X
تبلیغات
رایتل

مقالت هفدهم در پرستش و تجرید

جمعه 22 خرداد 1394
ای ز خدا غافل و از خویشتن
در غم جان مانده و در رنج تن

این من و من گو که درین قالبست
هیچ مگو جنبش او تا لبست
چون خم گردون به جهان در مپیچ
آنچه نه آن تو به آن در مپیچ

زور جهان بیش ز بازوی تست
سنگ وی افزون ز ترازوی تست
قوت کوهی ز غباری مخواه
آتش دیگی ز شراری مخواه

هر کمری کان به رضا بسته شد
از کمر خدمت تن رسته شد
حرص رباخواره ز محرومیست
تاج رضا بر سر محکومیست

کیسه برانند درین رهگذر
هرکه تهی کیسه‌تر آسوده‌تر
محتشمی درد سری می‌پذیر
ورنه برو دامن افلاس گیر

کوسه کم ریش دلی داشت تنگ
ریش کشان دید دو کس را به جنگ
گفت رخم گرچه زبانی فشست
ایمنم از ریش کشان هم خوشست

مصلت کار در آن دیده‌اند
کز تو خر و بار تو ببریده‌اند
تا تو چو عیسی به در دل رسی
بی خر و بی بار به منزل رسی

مومنی اندیشه‌گیری مکن
در تنکی کوش و ستبری مکن
موج هلاکست سبکتر شتاب
جان ببر و بار درافکن به آب

به که تهی مغز و خراب ایستی
تا چو کدو بر سر آب ایستی
قدر به بی‌خوردی و خوابی درست
گنج بزرگی به خرابی درست

مرده مردار نه‌ای چون زغن
زاغ شو و پای به خون در مزن
گر تن بیخون شده‌ای چون نگار
ایمنی از زحمت مردار خوار

خون جگری دان بشرابی شده
آتشی از شرم به آبی شده
تا قدری قوت خون بشکنی
ضربت آهن خوری ار آهنی

خو مبر از خوردن بیکبارگی
خرده نگهدار بکم خوارگی
شیر ز کم خوردن خود سرکشست
خیره خوری قاعده آتشست

روز بیک قرصه چو خرسند گشت
روشنی چشم خردمند گشت
شب که صبوحی نه به هنگام کرد
خون ز یادش سیه‌اندام کرد

عقل ز بسیار خوری کم شود
دل چو سپر غم سپر غم شود
عقل تو جانیست که جسمش توئی
جان تو گنجی که طلسمش توئی

کی دهد این گنج ترا روشنی
تا تو طلسم در او نشکنی
خاک به نامعتمدی گشت فاش
صحبت نامعتمدی گو مباش

گر همه عمرت به غم آرد به سر
از پی تو غم نخورد غم مخور
گفت به زنگی پدر این خنده چیست
بر سیهی چون تو بباید گریست

گفت چو هستم ز جهان ناامید
روی سیه بهتر و دندان سفید
نیست عجب خنده ز روی سیاه
کابر سیه برق ندارد نگاه

چون تو نداری سر این شهر بند
برق شو و بر همه عالم بخند
خنده طوطی لب شکر شکست
قهقهه پر دهن کبک بست

خنده چو بیوقت گشاید گره
گریه از آن خنده بیوقت به
سوختن و خنده زدن برق‌وار
کوتهی عمر دهد چون شرار

بیطرب این خنده چون شمع چیست
بسکه بر این خنده بباید گریست
تا نزنی خنده دندان نمای
لب به گه خنده به دندان بخای

گریه پر مصلحت دیده نیست
خنده بسیار پسندیده نیست
گر کهنی بینی و گر تازه‌ای
بایدش از نیک و بد اندازه‌ای

خیز و غمی میخور و خوش مینشین
گاه چنان باید و گاهی چنین
در دل خوش ناله دلسوز هست
با شبه شب گهر روز هست

هیچ کس آبی ز هوائی نخورد
کز پس آن آب قفائی نخورد
هر بنه‌ای را جرسی داده‌اند
هر شکری را مگسی داده‌اند

دایه دانای تو شد روزگار
نیک و بد خویش بدو واگذار
گر دهدت سرکه چو شیره مجوش
خیز تو خواهد تو چه دانی خموش

