X
تبلیغات
رایتل

داستان کودک مجروح

جمعه 15 خرداد 1394
کودکی از جمله آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان
پایش ازان پویه درآمد ز دست
مهر دل و مهره پشتش شکست

شد نفس آن دو سه همسال او
تنگ‌تر از حادثه حال او
آنکه ورا دوسترین بود گفت
در بن چاهیش بباید نهفت

تا نشود راز چو روز آشکار
تا نشویم از پدرش شرمسار
عاقبت اندیش‌ترین کودکی
دشمن او بود در ایشان یکی

گفت همانا که در این همرهان
صورت این حال نماند نهان
چونکه مرا زین همه دشمن نهند
تهمت این واقعه بر من نهند

زی پدرش رفت وخبردار کرد
تا پدرش چاره آن کار کرد
هرکه در او جوهر دانایی است
بر همه چیزیش توانایی است

بند فلک را که تواند گشاد؟
آنکه بر او پای تواند نهاد
چون ز کم و بیش فلک درگذشت

کار نظامی ز فلک برگذشت

 

پویه = لغزش


زی = پیش . نزد

برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (16)
خانم جلالی بابت همیت و تلاش شما جهت حراست از شاهنامه گرانسنگ در فیسبوک کمال تشکر و امتنان را دارم.
پاسخ:
سپاس
سلام دوست عزیزم بروزم
پاسخ:
چشم
عشـق یعنی والـه و شیدا شدن...
مست و مجنون از رخ لیلا شدن...
پاسخ:
سلام بر شما عزیز بزرگوار: جالب بود، بهره وافر بردم، ضمناً منتظر حضور و نظرتون هستم...
پاسخ:
ممنون از همراهی شما .
خدمت میرسم.
عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سُست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

پاسخ:
سپاس از شما
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
قیصر امین پور

پاسخ:
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی
چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی
هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد
گوهر کانرا ندیده جوهر جانرا چه دانی
تا ترا شوری نباشد لذت شیرین چه یابی
تا ترا دردی نباشد قدر درمانرا چه دانی
چون سر میدان نداری پای دریکران چه آری
چون رخ مردان ندیدی مرد میدان را چه دانی
خدمت دربان نکرده رفعت سلطان چه جوئی
طاق ایوانرا ندیده اوج کیوانرا چه دانی
چون تو سرگردان نگشتی منکر گوی از چه گردی
چون تو در میدان نبودی حال چوگانرا چه دانی
گرنه چون پروانه سوزی شمع را روشن چه بینی
ورنه زین پیمانه نوشی شرط و پیمانرا چه دانی
صبر ایوبی نکرده درد را درمان چه خواهی
حزن یعقوبی ندیده بیت احزانرا چه دانی
چون دم عیسی ندیدی گفتهٔ خواجو چه خوانی
چون ید بیضا ندیدی پور عمرانرا چه دانی
خواجوی کرمانی

پاسخ:
گفتم تو از کجایی کاشفته می نمایی
گفتم منم غریبی از شهر اشنایی
گفتا کدام مرغی کزاین مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی در باغ بینوایی
گفتا زقید مستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا به دل ربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی دل در در بزم دل ربایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدایی
خاجوی کرمانی

پاسخ:
این بوی بهاراست که از صحن چمن خاست
یا نکهت مشک است کز آهوی ختن خاست
انفاس بهشت است که آید به مشامم
یا بوی اویس است که از سوی قرن خاست
این سرو کدام است که در باغ روان شد
وین مرغ چه نام است که از طرف چمن خاست
بشنو سخنی راست که امروز در آفاق
هر فتنه که هست از قد آن سیم بدن خاست
سودای دل سوخته لاله سیراب
در فصل بهار از دم مشکین سمن خاست
تا چین سر زلف بتان شد وطن دل
عزم سفرش از گذر حب وطن خاست
آن فتنه که چون آهوی وحشی رمد از من
گویی ز پی صید دل خسته من خاست
هر چند که در شهر دل تنگ فراخ است
دل تنگی ام از دوری آن تنگ دهن خاست
عهدی است که آشفتگی خاطر خواجو
از زلف سراسیمه آن عهدشکن خاست
خواجوی کرمانی

