دوســت دارم جــمله ای عــــنوان کنــم
از چــــه رازش را ز تــو پنــــــهان کنــــــم
ســایه باشــد این جهـــان افســانه دان
آن چــــنان تاثــــیر کــــی دارد عــــــیان؟
ادعــا ان گــونه فعـــل ما شــــده ســت
حاصــل نیــک و بدش بر پا شــده ســت
مــــن به درکــــم شــک نبــردم ذره ای
عمـــــر باشــــد یــــک دهانـــــک دره ای
غــم نخــور از آنچــه بر ماضـی گذشــت
تا ندامــــت همــــدمت نتـــوان نشـــست
خاطــــرات کهنــــه ات را تــــازه کــــــــن
از ســـــر نو کیـــــل خــــود انــدازه کــــن
بهــره ای را کــــو بدیــــنجا می بــــــری
تو نگیـــرش جــــان حقــــی ســرســـــری
گــر به عقــل خــود توســــل می کنــی
پای عشــــقت را تــو در گــــل می کنــی
لحــظه ای شــک بر غــبار پــشـت کــن
لب بگز دســـتان خــــود را مشـــت کــــن
اشتیــاقت را دو چنــــــدان کــن فــــزون
جامـــــــه درانــی کــــــن و بگـــــذر ز دون
تا ببــــیند شــــوق بــــــی اندازه اســت
پــــای تــو در شــــاه راهــی تازه اســــت
غــرق در درــیای احســان می شــــوی
لاجــــرم در جمــع مستــان می شــــوی
نیــست تابــــــم تــا فزونــــتر گویمــــــت
پــس یقیــــن در انــجمن مــی جویمــــت
عبدالحمید حقی(شاگرد زنده یاد فریدون مشیری)

پاسخ:
بشـــکن سکوت خسته ام من را صـــــدا کن
من را زشـــرم تــــرس و نادانـــی جــــــدا کن
بشکـــن حقیـــقت در شکستن ریشــــه دارد
فرهـــاد هـــم بحـــر شکســـتن تیشـــــه دارد
بشـــکن پیـــاپـــی پیـــک افیــــــون و بـــــلا را
پیمـــــان آن گمـــــــــراه مــــــردان ضـــــــــلا را
بشـــکن غرور زخمـــی ام تا کـــی حقـــــارت
ننـــگ اســــــت آزادی برایـــــم تا اســــــــارت
بشکن به فریادم برس کس عاصــــــی ام کرد
آنـــجا به جور ناکســـان هم راضــــــی ام کرد
بشــــــکن حریــــم چتـــــر را از داد بـــــــــاران
دیگــــــر نـــــــــدارم حرمتـــی در یـــاد یـــــاران
بشکـــن اگر چه از شکستـــن خستــه باشی
همچـــون دری در انتظـــــار و بستـــــه باشی
علی پاشایی

پاسخ:
نازنیـــــن چشــم تمنــای مــــرا یـــادت هست؟
روز تشیــــیع دلــــم حال و هـــوا یــادت هست؟
بهـــت چشــــمان مـــن آن روز تماشـایی بــــود
تو که می رفتی و من مانده به جا یادت هست؟
بدتــــرین حادثـــه ی قــرن دلــــم رفتــــن توست
تو کـــه تاریــخ همین واقعــــه را یـــــادت هست
بعــــد تو چهــره ی من آگهی ترحــیم است
بعــد تو مـــرده ام امـــا تو کجـــا یـــادت هست؟
روح آواره ی مـــن دربدر خاطـــــره هـــاست
راستـــی ذره ای از خاطــــــره ها یادت هست؟
روزگاریســـت که من رفتـــــه ام از یاد خـــــودم
تو بگـــو هیـــــچ مرا اســــم مرا یــادت هست؟
رفتـــه بــودی کــه بیـــایی نکــند یـــادت رفــــت؟
حاضــرم شــرط ببنــدم به خــدا یـــــادت هست

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.