X
تبلیغات
رایتل

مقالت شانزدهم در چابک روی

جمعه 8 خرداد 1394
ای بنسیمی علم افراخته
پیش غباری علم انداخته
ده نه و دروازه دهقان زده
ملک نه و تخت سلیمان زده

تیغ نه‌ای زخم بی اندازه چیست
کوس نه‌ای اینهمه آوازه چیست
چون دهن تیغ درم ریز باش
چون شکم کوس تهی خیز باش

میکشدت دیو نه افکنده
دست مده مرده نه زنده
پیش مغی پشت صلیبی مکن
دعوی شمشیر خطیبی مکن

خطبه دولت به فصیحی رسد
عطسه آدم به مسیحی رسد
هرکه چو پروانه دمی خوش زند
یک تنه بر لشگر آتش زند

یکدو نفس خوش زن و جانی بگیر
خرقه درانداز و جهانی بگیر
بخشش تو چرب ربائی که هست
نیست فدائی به جدائی که هست

شیر شو از گربه مطبخ مترس
طلق شو از آتش دوزخ مترس
گر دغلی باش بر آتش حلال
ور زر و یاقوتی از آتش منال

چند غرور ای دغل خاکدان
چند منی ای دو سه من استخوان
پیشتر از ما دگران بوده‌اند
کز طلب جاه نیاسوده‌اند

حاصل آن جاه ببین تا چه بود
سود بد اما بزیان شد چه سود
گر تو زمین ریزه چو خورشید و ماه
پای نهی بر فلک از قدر و جاه

گرچه ازان دایره دیر اوفتی
چونکه زمینی نه به زیر اوفتی ؟
تا سر خود را نبری طره‌وار
پای درین طره منه زینهار

مرغ نه‌ای بر نتوانی پرید
تا نکنی جان نتوانی رسد
با فلک از راه شگرفی درای
تات شگرفانه درافتد به پای

باده تو خوردی گنه زهر چیست
جرم تو کردی خلل دهر چیست
دهر نکوهی مکن ای نیک‌مرد
دهر بجای من و تو بد نکرد

جهد بسی کرد و شگرفی بسی
تا کند از ما به تکلیف کسی
چون من و تو هیچ کسان دهیم
بیهده بر دهر چه تاوان نهیم

تا نبود جوهر لعل آبدار
مهر قبولش ننهد شهریار
سنگ بسی در طرف عالمست
آنچه ازو لعل شود آن کمست

خار و سمن هردو بنسبت گیاست
این خسک دیده و آن توتیاست
گرچه نیابد مدد از آب جوی
از گل اصلی نرود رنگ و بوی

آب گرفتم لطف افزون کند
خار و خسک را به سمن چون کند
گرنه بدین قاعده بودی قرار
قلب شدی قاعده روزگار

کار به دولت نه به تدبیر ماست
تا به جهان دولت روزی کراست
مرد ز بیدولتی افتد به خاک
دولتیان را به جهان در چه باک

زنده بود طالع دولت پرست
بنده دولت شو هرجا که هست
ملک به دولت نه مجازی دهند
دولت کس را نه به بازی دهند

گرد سر دولتیان چرخ ساز
تا شوی از چرخ زدن بی‌نیاز
با دو سه کم زن مشو آرام گیر
مقبل ایام شو و نام گیر

بختور از طالع جوزا برآی
جوز شکن آنگه و بخت آزمای
گر در دولت زنی افتاده شو
از گره کار جهان ساده شو

ساده دلست آب که دلخوش رسید
وز گرهی عود بر آتش رسید
پیرو دل باش و مده دل به کس
خود تن تو زحمت راه تو بس

چند زنی دست به شاخ دگر
که مرا دولت ازین بیشتر
جمله عالم تو گرفتی رواست
چون بگذاری طلبیدن چراست

حرص بهل کو ره طاعت زند
گردن حرص تو قناعت زند
مرکز این گنبد فیروزه رنگ
بر تو فراخست و بر اندیشه تنگ

یا مکن اندیشه به جنگ آورش
یا به یک اندیشه به تنگ آورش
معرفتی در گل آدم نماند
اهل دلی در همه عالم نماند

در دو هنر نامه این نه دبیر
نیست یکی صورت معنی‌پذیر
دوستی از دشمن معنی مجوی
آب حیات از دم افعی مجوی

دشمن دانا که غم جان بود

بهتر از آن دوست که نادان بود

  کوس = طبل


مغ = آتش پرست


طلق = مواد نسوز . آزاد


شگرف = بزرگ


کمزن = بدبخت


برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (17)
سلام: ممنون از محبتتون و نیز لینکتون فزیناز خانوم، جنابعالی هم متقابلاً لینک شدید...، ضمناً منتظر حضور مکرر و مجددتون هستم...
پاسخ:
سپاس
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر
سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم

پاسخ:
درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
تو که
با همه ی فقر و سفره بی نان
در کنارم نشسته ای
لبخند برلب داری
در چهر جهت اصلی
چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
ما را پاداش می دهد
که آرام گریه کنیم
مردم گریز
نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرد باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
گم کردیم

پاسخ:
مرا نه سر نه ســــامان آفریدند
پریشانم پریشــان آفریدند
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند
بابا طاهر

