X
تبلیغات
رایتل

داستان هارون‌الرشید با موی تراش

جمعه 26 تیر 1394

دور خلافت چو به هارون رسید
رایت عباس به گردون رسید
نیم شبی پشت به همخوابه کرد
روی در آسایش گرمابه کرد

موی تراشی که سرش میسترد
موی به مویش به غمی میسپرد
کای شده آگاه ز استادیم
خاص کن امروز به دامادیم

خطبه تزویج پراکنده کن
دختر خود نامزد بنده کن
طبع خلیفه قدری گرم گشت
باز پذیرنده آزرم گشت

گفت حرارت جگرش تافتست
وحشتی از دهشت من یافتست
بیخودیش کرد چنین یافه‌گوی
ورنه نکردی ز من این جستجوی

روز دگر نیکترش آزمود
بر درم قلب همان سکه بود
تجربتش کرد چنین چند بار
قاعدهٔ مرد نگشت از قرار

کار چو بی رونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد
کز قلم موی تراشی درست
بر سرم این آمد و این سر به تست

منصب دامادی من بایدش
ترک ادب بین که چه فرمایدش
هرگه کاید چو قضا بر سرم
سنگ دراندازد در گوهرم

در دهنش خنجر و در دست تیغ
سر به دو شمشیر سپارم دریغ
گفت وزیر ایمنی از رای او
بر سر گنجست مگر پای او

چونکه رسد بر سرت آن ساده مرد
گو ز قدمگاه نخستین بگرد
گر بچخد گردن گرابزن
ورنه قدمگاه نخستین بکن

میر مطیع از سر طوعی که بود
جای بدل کرد به نوعی که بود
چون قدم از منزل اول برید
گونه حلاق دگرگونه دید

کم سخنی دید دهن دوخته
چشم و زبانی ادب آموخته
تا قدمش بر سر گنجینه بود
صورت شاهیش در آیینه بود

چون قدم از گنج تهی ساز کرد
کلبه حلاقی خود باز کرد
زود قدمگاهش بشکافتند
گنج به زیر قدمش یافتند

هرکه قدم بر سر گنجی نهاد
چون به سخن آمد گنجی گشاد
گنج نظامی که طلسم افکنست

سینه صافی و دل روشنست

  رایت = پرچم


آزرم = شرم و حیا


دهشت = وحشت


یافه گوی = بیهوده گوی


دستور = وزیر


طوع = میل و رغبت


حلاق = سلمانی

برچسب‌ها: مخزن الاسرار
نظرات (7)
گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در
گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام
گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم
گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند
گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم
گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

سیمین بهبهانی
پاسخ:
سلام فریناز خانم
خسته نباشید..
پاسخ:
درود
سلام بزرگوار: طاعات و عباداتتون قبول حق و عیدتون مبارک، منتظر حضور و نظرتون هستم...
پاسخ:
چشم
نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد
باده خرم عید است که در ساغر شد
روز عید است ، سوی میکده آیید به شکر
که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد
ساقی از میمنت عید دهد باده صاف
جرعه گیرید چو معشوق به خم رهبر شد
مطربا نغمه عیدانه زن و دست فراز
که ز هر پرده نغزت هله ای دیگر شد
صد کنم شکر بر این عید که از عرش رسید
صد کشم رشک که ایام صیام آخر شد
فرصتی بود که این تیره ی دل صاف شود
نعمتی بود که بر تشنه لبان کوثر شد
آتشی بود که در سردی سوزان وجود
دم گرمی شد و در مجمر دل اخگر شد
وای بر ما که از این جام نگیریم لبی
حیف زان آتش اگر سوخت و خاکستر شد
حالیا عید شد و رونق می افزون گشت
مستی افزون کند این باده چو پر شکر شد
پاسخ:
گاهی دلت میخوادهمه ی
بغض هات از توی نگاهت
خونده بشن....
میدونی که جسارت گفتن کلمات رونداری
اماوقتی یک نگاه گنگ تحویل می گیری
یاجمله ای مثل چیزی شده؟؟!!
اونجاست که بغضت روبا یک لیوان
سکوت قورت میدی
وبالبخند تلخ وسرد میگی:
نه هیچی.....

پاسخ:
خطی کشید روی تمام سوال‌ها
تعریف‌ها ، معادله‌ها ، احتمال‌ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگــر به قـاعده‌ها و مثـــال‌ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه‌ها و زمان‌ها و سال‌ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتــــر خط‌ها و خـــال‌ها
خط‌ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام مــحـــال‌ها

پاسخ:
سلام ارجمند بانو

باز مثل همیشه شعر خوبی از پنج گنج نظامی شروانی دست چین کرده اید. زیبا اما سنگین در معنی و مفهوم.

نماز روزهاتون قبول درگه ایزد منان واقع شود.

پیشاپیش فرا رسید عطر سعید فطر بر شما و خانواده ی ارجمندتان مبارک اولسون. ساغ اولاسیز.
پاسخ:
سپاس
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.