ثابت این راه مقیمی بود
همسفر خضر کلیمی بود
ناز بزرگانت بباید کشید
تا به بزرگی بتوانی رسید

یار مساعد به گه ناخوشی

دام‌کشی کرد نه دامن‌کشی

  ستبری = درشتی


سپرغم = ریحان


خاییدن = جویدن


شبه شب = سنگ براق


فقایی = سیلی



برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (18)
سلام؛خواهرفرهیخته وب ادبیتان که کنون اشعار پنج گنج نظامی راانتشارمی کند؛نمونه ایی ازاهتمام والای شما دراشاعه فرهنگ وادبیات این مرزو بوم است ماناباشید.
پاسخ:
سپاس از لطفتون.
امروز به کوی تو گرفتار زیاد است
مثل من شرمنده گنهکار زیاد است

اما کرم توست که بسیار زیاد است
بخشندگی ات حضرت ستار زیاد است

در کوی وفا شاه و گدا فرق ندارند
وقت کرم تو فقرا فرق ندارند

یا داده ز کف فرصت ماه رمضان را
با خویش بیارد دل و جان نگران را

گفتی که گناه دل پر آه ببخشی
امروز به اندازه ی یک ماه ببخشی

[گل]
پاسخ:
سلام عزیز بزرگوار: حلول ماه ضیافت الهی مبارک و التماس دعای ویژه...
پاسخ:
ممنون دوست گرامی
ای بلبل سرگشته ازاین کوی گذری کن


احوال دل ماپیش یارتوخبرکن


سیاه بختی دل مارانظری کن


این قصه پرزغصه پیش یاربازگوکن


کزیادتورفتم وسپردی زدست بادم


مردم وخاکم نمودی کنج باغ دلم


پرزدی ورفتی ازبوم دلم


نظری کن زین پریشان حالیم


نکته ها پس پرده ناگفته بماند


زین غم هجرتودل شعرها بسراید


همه شب ناله کنان سوی توآیم


نرگسامست عشقم وسوی توآیم
پاسخ:
میگویند آغاز نو شدن آغاز تازه شدن بهار است اما برای من روز میلاد تو سر آغاز فصلی دگر از زندگیست تولدت مبارک
پاسخ:
با داشتن دوستانی چون شما غم ندارم
امروز با شکوهترین روز هستیست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد
و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد
به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک
پاسخ:

مرسی نیره جونم
دیگران را عیش و شادی گر چه در صحرا بود
عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود
هست در سالی شبی ایام را یلدا و لیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
تنگ چشمان را نیاید روی زیبا در نظر
قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود
از نکو رویان هر آنچ آید،نکو باشد ولی
یار زیبا گر وفاداری کند زیبا بود
خواجوی کرمانی

پاسخ:
درود دوست مهربان من
فریناز گرامی
خجسته زادروز بدنیا اومدنت رو به شما،خونواده ی ارجمندت
و همه ی اونهایی که دوستشون داری و دوستتون دارن بهترن شادباشها رو میگم.
امیدوارم تو جشن زادروز سد و بیست سالگیت خودمم باشم یه دسته گل های کلاس و قشنگ برا شما بیارم!!!
گذشته از شوخی،امیدوارم سالهای دور و دراز و تا سد و بیست سالگی هموراه در کنار سلامتی و شادکامی و مهر روزی زندگی رو بگذرونی و خوشبختی شما پایان آرزوهای دوستدارانت باشه.
شاد زی و مهر افزون دل و اندیشه ات عزیز...53





پاسخ:
ممنونم از لطفتون جناب کیارش گرامی.
باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
روز میلاد تو...
لمس بودنت مبارک





پاسخ:
سلام عزیز: ممنون از حضورتون در وبلاگم و نظر بسیار زیباتون، بازم تشریف بیارید...
پاسخ:
سپاس
در دلم از آواز خواندن نمی ایستد
گنجشکی که پایان اردیبهشت را باور نکرده است
آثار مهربان خیالت را می بینی؟

پاسخ:
تمام حرفهایم را سکوت کردم
احساسم را به آغوش کشیدم
نگاهم را دزدیدم
وقتی نگاهت را، دزد دیدم

