X
تبلیغات
رایتل

برتری سخن منظوم از منثور

جمعه 28 شهریور 1393

چونکه نسخته سخن سرسری
هست بر گوهریان گوهری
نکته نگهدار ببین چون بود
نکته که سنجیده و موزون بود

قافیه سنجان که سخن برکشند
گنج دو عالم به سخن درکشند
خاصه کلیدی که در گنج راست
زیر زبان مرد سخن سنج راست

آنکه ترازوی سخن سخته کرد
بختورانرا به سخن بخته کرد
بلبل عرشند سخن پروران
باز چه مانند به آن دیگران

زاتش فکرت چو پریشان شوند
با ملک از جمله خویشان شوند
پرده رازی که سخن پروریست
سایه‌ای از پرده پیغمبریست

پیش و پسی بست صفت کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا
این دو نظر محرم یکدوستند
این دو چه مغز آنهمه چون پوستند

هر رطبی کز سر این خوان بود
آن نه سخن پاره‌ای از جان بود
جان تراشیده به منقار گل
فکرت خائیده به دندان دل

چشمه حکمت که سخن دانیست
آب شده زین دو سه یک نانیست
آنکه درین پرده نوائیش هست
خوشتر ازین حجره سرائیش هست

با سر زانوی ولایت ستان
سر ننهد بر سر هر آستان
چون سر زانو قدم دل کند
در دو جهان دست حمایل کند

آید فرقش به سلام قدم
حلقه صفت پای و سر آرد بهم
در خم آن حلقه که چستش کند
جان شکند باز درستش کند

گاهی از آن حلقه زانو قرار
حلقه نهد گوش فلک را هزار
گاه بدین حقه فیروزه رنگ
مهره یکی ده بدر آرد ز چنگ

چون به سخن گرم شود مرکبش
جان به لب آید که ببوسد لبش
از پی لعلی که برآرد ز کان
رخنه کند بیضه هفت آسمان

نسبت فرزندی ابیات چست
بر پدر طبع بدارد درست
خدمتش آرد فلک چنبری
باز رهد ز آفت خدمتگری

هم نفسش راحت جانها شود
هم سخنش مهر زبانها شود
هر که نگارنده این پیکر اوست
بر سخنش زن که سخن‌پرور اوست

مشتری سحر سخن خوانمش
زهره هاروت شکن دانمش
این بنه کاهنگ سواران گرفت
پایه خوار از سر خواران گرفت

رای مرا این سخن از جای برد
کاب سخن را سخن آرای برد
میوه دلرا که به جانی دهند
کی بود آبی چو به نانی دهند

ای فلک از دست تو چون رسته‌اند
این گره‌هائی که کمر بسته‌اند
کار شد از دست به انگشت پای
این گره از کار سخن واگشای

سیم کشانی که به زر مرده‌اند
سکه این سیم به زر برده‌اند
هر که به زر سکه چون روز داد
سنگ ستد در شب افروز داد

لاجرم این قوم که داناترند
زیرترند ارچه به بالاترند
آنکه سرش زرکش سلطان کشید
باز پسین لقمه ز آهن چشید

وانکه چو سیماب غم زر نخورد
نقره شد و آهن سنجر نخورد
چون سخنت شهد شد ارزان مکن
شهد سخن را مگس افشان مکن

تا ندهندت مستان گر وفاست
تا ننیوشند مگو گر دعاست
تا نکند شرع تو را نامدار
نامزد شعر مشو زینهار

شعر تو را سدره نشانی دهد
سلطنت ملک معانی دهد
شعر تو از شرع بدانجا رسد
کز کمرت سایه به جوزا رسد

شعر برآرد بامیریت نام
کالشعراء امراء الکلام
چون فلک از پای نشاید نشست
تا سخنی چون فلک آری به دست

بر صفت شمع سرافکنده باش
روز فرو مرده و شب زنده باش
چون تک اندیشه به گرمی رسید
تند رو چرخ به نرمی رسید

به که سخن دیر پسند آوری
تا سخن از دست بلند آوری
هر چه در این پرده نشانت دهند
گر نپسندی به از آنت دهند

سینه مکن گر گهر آری به دست
بهتر از آن جوی که در سینه هست
هر که علم بر سر این راه برد
گوی ز خورشید و تک از ماه برد

