X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

نمودن شاپور صورت خسرو را بار دوم

جمعه 9 بهمن 1394
چو بر زد بامدادن بور گلرنگ
غبار آتشین از نعل بر سنگ
گشاد از گنج در هر کنج رازی
چو دریا گشت هر کوهی طرازی
دگر ره بود پیشین رفته شاپور
به پیش آهنگ آن بکران چون حور
همان تمثال اول ساز کرده
همان کاغذ برابر باز کرده
رسیدند آن بتان با دلنوازی
بر آن سبزه چو گل کردند بازی
زده بر ماه خنده بر قصب راه
پرند آن قصب پوشان چون ماه
نشاطی نیم رغبت می‌نمودند
به تدریج اندک اندک می‌فزودند
چو در بازی شدند آن لعبتان باز
زمانه کرد لعبت بازی آغاز
دگر باره چو شیرین دیده بر کرد
در آن تمثال روحانی نظر کرد
به پرواز اندر آمد مرغ جانش
فرو بست از سخن گفتن زبانش
بود سرمست را خوابی کفایت
گل نم دیده را آبی کفایت
به یاران بانگ بر زد کاین چه حالست
غلط می‌کرد خود را کاین خیالست
به سروی زان سهی سروان بفرمود
که آن صورت بیاور نزد من زود
به رفت آن ماه و آن صورت نهان کرد
به گل خورشید پنهان چون توان کرد
بگفت این در پری برمی‌گشاید
پری زین سان بسی بازی نماید
وز آنجا رخت بربستند حالی

ز گلها سبزه را کردند خالی


 در صحرای دیگر هم دوباره شاپور تصویر خسرو را بر روی درختی قرارداد و باز شیرین آن را دید و از خود بیخود شد و از ندیمه‌هایش خواست تا تصویر را نزدش بیاورند اما آنها آن را پنهان کردند و ازآنجا به صحرای دیگر رفتند  طراز = آراستگی

پرند = حریر

لعبت = بازیچه

سهی = راست

برچسب‌ها: خسرو و شیرین
نظرات (3)
چقدر خوب است
که ما هم یاد گرفته‌ایم
گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی
خواب نور و سلام و بوسه می‌بینیم
گاه به یک جاهایی می‌رویم
یک دره‌های دوری از پسین و ستاره
از آواز نور و سایه‌روشن ریگ
و می‌نشینیم لب آب
لب آب را می‌بوسیم
ریحان می‌چینیم
ترانه می‌خوانیم
و بی‌اعتنا به فهم فاصله
دهان به دهان دورترین رویاها
بوی خوش روشناییِ روز را می‌شنویم
باید حرف بزنیم
گفت و گو کنیم
زندگی را دوست بداریم
و بی‌ترس و انتظار
اندکی عاشقی کنیم

سید علی صالحی
پاسخ:
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد ...
می شود باز هم کودک شد؟

پاسخ:
دلم که میگیرد
کودک می شوم
دستانی می خواهم که آرامم کنند
مهربوونی که به فکر دلتنگی هایم شود
و گلویی که بغض امانش را نبرد
بهانه گیر می شوم
نق می زنم که این را می خواهم
که آن را می خواهم
ولی هیچکس نمی داند
که به جز تو هیچ نمی خواهم...

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.