X
تبلیغات
رایتل

افسانه‌سرائی دختران و شاپور

جمعه 28 خرداد 1395

فرنگیس اولین مرکب روان کرد
که دولت در زمین گنجی نهان کرد
از آن دولت فریدونی خبر داشت
زمین را باز کرد آن گنج برداشت
سهیل سیمتن گفتا تذروی
به بازی بود در پائین سروی
فرود آمد یکی شاهین به شبگیر
تذرو نازنین را کرد نخجیر
عجب‌نوش شکر پاسخ چنین گفت
که عنبر بو گلی در باغ بشگفت
بهشتی مرغی آمد سوی گلزار
ربود آن عنبرین گل را به منقار
از آن به داستانی زد فلکناز
که ما را بود یک چشم از جهان باز
به ما چشمی دگر کرد آشنائی
دو به بیند ز چشمی روشنائی
همیلا گفت آبی بود روشن
روان گشته میان سبز گلشن
جوان شیری بر آمد تشنه از راه
بدان چشمه دهان‌تر کرد ناگاه
همایون گفت لعلی بود کانی
ز غارتگاه بیاعان نهانی
در آمد دولت شاهی به تاراج
نهاد آن لعل را بر گوشه تاج
سمن ترک سمن بر گفت یکروز
جدا گشت از صدف دری شب‌افروز
فلک در عقد شاهی بند کردش
به یاقوتی دگر پیوند کردش
پریزاد پریرخ گفت ماهی
به بازی بود در نخجیر گاهی
بر آمد آفتابی ز آسمان بیش
کشید آن ماه را در چنبر خویش
ختن خاتون چنین گفت از سر هوش
که تنها بود شمشادی قصب پوش
به دو پیوست ناگه سروی آزاد
که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهر ملک دلبند
که زهره نیز تنها بود یک چند
سعادت بر گشاد اقبال را دست
قران مشتری در زهره پیوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپور
سخن را تازه کرد از عشق منشور
که شیرین انگبینی بود در جام
شهنشه روغن او شد سرانجام
به رنگ‌آمیزی صنعت من آنم
که در حلوای ایشان زعفرانم
پس آنگه کردشان در پهلوی یاد
که احسنت ای جهان پهلو دو همزاد
جهان را هر دو چون روشن درخشید

ز یکدیگر مبرید و ملخشید


فرنگیس داستان پنهان بودن گنج در زمین و پیدا کردن آن توسط فریدون را بازگفت.

سهیل سیمتن از تذروی گفت که در پایین سروی بازی می‌کرد و شاهینی فرود آمد و آن را شکار کرد.

عجب نوش گفت که گلی با بوی عنبر در باغ شکفت، مرغی بهشتی به‌سوی گلزار آمد و آن گل را ربود.

فلک ناز از این گفت که ما یک‌چشم باز داشتیم و چشم دیگر را خداوند برای بهتر دیدن داد.

همیلا از آبی زلال که میان گلشن روان بود و جوانی تشنه از آن نوشیده بود، داد سخن داد.

همایون از لعلی گفت که از غارت فروشندگان در امان مانده است و بر گوشه تاجی جا شده بود.

سمن ترک سمنبر گفت: دری شب‌افروز روزی از صدفش جدا شد فلک آن را با یاقوتی دیگر در گردنبندی پیوند داد.

پریزاد پریرخ گفت: ماهی در آسمان بود وقتی خورشید برآمد ناپدید گشت.

ختن خاتون گفت: شمشادی تنها بود تا اینکه سروی آزاد هم به او پیوست.

گوهرملک گفت: زهره چندی تنها بود تا اینکه مشتری به او پیوست.

وقتی نوبت سخن به شاپور رسید، گفت: شیرین انگبینی بود و شاه روغن او شد و من زعفران شیرینیشان هستم. پس به زبان پهلوی به مدح آنها پرداخت.

برچسب‌ها: خسرو و شیرین
نظرات (1)
پاسخ:
درود بر نیره گرامی .
مدتی بود خودمم سر نزده بودم
ممنونم از لطفت
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.