گر نفسش گرم روی هم نکرد
یک نفس از گرم روی کم نکرد
در تک فکرت که روش گرم داشت
برد فلک را ولی آزرم داشت

بارگی از شهپر جبریل ساخت
باد زن از بال سرافیل ساخت
پی سپر کس مکن این کشته را
باز مده سر بکس این رشته را

سفره انجیر شدی صفر وار
گر همه مرغی بدی انجیر خوار
منکه درین شیوه مصیب آمدم
دیدنی ارزم که غریب آمدم

شعر به من صومعه بنیاد شد
شاعری از مصطبه آزاد شد
زاهد و راهب سوی من تاختند
خرقه و زنار در انداختند

سرخ گلی غنچه مثالم هنوز
منتظر باد شمالم هنوز
گر بنمایم سخن تازه را
صور قیامت کنم آوازه را

هر چه وجود است ز نو تا کهن
فتنه شود بر من جادو سخن
صنعت من برده ز جادو شکیب
سحر من افسون ملایک فریب

بابل من گنجه هاروت سوز
زهره من خاطر انجم فروز
زهره این منطقه میزانیست
لاجرمش منطق روحانیست

سحر حلالم سحری قوت شد
نسخ کن نسخه هاروت شد
شکل نظامی که خیال منست

جانور از سحر حلال منست

 

 نسخته = نسنجیده


بخته = فربه و پرورده


ملک = فرشته


پرده رازی = سر پنهان


خاییده = جویده


چست = تیز و چابک


هاروت = نام ملکی است. استاد سحر


سیماب = جیوه


ننیوشند = نشنوند


تک = تاخت و تاز


بارگی = اسب


مصیب = راه صواب


مصطبه = میخانه





برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (22)
سپاس از اینکه به مطالب من نگاه کردین و ممنون از نظرتان..


زندگی را همچون هدیه ای بپذیر
پاسخ:
ممنون
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
____$$_______$$____$$$
____$________$$$____$$
____ _________$$$____$
_____________$$$
_____________$$$
____________ $$$
____________$$$
___________$$$
_________$$$$$
________$$$$$
حدیث قدسی=>عقبه بن عامر رضی الله عنه می گوید:از پیامبر ص شنیدم که می فرمود(پروردگارت خوشحال می شود (از کار)چوپانی که در قله ی کوه برای ادای اذان می گوید و نماز می خواند خداوند متعال(خطاب به فرشتگان) می فرماید به این بنده ام بنگرید(و ببینید که چگونه) اذان می گوید و نماز می خواند او از من می ترسد پس به پاس این بندگی او را بخشیدم و وارد بهشت کردم.
پاسخ:
گفت استاد مبر درس از یاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آنکه مرا یاد آموخت
آدمی نان خورد از دولت یاد
هیچ یادم نرود این معنی
که مرا مادر من نادان زاد
پدرم نیز چو استادم دید
گشت از تربیت من آزاد
پس مرا منت از استاد بود
که به تعلیم من اُستاد اِستاد
هر چه دانست ، آموخت مرا
غیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد
گر بمرده است روانش پر نور
ور بود زنده خدا یارش باد
پاسخ:
درود خوبی بانو تندرستی؟خوشحالم که برقراری و با قدرت ادامه می دی شاد باشی پاینده ایران
پاسخ:
سپاس از لطفت.
ستاره گان زاییدة کرشمة مهتابند

و ماه طلایه دارِ آسمان،

مهپاره بتی که حوریان

به نجابتِ نگاهش نماز برند.

صبح

وهمی که در دیده گان بیداران

رنگ می گیرد

و مهتاب را در ذهن

به خاطره بدل می کند،

امید

پرنده کوچکی است که ناشیانه پرواز را تجربه می کند،

زندگی

نهری است

که از فراز شیارهای زمین

جریان را می آفریند،

آرزو

عشوه رنگین کمانی است

که چهرة دختر باران را می خراشد،

و عشق،

عشق بارانی جادویی است

که این عناصر را تر می کند.
پاسخ:
کبوتر فردا از خوشة امروز دانة امید می چیند.