پاسخ:
شکر که دولت دهن مرگ بست
جان من و جام ملک هر دو رست
شاه بر او رفعت شاهانه راند
دخترخود را به بر خویش خواند
گفت که آن جام پر از می کند
با کف خود پیشکش وی کند
مرد جوان جام زدختر گرفت
عمر به سر آمده از سر گرفت
لیک قضا کار دگر گونه کرد
جام بشاشت را وارونه کرد
باده نبود آنچه جوان سر کشید
شربت مرگ از کف دختر چشید
شاه چو زین منظره خشنود بود
امر ملوکانه مکرر نمود
بار دگر جام به دریا فکند
دیده برآن مرد توانا فکند
گفت اگر باز جنون آوری
جام زگرداب برون آوری
جام دگر هدیه جانت کنم
دختر خود نیز از آنت کنم
مرد وفا پیشه که از دیرگاه
داشت به دل آرزوی دخت شاه
لیک به کس جرات گفتن نداشت
چاره بجز راز نهفتن نداشت
چون زشه این وعده دلکش شنید
جامه زتن کند و سوی شط دوید
دختر شه دید چو جان بازیش
سوی گران مرگ سبک بازیش
کرد یقین کاین همه از بهر اوست
جان جوان در خطر از مهر اوست
گفت به شه کای پدر مهربان
رحم بکن بر پدر این جوان
دست و دلش کوفته و خسته است
تازه زگرداب بلا جسته است
جام در آوردن از این آبگیر
طعمه گرفتن بود از کام شیر
ترسمش از بس شده زار و زبون
خوب از این آب نیاید برون
شاه نفرمود به دخترجواب
بود جوان آب نشین چون حباب
بر لب سلطان نگذشته جواب
از سر دلداده گذر کرد آب
عشق کند جام صبوری تهی
آه من العشق و حالاتهی
ایرج میرزا

پاسخ:
3-
گاه به زیر آمدم و گه به رو
قرقر می کرد مرا در گلو
این سفر آبم چو فروتر کشید
سنگ دگر شد سر راهم پدید
شاخه مرجانی از آن رسته بود
جان من ای شاه بدان بسته بود
جام هم از بخت خداوندگار
گشته چو من میوه آن شاخسار
دست زدم شاخه گرفتم به چنگ
پای نهادم به سر تخته سنگ
غیر سیاهی و تباهی دگر
هیچ نمی آمدم اندر نظر
جوشش بالا شده آن جا خموش
لیک خموشیش بتر از خروش
کاش که افتاده نبود از برش
جوشش آن قسمت بالاترش
زان که در آن جایگه پر زموج
گه به حضیض آمدم و گه به اوج
گفتی دارم به سر کوه جای
دره ژرفی است مرا زیر پای
مختصرک لرزشی اندر قدم
راهبرم بود به قعر عدم
هیچ نه پایان و نه پایاب بود
آب همه آب همه آب بود
ناگه دیدم که برآورده سر
جانوری یله از دور و بر
جمله به من ناب نشان می دهند
وز پی بلعم همه جان می هند
شعله چشمان شرربارشان
بود حکایت گر افکارشان
آب تکان خورد و نهنگی دمان
بر سر من تاخت گشاده دهان
دیدم اگر مکث کنم روی سنگ
می روم الساعه به کام نهنگ
جای فرارم نه و آرام نه
دست زجان شستم و از جام نه
جام چو جان نیک نگه داشتم
شاخه مرجان را بگذاشتم
پیش که بر من رسد آن جانور
کرد خدایم به عطوفت نظر
موجی از آن قسمت بالا رسید
باز مرا جانب بالا کشید
موج دگر کرد ز دریا مدد
رَستم از آن کشمکش جزرومد
بحر مرا مرده چو انکار کرد
از سر خود رفع چو مردار کرد

پاسخ:
2-
هیبت این آب مرا پیر کرد
مرگ من از وحشت خود دیر کرد
دید چو در جای مهیب اندرم
مرگ بترسید و نیامد برم
دید که آنجا که منم جای نیست
جا که اجل هم بنهد پای نیست
آب نه ، گرداب نه ، دام بلا
دیو در او شیر نر و اژدها
پای من ای شه نرسیده بر او
آب مرا برد چو آهن فرو
بود سر راه من سرنگون
سنگ عظیمی چو که بیستون
آب مرا جانب آن سنگ برد
وین سر بی ترسم بر سنگ خورد
جست برویم ز کمرگاه سنگ
سیل عظیم دگری چون نهنگ
ماند تنم بین دو کورا ن آب
دانه صفت در وسط آسیاب
گشته گرفتار میان دو موج
گه به حضیضم برد و گه به اوج
با هم اگر چند بدند آن دو چند
لیگ در آزردن من یک تنند
بود میانشان سر من گیرودار
همچو دوصیاد سر یک شکار
سیلی خوردی زدو جانب سرم
وه که چه محکم بد سیلی خورم
روی پر از آب و پر از آب زیر
هیچ نه پا گیرم و نه دست گیر
هیچ نه یک شاخ و نه یک برگ بود
دست رسی نیز نه برمرگ بود
آب هم الفت ز پِیَم می گسیخت
دم به دم از زیر پیم می گریخت
هیچ نمی ماند مرا زیر پا
سر به زمین بودم پا در هوا
جای نه تا بند شود پای من
بود گریزنده زمن جای من
آب گهی لوله شدی همچو دود
چند نی از سطح نمودی صعود
باز همان لوله دویدی به زیر
پهن شدی زیر تنم چون حصیر
رفتن و باز آمدنش کار بود
دائما این کار به تکرار بود
من شده گردنده به خود دوک وار
در سرم افتاده ز گردش دوار
فرفره سان چرخ زنان دور خود
شایق جان دادن فی الفور خود