در کوچه های شب
پرسه میزنم و ناله
به امید امیدی
که دست در دست هم
به طلوع دست یابیم
غرق در ناباوری هایم شده ام
هر طعمه ای را میبلعم
شاید صید دوباره ات شوم

( بهار. )

پاسخ:
بی تو در کویر هم آرام نیستم
بندهای سفید جاده را
پشت پاهایم میبندم
گام به گام دور میشوم
از بهار پاییزی شهر
چشمک ستارگان میبرندم به کویر
به آغوش میکشانم
سکوت جا گذاشته ات را
جوانه میزند امیدی که مهتاب
در دلم کاشته است
جرعه ای عشق بیاور
بنشین کنار تنهاییم
دستی بر سر شعرم بکش
بی تو در کویر هم آرام نیستم
(بهار.)

پاسخ:
من دیوانه ...
این اتاق
این کاغذ های پر از شعر
مرا شبیه دیوانه ها کرده است
بی زنجیر
بی نرده
خودم را اسیر کرده ام
و
دائم خودم را
شکنجه ی گناهان دیگران می کنم
این اتاق
دیوانه خانه ی بزرگیست
به وسعت کلمات نوشته شده
بر کاغذهای پریشانش
(بهار.)

پاسخ:
در آن ستاره کسیست
که نیمه شب ها همراه قصه‌های من است
ستاره های سرشک مرا، که می بیند
به رمز و راز و نگاه و اشاره میپرسد
که آن غبار پریشان چه جای زیستن است؟
در آن ستاره کسیست
که در تمامی این کهکشان سرگردان
چو قتلگاه زمین،دوزخی ندیده هنوز
چنین که از لب خاموش اشک او پیداست
میان دوزخیان نیز،کارگاه قضا
شکسته بال تر از ما نیافریده هنوز!
در آن ستاره کسیست
که نیک می بیند
نه سرخی شفق،این خون بیگناهان است
که همچو باران از تیغهای کین جاریست
نه بانگ هلهله،فریاد دادخواهان است
که شعله وار به سرتاسر زمین جاریست
نه پایکوبی و شادی که جنگ تن به تن است
همه بهانه دین و فسانه وطن است
شرار فتنه درین جا نمی شود خاموش
که تیغها همه تازه ا‌ست و کینه ها کهن است.
هجوم وحشیی اهریمنان تاریکیست
ز بام و در،که به خشم و خروش می بندند
به روی شب‌زدگان روزن رهایی را
سیه دلان سمتگر به قهر تکیه زدند
به زیر نام خدا مسند خدایی را
چنین که پرتو مهر
به خانه خانه این ملک میشود خاموش
دگر به خواب توان دید روشنایی را
میان این همه جان به خاک غلتیده
چگونه خواب و خورم هست؟! شرم می کشدم
چگونه باز نفس میکشم، نمیدانم.
چگونه در دل مردابهای حیرت خویش
صبور و ساکت و دل‌مرده،زنده می مانم؟!
شبانگهان که صفیر گلوله تا دم صبح
هزار پاره کند لحظه لحظه خواب مرا
خیال حال تو،ای پاره پاره خفته به خاک
به دست مرگ سپارد توان و تاب مرا
تنت،که جای به جا،چشمه چشمه خون شد
به رنگ چشمه خون کرد آفتاب مرا
در آن ستاره کسیست
که جز نگاه پریشان او درین ایام
کسی نمی دهد از آسمان جواب مرا
به سنگ حادثه،گر جام هستی تو شکست
فروغ جان تو با جان اختران پیوست
همیشه روح تو در روشنی کند پرواز
همیشه هر جا شمع و چراغ و آینه هست
همیشه با خورشید
همیشه با ناهید
همیشه پرتویی از چهره تو تابد باز
در آن ستاره کسیست
که نیک می داند
سپید ‌دمها شرمنده اند از این همه خون
که تا گلوی برادرکشان دل سنگ است
یکی نمیبرد از میان خبر به خدا
که بین امت پیغمبران او جنگ است
یکی نمیکند از بام کهکشان فریاد
که جای مردم آزاده در زمین تنگ است
در آن ستاره کسیست
چون من،نشسته کنار دریچه،تنهایی
دل گداخته ای،جان ناشکیبایی
که نیمه شبها همراه غصه های من است
در آن ستاره،من احساس میکنم،همه شب
کسی به ماتم این خلق،در گریستن است.
فریدون مشیری