عشق

طنین انعکاس دوستیهاست

و قلب مجمری است از آتش و هوس،

آسمان دشتی است لبریز خواهش،

ستاره گان فانوسکهای آشتی اند

و آفتاب رهواری که فردا را نفس می کشد،

شقایق در عزای داغ کهنة خویش،

غروب، شکست غرور کوه را نظاره می کند،

و آرزو،

آرزو سروی است که بر آستان خدا

سر می ساید.
پاسخ:
پاییز برگشته

حتما برگی افتادنش را فراموش کرده بود

آن قدر ها مهربان هست

به خاطر یکی هم از سفر باز گردد
پاسخ:
سلام " فرناز " بانو !!!!
خوبی عزیزم ؟؟؟
****************
هم نفسش راحت جانها شود
هم سخنش مهر زبانها شود
هر که نگارنده این پیکر اوست
بر سخنش زن که سخن‌پرور اوست
***************
ابیاتی زیبا و قابل تامل !!!!!!!!
سرفراز باشید بانو.
پاسخ:
درود
ممنون از حضورت.
یک قدم بیا جلو
تا پاییز فرصتی نمانده
کم مانده باران بگیرد
و تو مرا نداشته باشی!
نترس...
من به فردای تو گره نمی خورم
فقط برایت شعر میگویم
و کاری می کنم
آخر پاییز از فتح من بازگردی...
پاییز مهر شما زیبا
به رنگ رنگ بی رنگی دلت...53

پاسخ:
درود

آپم با موضوع:

غدیر خم (قلم و دوات)

خوشحال میشم نظرت رو بگی

یا علی[گل]
پاسخ:
چشم.
سلام
خوبی؟
دلم تنگ شده بود
پاسخ:
ممنون .
خوشحالم کردی.
پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تـازه مــرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچـــه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار

راز ِ درخت باغچـــه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر

اندوه‌هــای تازه بیــارد ، خـدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا

او قـول داده است بـه قــولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است

جــز این کــه روز و شب بنشیند دعا کند

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها

یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویـم خواست از تو بگیرد بهـــار را

تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر

در را بـــه روی حضــرت پاییــــز وا کند...

فصل مهر وماه بر فریناز گرامی خوش باد
پاسخ:
ممنون عزیزم.
هزاران شمع را ...
می‌توان با یک شمع روشن کرد ،
بدون اینکه زندگی آن شمع ،
کوتاهتر شود ...
تقسیم خوشبختی ،
هیچوقت از آن کم نمی‌کند ... !
ـــــ
بودا
بمان
بمان
مرا میان این همیشه بی ثمر
امیدهای خنده های خوش بمان
نشسته روی چوبکی
پشت پرده های باز
به رقص باد و آفتاب
درون خانه ای که با امید کاشته ام بمان

نرو ز دست های خالیم
که از تمام روح تو پُرم
بمان که این چروک های پر غبار
گلی شوند به روی صورتم
شراره ای ز شهوت و هوس
که می دمد برقص!
درون گوش های من

بمان
بمان که رفتنی نبوده ایم
کتاب بستنی نبوده ایم
چشم های مست و بی افق بهانه اند
من و تو کمتر از غرور شرمناک ِ یک شدن ولی
نبوده ایم ..

هزار سینه بغض، منزوی و گم
میان چاله های خاک
گمان نبرده ام دهد مجال
چشم شور روزگار
تو را به نحسی زمان
بمان
میان قصه های بی مکان و بی زمان من
در آن همیشه دور کوچه های سبزمان
بمان

بمان
بمان میان این خیال های خام من
خیال جاده ها و کلبه های خیس
خیال یک سفر و یک غروب
که رو به قله ها به روی قله ای نشسته ایم
و سنگ خالی کنار من
پچ پچی غمین نمی کند مرا
نبودن تو را به رخ نمی کشد مرا
بمان که این خیال های سنگیم
سوخته سینه مرا نمی کند رها

نمی توانم از تو تا تمام پر کشم
سهم خود ز بازی مخوف عشق را
روی میز کافه های بسته در به یادگار
ز چکه های سرخ ناخنم کشم
بمان
بمان و از میان دست های خالیم مرو
که جز کشیده دست های گرم تو
دست گرم دیگری
امید زندگی و شور
ز ساده چشم دیگری
ندیده ام

مگر چه دیده ای ز من؟
بجز هوس
شعله شعله شهوت و نفس
که تا ز خواب می پرم
چو دود ِ دور ِ آتشی سوار
به بادهای مست فاصله
فسانه می کنی مرا
میان بسته دفتری
نخوانده رفته یاد
نقش می زنی ز خاطره
شکسته شیشه های عمر عاشق مرا

