X
تبلیغات
زولا

اندرز و سوگند دادن مهین بانو شیرین را

جمعه 24 اردیبهشت 1395

چو دهقان دانه در گل پاک ریزد
ز گل گر دانه خیزد پاک خیزد
چو گوهر پاک دارد مردم پاک
کی آلوده شود در دامن خاک
مهین بانو که پاکی در گهر داشت
ز حال خسرو و شیرین خبر داشت
در اندیشید ازان دو یار دلکش
که چون سازد بهم خاشاک و آتش
به شیرین گفت کای فرزانه فرزند
نه بر من بر همه خوبان خداوند
یکی ناز تو و صد ملک شاهی
یکی موی تو وز مه تا به ماهی
سعادت خواجه تاش سایه تو
صلاح از جمله پیرایه تو
جهان را از جمالت روشنائی
جمالت در پناه ناآزموده
تو گنجی سر به مهری نابسوده
بد و نیک جهان ناآزموده
جهان نیرنگ‌ها داند نمودن
به در دزدیدن و یاقوت سودن
چنانم در دل آید کاین جهانگیر
به پیوند تو دارد رای و تدبیر
گر این صاحب جهان دلداده تست
شکاری بس شگرف افتاده تست
ولیکن گرچه بینی ناشکیبش
نه بینم گوش داری بر فریبش
نباید کز سر شیرین زبانی
خورد حلوای شیرین را یگانی
فرو ماند ترا آلوده خویش
هوای دیگری گیرد فرا پیش
چنان زی با رخ خورشید نورش
که پیش از نان نیفتی در تنورش
شنیدم ده هزارش خوبرویند
همه شکر لب و زنجیر مویند
دلش چون زان همه گلها بخندد
چه گوئی در گلی چون مهر بندد
بلی گر دست بر گوهر نیابد
سر از گوهر خریدن برنتابد
چو بیند نیک عهد و نیکنامت
ز من خواهد به آیینی تمامت
فلک را پارسائی بر تو گردد
جهان را پادشائی بر تو گردد
چو تو در گوهر خود پاک باشی
به جای زهر او تریاک باشی
و گر در عشق بر تو دست یابد
ترا هم غافل و هم مست یابد
چو ویس از نیکنامی دور گردی
به زشتی در جهان مشهور گردی
گر او ماهست ما نیز آفتابیم
و گر کیخسرو است افراسیابیم
پس مردان شدن مردی نباشد
زن آن به کش جوانمردی نباشد
بسا گل را که نغز وتر گرفتند
بیفکندند چون بو برگرفتند
بسا باده که در ساغر کشیدند
به جرعه ریختندش چون چشیدند
تو خود دانی که وقت سرفرازی
زناشوئی بهست از عشقبازی
چو شیرین گوش کرد آن پند چون نوش
نهاد آن پند را چون حلقه در گوش
دلش با آن سخن همداستان بود
که او را نیز در خاطر همان بود
به هفت اورنگ روشن خورد سوگند
به روشن نامه گیتی خداوند
که گر خون گریم از عشق جمالش
نخواهم شد مگر جفت حلالش
چو بانو دید آن سوگند خواری
پدید آمد دلش را استواری
رضا دادش که در میدان و در کاخ
نشیند با ملک گستاخ گستاخ
به شرط آنکه تنهائی نجوید
میان جمع گوید آنچه گوید


مهین بانو که سرشتی پاک داشت و از شرح دلدادگی خسرو و شیرین باخبر بود و می‌دانست که آنها مثل خاشاک و آتش هستند، به شیرین گفت: ای فرزند فرزانه من تو گنجی سربه‌مهر هستی و خوب و بد دنیا را نمی‌شناسی، مراقب باش که خسرو از شیرینی تو به‌رایگان بهره‌مند نشود و بعد هوای دیگری را در سر بپرورد.

با هرکه باشی باید با حرمت زندگی کنی. شنیده‌ام که خسرو ده هزار زیبارو دارد.

اگر او آنچنان که نشان می‌دهد دلداده توست باید تو را از من خواستگاری کند و پیمان زناشویی ببندید.

اگر او ماه است ما نیز آفتابیم

وگر کیخسرو است افراسیابیم

شیرین اندرزهای مهین بانو را به خاطر سپرد و سوگند خورد که تا همسرش نشوم اسیر هوا و هوس نخواهم شد.

مهین بانو دلش آسوده گشت و اجازه داد تا در کاخ باهم باشند به شرطی که تنها نباشند و در جمع بمانند.


 

 

برچسب‌ها: خسرو و شیرین
نظرات (1)
سلام عزیز بزرگوار: ضمن عرض تبریک میلاد حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان به تو جوان برازنده و برومند و تشکر بابت پس ها و مطالب بسیار جالب و زیبات، منم بروزم و منتظر حضور سبز و نظرات زیبات هستم...
پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.