X
تبلیغات
رایتل

نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول

جمعه 2 بهمن 1394

چو مشگین جعد شب را شانه کردند
چراغ روز را پروانه کردند
به زیر تخته‌نرد آبنوسی
نهان شد کعبتین سندروسی
بر آمد مشتری منشور بر دست
که شاه از بند و شاپور از بلا رست
در آن دیر کهن فرزانه شاپور
فرو آسود کز ره بود رنجور
درستی خواست از پیران آن دیر
که بودند آگه از چرخ کهن سیر
که فردا جای آن خوبان کدامست
کدامین آب و سبزیشان مقامست
خبر دادنش آن فرزانه پیران
ز نزهت گاه آن اقلیم گیران
که در پایان این کوه گران سنگ
چمن گاهیست گردش بیشه‌ای تنگ
سحرگه آن سهی سروان سرمست
بدان مشگین چمن خواهند پیوست
چو شد دوران سنجابی و شق دوز
سمور شب نهفت از قاقم روز
سر از البرز بر زد جرم خورشید
جهان را تازه کرد آیین جمشید
پگه‌تر زان بتان عشرت‌انگیز
میان در بست شاپور سحرخیز
بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی
که با آن سرخ گلها داشت خویشی
خجسته کاغذی بگرفت در دست
بعینه صورت خسرو در او بست
بر آن صورت چو صنعت کرد لختی
بدوسانید بر ساق درختی
وز آنجا چون پری شد ناپدیدار
رسیدند آن پریرویان پریوار
به سرسبزی بر آن سبزه نشستند
گهی شمشاد و گه گل دسته بستند
گه از گلها گلاب انگیختندی
گه از خنده طبرزد ریختندی
عروسانی زناشوئی ندیده
به کابین از جهان خود را خریده
نشسته هر یکی چون دوست با دوست
نمی‌گنجد کس چون در پوست
می‌آوردند و در می‌دل نشاندند
گل آوردند و بر گل می‌فشاندند
نهاده باده بر کف ماه و انجم
جهان خالی ز دیو و دیو مردم
همه تن شهوت آن پاکیزگان را
چنان کائین بود دوشیزگان را
چو محرم بود جای از چشم اغیار
ز مستی رقصشان آورد در کار
گه این می‌داد بر گلها درودی
گه آن می‌گفت با بلبل سرودی
ندانستند جز شادی شماری
نه جز خرم دلی دیدند کاری
در آن شیرین لبان رخسار شیرین
چو ماهی بود گرد ماه پروین
به یاد مهربانان عیش می‌کرد
گهی می‌داد باده گاه می‌خورد
چو خودبین شد که دارد صورت ماه
بر آن صورت فتادش چشم ناگاه
به خوبان گفت کان صورت بیارید
که کرد است این رقم پنهان مدارید
بیاوردند صورت پیش دلبند
بر آن صورت فرو شد ساعتی چند
نه دل می‌داد ازو دل بر گرفتن
نه میشایستش اندر بر گرفتن
بهر دیداری ازوی مست می‌شد
به هر جامی که خورد از دست می‌شد
چو می‌دید از هوش می‌شد دلش سست
چو می‌کردند پنهان باز می‌جست
نگهبانان بترسیدند از آن کار
کز آن صورت شود شیرین گرفتار
دریدند از هم آن نقش گزین را
که رنگ از روی بردی نقش چین را
چو شیرین نام صورت برد گفتند
که آن تمثال را دیوان نهفتند
پری زار است ازین صحرا گریزیم
به صحرای دگر افتیم و خیزیم
از آن مجمر چو آتش گرم گشتند
سپندی سوختند و در گذشتند
کواکب را به دود آتش نشاندند

جنیبت را به دیگر دشت راندند

 http://s6.picofile.com/file/8233978326/photo_2016_01_18_13_30_52.jpg

درراه نشانی جایگاه شیرین را از مردم می‌پرسید تا اینکه او را به همراه ندیمه‌هایش در صحرایی سرسبز و زیبا یافت. همه دخترانی باکره و زیبا بودند و چون چشم اغیار را دوردیده بودند به رقص و باده‌نوشی می‌پرداختند و در میان آنها شیرین چون ماه خودنمایی می‌کرد.

شاپور تصویر خسرو را به درختی زد بعد از مدتی چشم شیرین به آن تصویر افتاد و از ندیمه‌هایش خواست تا آن تصویر را جلو آوردند؛ وقتی‌که به‌دقت آن را نگریست، نمی‌توانست از آن دل بکند.

همراهان ترسیدند که شیرین گرفتار عشق آن صورت گردد پس آن نقش را دریدند و وقتی شیرین سراغ تصویر را گرفت، گفتند: آن تصویر را دیوان آورده‌اند. باید از این صحرا بگریزیم و به صحرایی دیگر برویم.

 نزهتگاه = تفریحگاه

وشق = پوستین دو رنگ

بدوسانید = بچسبانید

طبرزد = قند و نبات

کابین = مهر

درود = سلام و تحییت

مجمر = آتشدان

جنیبت = یدک

برچسب‌ها: خسرو و شیرین
نظرات (8)
پاسخ:
بی تاب انگشتانم


می نویسد؛


در عطش یاد آشنایی


که هر صبح،


در گلدان دستانش


غنچه های سرخ


لب باز می کنند،


به سلام...


... یک ردیف


بوسه می کارم؛


برگونه ی


شمعدانی های پای پنجره


برای او،


می دانم


بازهم


رهگذرشتابان


این


کوچه ی عشق است!


آلاله سرخ
پاسخ:
سلام استاد

خیلی ممنون از این همه تلاش شبانه روزیت برای این سایت ارزشمند . برای فریناز جان آرزوی سربلندی داریم
پاسخ:
ممنونم از لطفت نیره جان

خیلی عالی.
پاسخ:
درود بر شما

بروزم
پاسخ:
خیلی ممنون از وب سایت خوبتون که فوق العاده عالیه....واقعا متشکرم....
89196
پاسخ:
خواهش می کنم
ایـــن روزها تنهایی شاعرم کــــرده
در خلوت برایم غزل می سراید
برلبانم از ترانه شعله ای می سازد
این روزها حرفهایم به چند واژه سکوت ختم می شود
هر چه می نویسم انزوا بیشتر در حرفهایم جان می گیرد
این روزها آنقدر خلوتم
که موریانه ها روی قلمم رژه می روند
وای که وقتی دلم می گیرد
فاصله ها تازه فاصله می شوند
دلتنگی هایم نردبانی می شوند
سر می گذارند به هوا....

پاسخ:
نــه انجا به ما خوش گذشت
نــه اینجا...!
اسم در بدری ها را سفر گذاشته اند
با چمدانی سنگین از آرزو ها
در آورگیها پیر میشویم
از غربتی
به غربتی دیگر رفتن سفر نیست!
حرکت ناگریز باد است
از شهــری به شهر دیگر...

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.