X
تبلیغات
رایتل

صفت شبدیز

جمعه 18 دی 1394


مهین بانو که آن اقلیم دارد
بسی زینگونه زر و سیم دارد
بر آخور بسته دارد ره نوردی
کز او در تک نیابد باد گردی
سبق برده ز وهم فیلسوفان
چو مرغابی نترسد زاب طوفان
به یک صفرا که بر خورشید رانده
فلک را هفت میدان باز مانده
به گاه کوه کندن آهنین سم
گه دریا بریدن خیز ران دم
زمانه گردش و اندیشه رفتار
چو شب کارآگه و چون صبح بیدار
نهاده نام آن شبرنگ شبدیز
بر او عاشق‌تر از مرغ شب آویز
یکی زنجیر زر پیوسته دارد
بدان زنجیر پایش بسته دارد
نه شیرین‌تر ز شیرین خلق دیدم
نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم
چو بر گفت این سخن شاپور هشیار
فراغت خفته گشت و عشق بیدار
یکایک مهر بر شیرین نهادند
بدان شیرین زبان اقرار دادند
که استادی که در چین نقش بندد
پسندیده بود هرچ او پسندد
چنان آشفته شد خسرو بدان گفت
کزان سودا نیاسود و نمی‌خفت
همه روز این حکایت باز می‌جست
جز این تخم از دماغش برنمی‌رست
در این اندیشه روزی چند می‌بود
به خشک افسانه‌ای خرسند می‌بود
چو کار از دست شد دستی بر آورد
صبوری را به سرپائی در آورد
به خلوت داستان خواننده را خواند
بسی زین داستان با وی سخن راند
بدو گفت ای به کار آمد وفادار
به کار آیم کنون کز دست شد کار
چو بنیادی بدین خوبی نهادی
تمامش کن که مردی اوستادی
مگو شکر حکایت مختصر کن
چو گفتی سوی خوزستان گذر کن
ترا باید شد چون بت‌پرستان
به دست آوردن آن بت را به دستان
نظر کردن که در دل دارد؟
سر پیوند مردم زاد دارد؟
اگر چون موم نقش می‌پذیرد
بر او زن مهر ما تا نقش گیرد
ور آهن دل بود منشین و بر گرد

خبر ده تا نکوبم آهن سرد



این بانو در آخورش اسبی به نام شبرنگ شبدیز دارد که در سرعت اسبی با او برابری نمی‌کند.

نه شیرین‌تر از شیرین کسی را دیده‌ام و نه چون شبدیز اسب شبرنگی بوده است.

با این سخنان عشق در خسرو بیدار گشت و از خواب و خوراک افتاد و از شاپور راه چاره‌ای خواست.


  

برچسب‌ها: خسرو و شیرین
نظرات (4)
درود فریناز خانم ای بابا سری بزن
پاسخ:
چشم.
آخه این آدرسه کذاشتی ؟
من چه جوری بیام؟
سلام
عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالی بود
پاسخ:
ممنون عزیزم
دلم شور گذشته را میزند . . .
دلم شور می زند ,
نه شورِ آینده را ...
برای گذشته نگرانم ...!
برای روز های گرمی که می ترسند دیگر تکرار نشوند ...
و من برایشان نگرانم ,
روز هایی که پر از عشق بود و شاید دیگر تکرار نشوند
و دلم شور می زند برای سکوت سرد آینده ...
که نه شقایق در آن رشد می کند ...
و نه آسمان آبی می ماند ...
دلم شور می زند ...

برای مرگ سرسبزی عشق ...
که از آن جز بیابانی باقی نمانده
و دلم شور می زند ...
برای خودم که بغضم را به سیگار می گویم و ...
درد و دل هایم را به دیوار ..

پاسخ:
امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم
از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم
دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی
عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم
شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط...
اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم...
با طعم قهوه ای که نخوردم کنار تو
بر ذهن میز خسته دو فنجان گذاشتم
عطر تو را برای غم روزهای عید
شال تو را برای زمستان گذاشتم
از گریه خیس و خالی ام امشب که نیستی
چتر تو را کنار خیابان گذاشتم
عشقت مرا به حاشیه رانده ست از خودم
اینگونه شد که سر به بیابان گذاشتم...!
اصغر معاذی

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.