پاسخ:
از تو می پرسم، ای اهورا
میتوان در جهان جاودان زیست؟
(میرسد پاسخ از آسمانها)‌:
هر که را نام نیکو بماند
جاودانی است
از تو میپرسم،ای اهورا
تا به دست آورم نام نیکو
بهترین کار در این جهان چیست؟
(میرسد پاسخ از آسمانها):
دل به فرمان یزدان سپردن
مشعل پر فروغ خرد را
سوی جان های تاریک بردن
از تو میپرسم،ای اهورا
چیست سرمایه رستگاری؟
(میرسد پاسخ از آسمانها)‌:
دل به مهر پدر آشنا کن
دین خود را به مادر ادا کن
ای پدر،ای گرانمایه مادر
جان فدای صفای شما باد
با شما از سر و زر چه گویم
هستی من فدای شما باد!
با شما،صحبت از "من" خطا رفت
من که باشم؟بقای شما باد!
ای اهورا
من که امروز،در باغ گیتی
چون درختی همه برگ و بارم
رنجهای گران پدر را
با کدامین زبان پاس دارم
سر به پای پدر می گذارم
جان به راه پدر میسپارم
یاد جان سوختنهای مادر
لحظه ای از وجودم جدا نیست
پیش پایش چه ریزم؟که جان را
قدر یک موی مادر بها نیست
او خدا نیست،اما وفایش
کمتر از لطف و مهر خدا نیست.....
فریدون مشیری

پاسخ:
از دل افروز ترین روز جهان
خاطره ای با من هست
به شما ارزانی
سحری بود و هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود
گل یاس
عشق در جان هوا ریخته بود
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های
بسرای ای دل شیدا،بسرای
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای
آسمان،یاس،سحر،ماه،نسیم
روح در جسم جهان ریخته اند
شور و شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغک تنها، بسرای
همه درهای رهایی بسته ست
تا گشایی به نسیم سخنی،پنجره ای را،بسرای
بسرای...
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان میرفتم
در افق،پشت سراپرده ی نور
باغ های گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها می شد باز
غنچه ها می شد باز
باغ های گل سرخ
باغ های گل سرخ
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو
در لحظه ی شیرین شکفتن
خورشید
چه فروغی به جهان می بخشید
چه شکوهی...
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم
دو کبوتر در اوج
بال در بال گذر می کردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند
مرغ دریایی،با جفت خود،از ساحل دور
رو نهادند به دروازه ی نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه ی عشق
در سرا پرده ی دل
غنچه ای می پرورد
هدیه ای می آورد
برگ هایش کم کم باز شدند
برگ ها باز شدند :
یافتم!یافتم!آن نکته که می خواستمش
با شکوفایی خورشید و
گل افشانی لبخند تو
آراستمش!
تار و پودش را از خوبی و مهر
خوش تر از تافته ی یاس و سحر بافته ام
"دوستت دارم" را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه ی دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم،به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
فریدون مشیری

پاسخ:
در کلاس روزگار
درسهای گونه گونه هست
درس دست یافتن به آب و نان
درس زیستن کنار این و آن
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن
رشک غم ز هم جدا شدن
در کنار این معلمان و درسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست:مرگ
و آنچه را که درس می دهد
زندگی است
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه‌های شسته،باران خورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس،رفص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار
خوش به‌حالِ چشمه ها و دشت ها
خوشبحالِ دانه ها و سبزه‌ها
خوشبحالِ غنچه های نیمه باز
خوشبحالِ دختر میخک که می خندد به ناز
خوشبحالِ جام لبریز از شراب
خوشبحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تُهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
"فریدون مشیری" از مجموعۀ "ابر و کوچه"
تو هم،ای خوب من!این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را،همه وقت
نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو
"دوستم داری" را از من بسیار بپرس
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو
فریدون مشیری

پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.