پاسخ:
1-
پادشهی رفت به عزم شکار
با حرم و خیل به دریا کنار
خیمه شه را لب رودی زدند
جشن گرفتند و سرودی زدند
بود در آن رود یکی گرداب
کز سخطش داشت نهنگ اجتناب
ماهی از آن ورطه گذشتی چو برق
تا نشود در دل آن ورطه غرق
بسکه از آن لجه به خود داشت بیم
از طرف او نوزیدی نسیم
قوی بدان سوی نمی کرد روی
تا نرود در گلوی او فروی
شه چو کمی خیره در آن لجه کشت
طرفه خیالی به دماغش گذشت
پادشهان را همه این است حال
سهل شمارند امور محال
با سر و جان همه بازی کنند
تا همه جا دست درازی کنند
جام طلایی به کف شاه بود
پرت به گرداب کذایی نمود
گفت که هر لشکری شاه دوست
آورد این جام به کف آن اوست
هیچ کس از ترس جوابی نداد
نبض همه از حرکت ایستاد
غیر جوانی که زجان شست دست
جست به گرداب چو ماهی زشست
آب فروبرد جوان را به زیر
ماند چو دُر در صدف آبگیر
بعد که نومید شدندی ز وی
کام اجل خورده خود کرد قی
از دل آن آب جنایت شعار
جست برون چون گهر آبدار
پای جوان بر لب ساحل رسید
چند نفس پشت هم از دل کشید
جام به کف رفت به نزدیک شاه
خیره در او چشم تمام سپاه
گفت شها عمر تو پاینده باد
دولت و وقت تو فزاینده باد
جام بقای تو نگردد تهی
باد روان تو پر از فرهی
روی زمین مسکن و ماوای تو
بر دل دریا نرسد پای تو
جای ملک بر زبر خاک به
خاک از این آب غضبناک به
کانچه من امروز بدیدم در آب
دشمن شه نیز نبیند به خواب

پاسخ:
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
ایرج میرزا

پاسخ:
گفت استاد مبر درس از یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آن که مرا یاد آموخت
آدمی نان خورد از دولت یـــاد
هیچ یادم نرود این معنــــی
که مرا مادر من نـــــادان زاد
پدرم نیز چو استــــــادم دید
گشت از تربیــــــــــت من آزاد
پس مرا منت از استـــاد بود
که به تعلیـــــــم من استاد استاد
هر چه می دانست آموخت مرا
غــــیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استـــــــــاد نکو دانستن
حیف استـــاد به من یاد نداد
گر بمردست ،روانــــش پر نور
ور بود زنده ، خدایش یار باد !
ایرج میرزا

پاسخ:
پسر رو قدر مادر دان که دایم
کشد رنج پسر بیچاره مادر
برو بیش از پدر خواهش که خواهد
تو را بیش از پدر بیچاره مادر
زجان محبوب تر دارش که دارد
زجان محبوب تر بیچاره مادر
از این پهلو به آن پهلو نغلتد
شب از بیم خطر بیچاره مادر
نگهداری کند نه ماه و نه روز
تو را چون جان به بر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را
بگیرد در نظر بیچاره مادر
بشوید کهنه و آراید او را
چو کمتر کارگر بیچاره مادر
تموز و دی تو را ساعت به ساعت
نماید خشک و تر بیچاره مادر
اگر یک عطسه آید از دماغت
پرد هوشش زسر بیچاره مادر
اگر یک سرفه بی جا نمایی
خورد خون جگر بیچاره مادر
برای این که شب راحت بخوابی
نخوابد تا سحر بیچاره مادر
دو سال از گریه روز و شب تو
نداند خواب و خور بیچاره مادر
چو دندان آوری رنجور گردی
کشد رنج دگر بیچاره مادر
سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی
خورد غم بیشتر بیچاره مادر
تو تا یک مختصر جانی بگیری
کند جان مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون روی تا باز گردی
بود چشمش به در بیچاره مادر
وگر یک ربع ساعت دیر آیی
شود از خود به در بیچاره مادر
نبیند هیچکس زحمت به دنیا
زمادربیشتر بیچاره مادر
تمام حا صلش از زحمت این است
که دارد یک پسر بیچاره مادر
ایرج میرزا

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.