X
تبلیغات
رایتل

در خاتمه کتاب

جمعه 16 مرداد 1394

صبحک الله صباح ای دبیر
چون قلم از دست شدم دستگیر
کاین نمط از چرخ فزونی کند
با قلمم بوقلمونی کند

زین همه الماس که بگداختم
گزلکی از بهر ملک ساختم
کاهن شمشیرم در سنگ بود
کوره آهنگریم تنگ بود

دولت اگر همدمیئی ساختی
بخت بدین نیز نپرداختی
در دلم آید که گنه کرده‌ام
کین ورقی چند سیه کرده‌ام

آنچه درین حجله خرگاهیست
جلوه‌گری چند سحرگاهیست
زین بره میخور چه خوری دودها
آتش در زن به نمک سودها

بیش رو آهستگیی پیشه کن
گر کنی اندیشه به اندیشه کن
هر سخنی کز ادبش دوریست
دست بر او مال که دستوریست

و آنچه نه از علم برآرد علم
گر منم آن حرف درو کش قلم
گر نه درو داد سخن دادمی
شهر به شهرش نفرستادمی

این طرفم کرد سخن پای بست
جمله اطراف مرا زیردست
گفت زمانه نه زمینی بجنب
چون ز منان چند نشینی بجنب

بکر معانیم که همتاش نیست
جامه باندازه بالاش نیست
نیم تنی تا سر زانوش هست
از سر آن بر سر زانو نشست

بایدش از حله قد آراستن
تا ادبش باشد برخاستن
از نظر هر کهن و تازه‌ای
حاصل من چیست جز آوازه‌ای

گرمی هنگامه و زر هیچ نه
زحمت بازار و دگر هیچ نه
گنجه گره کرده گریبان من
بی گرهی گنج عراق آن من

بانگ برآورد جهان کای غلام
گنجه کدامست و نظامی کدام
شکر که این نامه به عنوان رسید
پیشتر از عمر به پایان رسید

کردنظامی ز پی زیورش
غرقه گوهر ز قدم تا سرش
باد مبارک گهر افشان او

بر ملکی کاین گهر است آن او

  نمط = روش



برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (18)
کوه

با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانیِ ستم‌گری بود

که به آوازِ زنجیر-اش خو نمی‌کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...



"احمد شاملو"
پاسخ:
پاسخ:
سلام دوست عزیز

بروز هستم و منتظر حضور سبز شما
پاسخ:
چشم
در توبه مرا گفت که برگیر شرابی

ساقی تو که خود بیشتر از خلق خرابی!



این ماهی دلمرده در این برکۀ دلگیر

جز دوری آن ماه ندیده ست عذابی



من عارف دلتنگم یا زاهد دلسنگ؟

هر روز نقابی زده ام روی نقابی



یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند

در نامۀ اعمال من مست ثوابی



ساقی! همه بخشودۀ یک گوشۀ چشمیم

آنجا که تو باشی چه حسابی؟ چه کتابی؟
پاسخ:
باغ؛

با شاخه های زخمی و دریده

باغبان؛

غضبناک و رنگ پریده

من؛

خزیده ام زیر چپر های خشک

با دستانی

آلوده به خونِ تمشک...
پاسخ:
این جا


آخرین ایستگاه عاشقی ست...


پایانه ی رودها!!!


برای رودهای کف آلود منتظری


که سراسیمه


خود را ،به آغوش دریای عشق


پرتاب می کنند.


روی ماسه های ساحل همین دریا


دلخوری هایم را می نویسم؛


تا جزر ومد آب


همه را بشوید وباخود ببرد.


بی آنکه ذره ای


در خانه ی دلم جای بماند.


استاد عشق


جز مهر یادم نداد،


کاش کمی هم


نفرت رامی آموخت!

سیده لاله رحیم زاده(آلاله سرخ)
پاسخ:
تکـه یخی که عـاشـق ابــر عـذاب می شود
سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود
به چشم فرش زیـر پـا سقف که مبتلا شود
روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود
کـنـار قـله های غـم نخوان برای سـنـگ ها
کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود
بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند
صبح به دیگ می رود؛غنچه گلاب می شود
چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود

پاسخ:
زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.
پاسخ:
درود بر شما بانو فریناز.
سپاس از شما. خدا رو شکر به خیر گذشت. اگه یکی دو هفته دیرتر اقدام میکردم، دیگه دستی واسم باقی نمونده بود!
امیدوارم همیشه تندرست باشید.
پاسخ:
خداروشکر که سلامتیتون را به دست آوردین
سلام
فرخنده میلاد خانم معصومه(س) و روز دختر بر شما مبارک باشد.[گل][گل]
پاسخ:
سپاسگزارم.
در این صبح دل انگیز

فریبا پوپک من

که دیدارش طراوت می فزاید

چو لبخند ملیح کودک من

چه زیبا می سراید

به همراه پرستو

که آویز است شادان کنج ایوان:

سیاهت باد رخسار

چه خوش زین خانه کوچیدی زمستان
پاسخ:
از دارِ در آویخته ام ،‌ تا تو بیایی
با عشق در آویخته ام ، تا تو بیایی

بر گلشن خورشید نگاهت به صد امّید
از گور شب انگیخته ام ،‌ تا تو بیایی

در حسرت آواز پرستوی نگاهت
صد دیده خزان ریخته ام ، تا تو بیایی

شهری همه مشتاق شکوفایی شعرم
من از همه بگریخته ام ،‌ تا تو بیایی

از خاک تنم پای تو رنجور نگردد !
عالم همه گل بیخته ام ‌، تا تو بیایی !

هم اوّل و هم آخر و هم ظاهر و باطن
من با تو در آمیخته ام ، تا تو بیایی
پاسخ:
سلام بانوی گرامی

بروز هستم با معرفی دانشگاه گندی شاپور نخستین دانشگاه و نخستین شهر دانشگاهی جهان
پاسخ:
خدمت میرسم
سلام بزرگوار: با سروده جدید بروزم و منتظر حضورتون هستم...
پاسخ:
چشم
شکوه ِ دنیا همچون دایره ای بر روی آب است
که هر زمان بر پهنای خود می افزاید
و در منتهای بزرگی هیچ می شود.
ویلیام شکسپیر
پاسخ:
درود بر فریناز گرانقدرم

سپاس برای تلاش و پشتکارت
مرحبا
پاسخ:
رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی
زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی
از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

پاسخ:
نه نغمه نی خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان نه باده صاف کهن
خواهم که به خلوتکده ای از همه دور
"من باشم و من باشم و من باشم و من"

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.