پاسخ:
سلام بر شما عزیز بزرگوار: خوشحال میشم به وب منم سری بزنید و نظر بدید، منتظرم...
پاسخ:
چشم
سلام بزرگوار: وب زیبا و جالبی داری، چون وبلاگت شاعرانه است با تبادل لینک موافقم، اگر دوشت داشتی لینکم کن و واسم اطلاع بده تا منم لینکت کنم...
پاسخ:
لینک شدین
سلامی دوباره

وب جغرافیا از نو را تا اطلاع ثانوی از میهن بلاگ پیگیری فرمایید.
سیستم بلاگفا تعطلیل شده و امکان درج مطالب تازه وجود ندارد. ممنون

http://geotabz.mihanblog.com/
پاسخ:
چشم
سلام برزگوار
اشعار انتخابی تا را خوندم، دلچسب و گوارا بودند. امید است طبع احساسات تان سرشار از خوبی ها باشد.
پاسخ:
تلنگر میزند امشب
کسی بر سقف این خانه
تویی باران؟
تویی مهمان ناخوانده
بزن باران !
تو هم زخمی بزن بر زخم این خانه
بزن آهنگ زیبایت
صدای چک چکه سازت
میان کاسه خالی
شکنجه میکند امشب
من تنهای زندانی
تو ای باران
از این ویرانه دل بگذر
یقین بیرون این خانه
هزاران دل هوای عاشقی دارد...

پاسخ:
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی است
یا نگاه تو،که پر از عصمت راز
بر من افتد چه عذاب و ستمی است
دردم این نیست
اما...
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

پاسخ:
چنان بی باده مستت کنم تا که مدهوش من شوی
گر میل دیدارت بوَد چرا کفن پوش من شوی!
با ذکر یادآوری کن تا مطمئن باشی از من
دل را به خاطر بیاور خود فراموش من شوی
در خود بسوز از تبم تا من بتابم زان میان
من آتشی شعله بازم،خیز تا سیاووش من شوی
لات و منات وهبل به زلف شکن درشکن به
بت را هر آیینه بر گو شانه بر دوش من شوی
من نی نواز الستم،نایی،تر از هر چه هستم
من می دمم بشنو از نی،بشنو نوا نوش من شوی
ویرانه شو تا بیابی گنج پنهان خود را
مخفی ولی آشکارا،سراپوش و سرّ من شوی
بوی عشق می دهد مرا،زیبایی شمیم گل از تو
ای بوی زیبایی جان بیا تا هم آغوش من شوی...

پاسخ:
من تمـــــام شــــــــعرهایم را
در وصــــــــف نیامدنت ســـــــــــــروده ام !
و اگر یــــــــــک روز ناگهـــــــــــان ناباورنه ســــــــر برسی
...
دســـــــــت خالی ,حیرت زده
از شاعر بودن استعفا خواهم داد!
نقــــــاش میشوم
تا ابدیت نقش پرواز را
بر میله های تمام قفس های دنیـــــــا
خواهـــــــم کشید.

پاسخ:
همه لرزش
دست و دلم از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق،آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست...
شاملو

پاسخ:
اعترافی طولانی ست شب
اعترافی طولانی ست
فریادی برای رهایی ست شب
فریادی برای رهایی ست
و فریادی
برای بند
شب
اعترافی طولانی ست
اگر نخستین شب ِ زندان است
یا شام ِ واپسین
تا آفتاب ِ دیگر را
در چهارراه ها فرایاد آری
یا خود به حلقه ی دارش از خاطر ببری ،
فریادی بی انتهاست شب
فریادی بی انتهاست
فریادی از نومیدی فریادی از امید ،
فریادی برای رهایی ست شب
فریادی برای بند
شب
فریادی طولانی ست .
شاملو

پاسخ:
مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت نامنتظر.
از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم،
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم
شاملو
نه
این برف را دیگر
سرِ باز ایستادن نیست،
برفی که بر ابرو و موی ما می نشیند
تا در آستانه ی آیینه چنان در خویش نظر کنیم
که به وحشت
از بلندِ فریاد وارِ گُداری
به اعماق مغاک
نظر بردوزی .
شاملو

پاسخ:
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب ،
ما
بیرون ِ زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده های‌مان .
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است .
در مُرده‌گان ِ خویش
نظر می بندیم
با طرح ِ خنده‌یی،
و نوبت ِ خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده‌یی !
شاملو

پاسخ:
دوست اش می دارم
چرا که می شناسمش
به دوستی و یگانگی
شهر
همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم .
اندوه اش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی .
هم چنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره یی
که صبح گاهان
به هوای پاک گشوده می شود
و طراوت شمع دانی ها
در پاشویه ی حوض .
چشمه یی
پروانه یی و گلی کوچک
از شادی
سرشارش می کند
و یاسی معصومانه
از اندوهی
گران بارش :
اینکه بامداد او دیری ست
تا شعری نسروده است .
چندان که بگویم "امشب شعری خواهم نوشت"
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه یی
و بودا
که به نیروانا .
و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد .
اگر بگویم که سعادت
حادثه یی ست بر اساس اشتباهی
اندوه
سراپایش را در بر می گیرد
چنان چون دریاچه ای
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار نیست .
بر چهره ی زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جان کاه حکایتی می کند
آیدا
لبخند آمرزشی ست.
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آن گاه دانستم
که مرا دیگر از او گزیر نیست.
شاملو

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.