بمان
بمان که زادگان دست چرخ
ز شهوت و هوس سرشته اند
ز میل های آتشین پُرند
اگر نباشد حادثه
چو مردگان ِ بی رُحند

من و تو را هزار پچ پچان فاسد زمان
به نام فکر و منطق و امان
به دشت دیوهای حجب سپرده اند
می رسد چه زود مرگ مان
اگر که باورش کنیم
نکرده ام دمی
بمان
تو هم به عشق باورم بمان

بمان
بمان
مرا میان این همیشه بی ثمر
امیدهای خنده های خوش بمان
نشسته روی چوبکی
پشت پرده های باز
به رقص باد و آفتاب
درون خانه ای که با امید کاشته ام بمان

نرو ز دست های خالیم
که از تمام روح تو پُرم
بمان که این چروک های پر غبار
گلی شوند به روی صورتم
شراره ای ز شهوت و هوس
که می دمد برقص!
درون گوش های من

بمان
بمان که رفتنی نبوده ایم
کتاب بستنی نبوده ایم
چشم های مست و بی افق بهانه اند
من و تو کمتر از غرور شرمناک ِ یک شدن ولی
نبوده ایم ..
پاسخ:
سلام و درودبه شما دوست عزیز
باگزارشی تصویری ازکنسرت استاد حسین علیزاده شیرازباعنوان ( نغمه ای درپرده ای) اجرای جمعه 28 شهریور ماه بروزم و منتظرحضور صمیمانه شماهستم ... شادباشید[گل]
پاسخ:
چشم.
چون مهر بر آی بام و ایوان را
بگداز چو موم سنگ و سندان را
امشب مه چارده ز خورشیدم
شرمنده نشد ببین تو عرفان را
در سینه هزار چاکم افزون شد
تا دیده‌ام آن چاک گریبان را
بنگر که بهم چگونه میجوشند
آن آتش لعل و آب حیوان را
بنشین که ز کفر و دین بر‌آورده
سودای تو کافر و مسلمان را
الماس بریز بر سر زخمم
خالی مکن از نمک نمکدان را
آن به که ز شکوه لب فرو بندیم
بر هم بزنیم زور دیوان را
ای آنکه به سر هوای او داری
آغشته بخون ببین شهیدان را
چون نسبت او بجان توانم کرد
چون نیست به جان نسبتی جان را
از معرکه بین که طرفه، بیرون رفتند
کردیم چو امتحان حریفان را
عاجز گشتی ور نه باشد از هوئی
ریزم به خاک خون خاقان را
کم فرصتی ار نباشد از آهی
بر باد دهیم خاک کیوان را
از ما بطلب هر آنچه میخواهی
در فقر کن امتحان فقیران را
دیگر بخدای بر نداری دست
بشناسی اگر علی عمران را
برخیز رضی ازین میان برخیز
با هم بگذار جان و جانان را
پاسخ:
درود بر شما فریناز عزیز
مثل همیشه از کامنت های زیباتون لذت بردم
پاسخ:
درود

آپم با موضوع:

غدیر خم (نخستین ایمان آورنده)

منتظر حضورتون هستم

یا علی[گل]
پاسخ:
چشم
درود بر شما بسیار زیبا بود
پاسخ:
سپاس
درود بر فریناز گرامی
بسیار زیبا بود
این باید ادامه شعر قبلی باشه
دستت درد نکنه خانم ادب دوست
پاسخ:
ممنون از لطفت عزیزم.
آدم‌ها!
عطرشان را با خودشان می‌آورند
جا می‌گذارند
و می‌روند
آدم‌ها
می‌آیند و می‌روند
ولی
توی خواب‌های‌مان می‌مانند
آدم ها
می آیند و می روند
ولی
دیروز را با خود نمی برند
و...
خاطره هایشان را جا می گذارند
و می روند
آدم ها
می آیند
تمام برگ های تقویم بهار می شود
می روند
و چهار فصل پاییز را
با خود نمی برند
آدم‌ها
وقتی می‌آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می‌آورند
و وقتی می‌روند
با خود نمی‌برند...

پاسخ:
زندگی
ساختن عمریست
رفتنیست...
پس بکوش
تا که هست لحظاتی
دقایق و ساعاتی
که می رسد بر ما
نه زمانیست بر بازگشتی
نه فرصتی بر بخششی...

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.